|
كـــــــــــوچ نشريه ايرانيان مهاجر |
|
>> خانه دوست كجاست؟
در اين ديار غربي كه فلاسفه اش به تاثير يادگيري پيش از هفت سالگي معتقدند به عظمت گفتار فروغ فرخزاد پي بردم. خدا داناست كه بعد از هفت سالگي كه چه عرض كنم/ بعد از هفده سالگي و بيست و هفت سالگي هم آنچنان مي توان ياد گرفت/ كه نگو و نپرس. امروز اقرار مي دارم كه دلتنگ همه چيزم/ نمي دانم كه هنوز مي توانم با بوي قرمه سبزي و بهار و مهرباني با همان صداقت پيشين عشق ورزي نمايم يا نه... و نمي دانم كه تا چه حد به عهد خود در نگاهداشتن مسلكم/ ايراني بودنم وفادار بوده ام... در كشورم/ زماني ادعا مي كردم كه قدر لحظه لحظه حضور دوستي هاي اطرافم را مي دانم/ ولي امروز مي دانم كه اگر روزي به دفينه محبتي كه در امواجش غلط مي زدم آگاه بودم شايد هرگز...
>> هرگز آيا براي بار دگر صداي شرشر جوي كنار خانه دوست پانزده سال پيشت را خواهي شنيد؟ هرگز آيا بار دگر خاكي راكه ياد آور نخستين عشق ورزيت بوده به ياد خواهي آورد؟
چگونه مي توان قدر وطن، بو و هستيش را دانست؟ اصلا چگونه به خود مي توان آموختن قدر دانستن را؟ قدر همه مرحمت هاي خدا داده اي كه هميشه به ياد داريم و از خاطر دور؟؟؟ 10:04 PM
>> فرهنگ بهتر است يا استراق سمع؟
شايد براي ما كه در ايران بزرگ شده ايم همان بهتر باشد كه با امكانات كمتري روبرو باشيم و در نهايت بدانيم كه به دليل "كمبود امكانات" به اين كار يا اين رشته تحصيلي روي آورده ايم! مشكلي كه فكر بنده را تا حدي به خود مشغول کرده تنوع در گزينش هاست(كه البته نادرست است آن را مشكل بدانيم). يك روز از خواب بيدار مي شوي و دلت مي خواهد همپاي دانشجوها به دانشگاهي بروي كه حتي در آن هم به دليل گستردگي انتخابات رشته هاي تحصيلي دچار مسئله هستي. روز ديگر دلت مي خواهد به جديت در كاري كه در آن شاغل هستي موفق و موفق تر گردي. روز ديگر به خود مي گويي نه اين آن چيزي نيست كه به دنبالش هستم و شايد بهتر آن باشد كه شغل و حتي شهر خود را(كه خدا آن روز را نياورد) تغيير دهم... كه نا گفته پيداست كه همه اين ها از همان طبيعت ارضا ناپذير انسان خستگي ناپذير تابع هوا و هوسهاي پايان ناپذير نشات مي گيرد! و نتيجه چي؟؟؟ به قول دوستي همچنان كه در روياهاي واهي "آن چه مي خواهي بشوي" سرگرداني و زماني به خود مي آيي و خود را در شهري دور از محل اسكانت مي يابي با علامت سوال بزرگي در بالاي سر كه همه آن چه تا حال از ذهنت گذشته آرزوهاي مجازي بوده يا حقيقي. به اين معنا كه آيا در عالم خيال آنها را آرزو نموده اي يا در واقعيت؟ جال كه خود آرزو مگر جز امري مجازي است كه بخواهي آن را در رويا بارور نمايي... حال به سراغ همين شهر نازنين تر از برگ گل خودمان ميرويم و سخن گفتن از آن را غنيمت مي شماريم.
>> گرمادر سرما/سرما در گرما با...
شبي در ايستگاه اتوبوس و در سرما به انتظار ايستاده بودم كه نظرم را آگهي تبليغاتي عجيبي به خود جلب نمود. اين تعجب به دليل محتوا و يا شگرد تبليغاتي آن (كه بعدا در آن نيز شك نمودم) نبود بلكه از مكان و زمان ارائه آن نشات مي گرفت. اين تبليغ، تصوير بزرگي بود از خانمي كه در گرماي تابستان بدن زيباي خود را با پوست برنزه و قطرات آب در لباس شناي سفيد رنگ(در واقع هدف اصلي تبليغ) به معرض نمايش گذارده بود. از محرميت آن خانم با افراد اهل مونرآل آگاهي ندارم و در صدد هم نيستم كه مسائل شرعي نهفته در اين آگهي را مطرح سازم. سرچشمه اين بهت نا بهنگام را در آن سرماي جانفرسا به خوانندگان وا مي نهم. فراي اين مسئله كه خدا را شكر نمودم كه بعد از 5 ماه ورود به اين شهر سر انجام مسئله اي سبب مشغوليت ذهن اينجانب گرديده، به سخيف بودن عقل مبلغ نيز تا حدي شك نمودم. دردسرتان نمي دهم كه بعد از مدتي تعقل و تعمق در اين باب نخستين نتيجه اي كه به نظرم رسيد آن بود كه احتمالا اين ترفند از نوع شگردهاي ضد تبليغاتي است كه در كشور ما فراوان به چشم مي خورد/ تنها با اين تفاوت كه در اين جا بعد از تحقيقات و كنكاش فراوان و نظر خواهي جمعي و فردي به منصه ظهور رسيده و در وطن، اين شگرد افسونگر(كه البته كمتر در قالب جامعه نسوان، آن هم با اين زبان!!! ارائه مي گردد) به صورت فطري و خداداده در پيام مشاهده شده و به نوعي ضامن بقا و يا به عبارت ديگر پخش آن است.(مرا معذور بداريد كه تا آنجا كه در توانم است سعي بر نوشتن در باب اين شهر و اين ديار مي كنم، ولي چكنم كه سه دهه از عمرم را در خاك وطنم سپري نمودم و حال نوشتن را در باب اينجا، بي ياد يار، خيانت مي دانم) در توانم نيست كه قلم را اين گونه رها كنم بي ياد شهر همسايه كه حتي براي موسسات تبليغاتي نيز مايه دردسر است. به گمان بنده، تصوير تبليغاتي كه ذكر آن رفت، احتمالا تنها در شهر مونرآل تاثبرگذار بوده، نه در نازنين شهر تورنتو كه بنده به جرات اقرار مي نمايم كه از ابتداي ورودم به كشور كانادا، اين قدر از سرما برخود نلرزيده بودم كه زماني كه بر خاك شهر تورنتو گام نهادم و متروهاي سرد و بي روح و... باشد كه آيندگان، خود برگزينند طريق خود را و مقصد و مراد خويش...
>> در ابتداي ساختمان ما راهرويي است كه اگر به سمت راست آن تشريف بياوريد، در همان طبقه اول با درب آپارتمانم مواجه خواهيد شد. گشودن اين درب تاكنون براي بنده چهرههايي را از سالهايي بسيار دور به ارمغان آورده است. سالهايي كه هنوز واقف نبوديم به ارزش تك خال روي دوست، و هموطن بودن همپياله خود. و اين درب گشوده شده است بر روي چهرههايي كه زماني پر از موي پشت لب و ابروهاي به هم پيوسته بودند و امروز با موچين و بند آشنا شدهاند و يا چهرههايي كه زماني تنها مزين به سبيل فابريك بودند و امروز جاي خود را به پس زمينه سبز رنگ ريش وسبيل دادهاند. كلههايي بي مو شده يا بعضا كاملا فاقد مو. و خلاصه در ظاهر به انساني متفاوت تبديل گرديدهاند، تنها با اسمي از سالهاي دور آشنايي. و هر زمان كه در را ميگشايي هيجاني غريب در تو پديد ميآيد، غير قابل بيان. با كنجكاوي در انتظار ديدن دوباره چهره دوستت هستي و "فتوشاپ" رايانه مغزت از چند روز پيش تا كنون بارها به منظور دستيابي به تصوير فعلياش "هنگ" كرده است.
حال، اين كه اين فرد را در دنياي به اين بزرگي و اين همه آدمهاي به اين زيادي چگونه مييابي و تا مونرآل ميكشانياش، خود حكايتي دارد كه عموما يا از كتاب زرد آدمها و آدرسها و اينترنت نشات گرفته يا سرچشمههاي اطلاعاتي ديگر. چه بسا اين دوستي در ايران در حد يك سلام عليك ساده باقي ميماند، ولي امروز در اين ديار غربت، بايد چيزي را فراتر از كلمه ساده "سلام" از آن استخراج كرد. گاه نيز به در به روي دوستي ميگشايي كه از جايي ديگر، به منظور ديدار مونرآل، يافتن كار (كه هر از گاهي به پيدا كردن خود مي انجامد) يا زيارت بنده (كه عموما دو دليل نخست، تنها بهانهاي است براي توجيه دليل سوم) آمده است، و محملي است تا لذتي ديگر را تجربه كني. در را ميگشايي و باز هم با دوستي چمدان در دست، كه در ايران شايد سالي به ماهي خبرش را داشتي روياروي ميشوي. و احساس خوشبختي ميكني كه علاوه بر ديدن روي دوست، تا مدتي به موجود ديگري جز گربهات صبح به خير خواهي گفت...
>> از اين كه در اين مدت شما را از خواندن مطالب شيرين مونرآل محروم ساختم عذر ميخواهم ولي تعطيلات بود و فصل تفريح... ما هم كه منتظر بهانه، خود را از نوشتن معاف فرموديم!
پيش از كتابت "خاطرات زمستاني كه گذشت" ذكر نكته اي را ضروري ميدانم و آن اين كه تني چند از دوستان پس از مطالعه گزارش مونرآل با من تماس گرفتهاند، اندر جوياي احوالات و ذكر نگراني در باب افسرده بودن بنده و خوشبينانهتر كردن ديدگاه و نهايتا مطالبم نسبت به كوچ كردن به ديار غربت. در باب افسردگي كه تصور نميكنم كسي دراين ولايت مرا ملاقات و نشانهاي از دلسردي و يا كسالت روح مشاهده كرده باشد. در باب مطالب نيز تا به حال تصور ميكردم كه خوانندگان با مرا آدم جالب و سرزنده اي يافته اند(كه چندان هم دور از جقيقت نيست!!). ولي با اين وجود، "چشم"، باز هم ديد مثبتتري را نسبت به مهاجرت ارائه خواهم كرد. همان طور كه به عرضتان رساندهاند بنده سر انجام سر افراز به زيارت مملكت تورنتو گشتم. به كه چه دياري است اين شهر: ساختمانهاي بلند و اتوبانهاي عريض و طويل، انسانهاي شريف دوان دوان در پي در آوردن لقمه اي نان، راهروهاي مترو سرد و بي روح، و خلاصه همان صحنههايي كه بارها و بارها در فيلمهاي امريكايي ديدهايم. شايد اگر از ابتدا وارد تورنتو ميشدم اين اختلاف را احساس نميكردم، ولي از آنجا كه در مونرآل تفريح تا حدي مقدس تر از كار است (بنا بر شنيدهها و ديدهها) و راهروهاي مترو گرمتر هستند و خيابانها باريكتر و مغازهها نزديكتر و تو هم تر، آدم "يك جورهايي" احساس "گرم و نرمتر بودن" ميكند و دوست دارد زودتر به مملكت خودش(مونرآل) باز گردد(شايد براي ساكنان تورنتو اين حس به صورت بالعكس وجود داشته باشد) باري تعطيلات كريسمس كه شروع شد فكر كردم عجب اتفاقات جالب و غير مترقبه اي در انتظارم است. حضور در شهري كه سالها براي دريافت اقامتش تلاش كرده بودم، تجربه كريسمس و سال نو براي نخستين بار، نزديك به سه هفته تعطيلات و در راس همه سالروز تولد خودم كه ديگر بايد اوج لذائذ دنيا ميبود و آخر خوشگذراني. از نظر هزينه ها هم كه بهتر آن كه سخن به ميان نياورم كه به عنوان مثال بليط يك ماهه براي مترو و اتوبوس در تورنتو 93 دلار و در مونرآل 50 دلار است يا آپارتماني كه در شهر تورنتو به بهاي 1200 دلار به اجاره رفته در مونرآل هرگز از 800 دلار تجاوز نخواهد نمود. تنها ايراد قضيه (كه كم ايرادي هم نيست) آن است كه در مونرآل يافتن كار تا حدي مشكلتر از تورنتو است. ولي اگر آدم در مونرآل كار پيدا كند كه ديگر هم شير شتر است و هم ديدار عرب...
>> يكي از مسائلي كه گاه سبب غبطه خوردن يا حتي حسادت به برخي از دوستانم مي شود، زبان فرانسه است.
بايد اذعان كنم كه از الزامات زندگي در مونرآال بلد بودن زبان فرانسه است، علي الخصوص اگر علاقمند به زندگي در مركز شهر(داون تاون) باشيد. گاه اين ضرورت مرا به خنده وا ميدارد و گاه بالعكس به عصبانيت!!! مگر ممكن است كسي متولد و ساكن امريكاي شمالي باشد و دريغ از درك يك كلمه انگليسي!! به عنوان مثال كفشي 3 ماه است از پشت ويترين دل شما را ربوده و حالا كه نزديك كريسمس شده و همه جا حراج، از دور مغازه روياييتان را مي بينيد با انواع و اقسام چراغها و رنگهاي تزيين شده و فراتر از همه تابلوي " 50% زير قيمت" !! سريعا سر انگشتي حساب دودوتا چهار تاي تا آخر ماه و اجاره خانه و برق و تلفن را ميكنيد و در همان حال به جمعيت داخل مغازه ميپيونديد. حال آن كه تا همان لحظه نيزاز تصور آن كه زبان انگليسيتان قاصر از بيان احتمالي تنگ بودن يا گشاد بودن كفش است در عذاب بودهايد. كفش مورد نظر را از فروشنده ميخواهيد... در اين جاست كه زبان شيرين فرانسه كبك گوش شما را نوازش خواهد كرد... و در همان لحظه حسادت مرا به دوستان فرانسه زبانم درك خواهيد نمود. برخي از فروشندگان، انگار نه انگار كه انگليسي سوال كرده ايد، به فرانسه پاسخ خواهند گفت. برخي ديگر، گويي به زبان فارسي هم نه، فارسي دري يا پهلوي سخن گفتهايد. با چنان نگاه عاقل اندر سفيهي نگاهتان مي كنند كه خود از كرده خود پشيمان مي شويد. اگر هم خيلي خوش شانس باشيد فروشنده آنچنان به سختي انگليسي صحبت خواهد كرد كه خود شما يا فرار را بر قرار ترجيح داده و از خير كفش ميگذريد يا آن كه به فرانسه الكن خود متوسل ميشويد.. ياد آوري اين نكته ضروري است كه بلد بودن اين زبان در يافتن شغل، تحويل گرفته شدن در مجامع عمومي و در كل در كسب پرستيژ و شخصيت، بي ترديد حائز اهميت فراواني است. شايد عدم علاقه به پاسخ گفتن به زبان انگليسي را ميتوان در تنبيه كردن كودكاني كه به اين زبان در مدارس سخن ميگويند ريشه يابي كرد خلاصه اگر در نظر داريد در اين شهر سكني گزينيد، زبان فرانسه را دريابيد.... 8:30 PM |
||||||||||||||||||