كـــــــــــوچ     نشريه ايرانيان مهاجر 

 Font 
درباره
تماس
صفحه اصلي

 

اطلاع خودكار از تغيير سايت‌هاي مورد علاقه
C4U
Favorite Sites

 

كوچ را به دوستانتان معرفي كنيد
Type In Your Name:

Type In Your E-mail:

Your Friend's E-mail:

Your Comments (optional):

Receive copy:  


براي حفظ ارتباط دوطرفه عضو فهرست سايت شويد
Name & Country:
Email:


 
Subscribe      Unsubscribe


Saturday, February 23, 2002

>> صفحه کليد فارسی بعد از يک ماه ننوشتن روان نيست و جای بعضی علامت ها در ويندوزXP عوض شده ولی بايد نوشت وگرنه کار نويسندگان اين سايت به تاريخ مصرباستان و نقد شعر زاپنی می کشه...
بازی های المپيک زمستانی در ايا لت همسایه ما يوتا رو به پايان است و من مجسم می کنم که باز از فردا برنامه های عادی تلويزيون شروع می شه و همون آش و همون کاسه...البته اين آش و کاسه با مال ايران فرق داره اگر در کشورهای جهان سوم ديکتاتورها اصول ديکتاتوری شان را صبح تا شب در رسانه ها فرياد می زنند بر عکس اينجا در آمريکا کاسب ها برنامه های راديو تلويزون را می سازند و به خورد ملت می دهند حالا مجسم کنيد خيل عظيم خواننده ها و بازيگران آمريکايی که توسط اين قشر کاسب برای اجرای برنامه های مختلف دستچين می شوند از جمله Britney Spears خواننده محبوب نوجوانان آمريکايی که در 20 سالگی سينه هايش را عمل جراحی پلاستيک کرده و انگار هنوز از درآمد حاصله راضی نيست و هم چنان در کنار ساير فعاليت های هنری ! روزی چند بار تبليغ Pepsi می کند...يا جناب Snoop Doggy Dog خواننده معروف Rap که چند ماه پيش يک فيلم تمام سکسی به همراه موزيک متن ساخته شده توسط وی به بازار آمد... ديگه مهم نيست که روی صحنه دارند چکار می کنند مهم اينه که برای کاسب های رده بالا و همينطور برای خودتشان هر چه بيشتر پول بسازند...تازه برای ديدن همين مزخرفات بايد تبليغ های کاسب های رده دوم و سوم کانالهای محلی را برای بار صدم تحمل کنيد يا اينکه پول بدهيد و Cable TV بگيريد...
و اما نکته ای راجع به موفقيت فيلم های ايرانی در خارج از کشور و شرمندگی بعضی مها جران از جمله يکی ازنويسندگان همين سايت از پايين آمدن کلاس ايرانی ها ی مقيم خارج از کشور. هنر هنوز هم در بسياری از کشورهای جهان از جمله در ايران هويت انسانی و مستقل خودش را دارد هويتی سوای از سياست زدگی يا کاسب منشی و اين راحت بدست نيامده راحت هم حفظ نمی شود.توجه جشنواره های خارج به اين امتيازات سينمای ايران باعث شهرت فيلم های ايرانی شده که اين برای مملکت ما خودش جای خوشوقتی است نه شرمندگی. اما اگر از اين ناراحت هستيد که پس موقعيت اجتماعی شما چه می شود اگر رييستان بفهمد که در ايران آرزوی بعضی بچه ها داشتن يک جفت کفش است تنها چيزی که می توانم بگويم اين است که سينما وظيفه اش جذب توريست يا بالا بردن کلاس ايرانی ها ی مقيم خارج نيست. می توانيد از ايران چند تا تقويم قشنگ بياوريد و بين همکارانتان پخش کنيد ولی از مجيدی يا کيارستمی انتظار نداشته باشيد که فيلم هایشان را برای حفظ آبروی ما چند هزار مهاجر سانسور کنند...
چند تا عکس از معبد مورمون ها (مذهب اصلی مردم در ايالت يوتا) در Salt Lake City محل بازيهای المپيک زمستانی امسال برايتان می گذارم. دين مورمون ها يا بقول خودشان کليسای مسیحی قديسان دوران جديد یا Church of Jesus Christ of the Latter-day Saints در اواسط قرن 19 در آمريکا شکل گرفت و مقر اصلی اش از آن زمان Salt Lake City هست.در ضمن ايالت يوتا کمترين درصد مهاجرغيرسفيد پوست را دربين تمام ايالت های آمريکا دارد وقابل توجه آقايانی که می خواهند همه کار را شرعی انجام دهند: در مذهب مورمون ها چند همسری مجاز است!
راستی من 2 هفته ديگه (March 6-11) عازم کا ليفرنيای شمالی به قصد زيارت دانشگاه برکلی هستم. 2سال طول کشيد که تازه دور اين دانشگاه طواف کنم معلوم نيست چند سال طول می کشد که واردش شم... اگر ازخواننده ها يا نويسنده های سايت درآنطرف ها کسی مايل به ديداری و گپی هست ! Just drop me an email




Thursday, January 17, 2002

>> از فيلم‌هاي بسيار زيباي امسال فيلم Amelie (يا به فرانسه Le Fabuleux Destin d'Amelie Poulain) هست كه بهترين فيلم سال اروپا شناخته شده و در آمريكا هم تا بحال نامزد جوايززيادي شده.Amelie داستان دختري به همين اسم است كه در آميزه‌اي از خيال و واقعبت در پاريس زندگي ساده و در عين حال شگفت‌انگيزي دارد، اما شگفت‌انگيز نه به شكل فيلم‌هاي مسخره آمريكايي كه قهرمان داستان با 200 كيلو عضله يا كمر باريك و سينه برجسته به جنگ بدي مي‌ره و دنيا رو نجات مي‌ده. شگفتي داستان اين فيلم درجنبه‌هاي ساده ولي خيال‌انگيز زندگي روزمره است: مادر آملي آموزگار بد‌اخلاقي است كه به توصيه شوهر پزشكش كه به اشتباه فكر مي‌كنه آملي ناراحتي قلبي داره دخترش را در خانه نگه مي‌داره تا آملي در اين خانه تنها با خيالاتش بزرگ شود (قابل توجه اهالي كبك: مادر آملي در حال خروج از كليساي نوتردام با زني از اهالي كبك كه خودش را از با‌لاي كليسا پرت مي‌كنه برخورد مي‌كنه ودر جا مي ميره!) آملي بزرگ مي‌شه و در يك بار كار مي كنه، باري كه كاركنانش و مشتري هاش هر كدوم زندگي خاص خودشون را دارند، از جمله مرد عصبي كه از همه زنها نفرت داره و تمامي حركات زنهاي بار را تحت عنوان عشوه‌گري و جفت‌يابي دقيقه به دقيقه با ضبط صوت دستي ثبت مي كنه! از خيالات آملي يكي اينه كه اين مشتري زن ستيز را با زني از كاركنان بار كه هردم از يك بيماري مي‌نا له آشنا و به هم علاقمند كنه! خود آملي از سكس عادي‌ حوصله‌اش سر مي‌رود و خيال‌پردازي را ترجيح مي دهد، از جمله از بلندي محله مونمارتر به شهر خيره مي‌شود و تجسم مي‌كند كه در اين لحظه از شب در پاريس چند زن در يك زمان به اوج لذت جنسي مي رسند؟! از ديگر صحنه‌هاي فوق‌العاده فيلم سكانسي هست كه ‌آملي دست پيرمرد نا‌بينايي را مي‌گيرد و در حين راهنمايي او تا ايستگاه مترو همه ديدني‌ها را بلند بلند مي‌گه: قيمت ميوه ها، شكل شيريني‌ها، اخبار روزنامه‌ها، قيافه رهگذرها.... پيرمرد كه به ايستگاه مي‌رسه مي‌خواد از خوشي بال در بياره! آملي در حين پرسه زدن در ايستگا‌ه‌هاي مترو به جواني دل مي‌بازه كه به جمع كردن عكس‌هاي فوري كه مردم پاره مي‌كنند و دور مي‌اندازند علاقه داره! آملي حالا با آرزوهاي خودش بايد جلو بره و براي خوشبختي خودش نقشه بريزد ولي جراتش را نداره تا اينكه نقاشي كه 12 ساله از آپارتمانش بيرون نيامده از سرنوشت بي‌رحم به آملي هشدار مي‌ده....

فيلم پر از وقايع بديع هست و گاهي بچه گانه، گاهي غم انگيز(زني كه بعد از 40 سال نامه عاشقانه شوهرش از جبهه‌هاي جنگ جهاني به دستش مي‌رسد)ولي به‌طور كل به تصوير كشيدن شگفتي‌ها و لذت‌هاي كوچك اما عميق زندگي آملي كاملا در تضاد با جريان يكنواخت و از پيش برنامه‌ريزي شده زندگي واقعي در اينجاست و اين خودش يك فرصت كوتاهي مي شود براي آنكه تماشا‌چي يك نفسي بكشه و شادي و خوشبختي را در همين اطراف جستجو كنه... .

فيلم آملي را به همه مهاجران خيال پرور توصيه مي‌كنم.















Friday, January 11, 2002

>> دوست و هم اتاقي سابق من‌ يك شب از سر كار كه برگشت گفت: آماده باش امشب مي‌خواهيم بريم ديسكو! از آنجا كه كلا در مرام اكثرايراني هاي اينجا، پول خرج كردن جز براي ضروريات زندگي گناه كبيره محسوب مي شود، من اولش جدي نگرفتم ولي پس از چند تلفن اساسي معلوم شد كه آقا در يكي از معروف‌ترين ديسكو‌ها آشنا گير آورده و سنت شريف پارتي بازي را در اينجا هم حفظ كرده. ساعت 10 شنيه شب راه افتاديم وساعت 11 با هزار بار دور داون تاون دنور چرخيدن بالاخره تابلوي كوچك ديسكو را ديديم. يكي از نكات عجيب در معماري آمريكايي در دنور، سادگي بيش از حد نماي بيروتي ساختمان‌ها است به‌طوري كه بدون آشنايي قبلي امكان ندارد حدس بزنيد كه در داخل ساختمان چه خبر است. تنها نشانه ديسكو به غير از تابلوي آن، صف دختر و پسرهاي منتظر براي رد شدن ازانتظامات در ورودي بود. ما كه آشنا داشتيم منتظر صف نشديم و با گفتن رمز عبور از انتظامات 200 كيلوئي رخصت گرفتيم. وظيفه مامور جلوي در چك كردن كارت شناسايي است تا افراد زير 21 را داخل راه ندهد ولي خيلي از منتظران بهشت زير 21 نشان مي‌دادند پس معلوم بود كه مي شد زير آبي رفت. بعد از رد شدن از باجه اخذ ورودي وارد سالن اصلي شديم. اول كه از فرط تاريكي خيلي چيزي ديده نمي‌شد‌، بعد هم از شدت سرو صداي موسيقي بايد مثل دهاتي ها هم ديگر را بلند صدا مي‌زديم تا در جمعيت گم نشيم. اما چه جمعيتي! من آدم مست زياد ديده بودم ولي هيچ وقت با 200 نفر مست در حال رقص يك جا بر خورد نكرده بودم.از خواص موسيقي تكنو و Industrial اينه كه نه كلمات مفهومي درش به‌كار مي ره نه اصلا ملودي داره، بلكه فقط ريتم است كه تند و كند و بلند و كوتاه مي شود،چيزي در حدموسيقي بشر اوليه به هنگام مراسم قرباني يا پرستش خدايان( پرستش بهار اثر ايگور استراوينسكي) .در همين گيرودار من گوش‌هايم را به موسيقي تيز كردم چون يك كلمه فارسي يا عربي به گوشم آشنا آمد.اول فكر كردم مستي جمع هم به من سرايت كرده اما با كند شدن ريتم موسيقي تكنو كلمات عربي لابلاي آن واضح‌تر و واضح تر مي‌شد بعله! كلمات عربي همراه با ريتم تكنو! بگذريم....من شروع كردم به گشت زدن در هر 3 سالن، سالن دوم هم مثل سالن اول بود با اين تفاوت كه مبل و صندلي براي استراحت و گپ زدن داشت. اما بين اين دو، سالن كوچكتر و مبله‌اي بود كه با ديواره‌هاي شيشه‌اي و شفاف از بقيه فضا جدا شده بود. از دوستم پرسيدم اينجا قضيه اش چيه؟ گفت اين سالن مخصوص پولدارهاست چون بايد از قبل ميز مجزا رزرو كني و مشروب را به بطر سفارش بدي و سيگار برگ را با جعبه! انگار همه جاي دنيا بين مستضعف و مستكبر بايد فرق باشه‌! همينطور كه به بدن هاي مواج ذل زده بودم يك موجود جا لبي از كنارمان با پرش وجهش خرگوش مانند رد شد، با قد بلند، لباسي شبيه ‌خرگوش با كلاهي بزرگ و آويزان وعينك ته استكاني و دسته مشكي! حاضرم شرط ببندم كه از كتاب آليس در سرزمين عجايب آمده بود اينجا! در انتهاي سن نزديك به DJ انگار خبرهايي بود...يك چيزي داشت جرقه هاي مشتعل را مي ريخت سر ملت. با اينكه نزديك به سن شدت موسيقي كر كننده مي شد، رفتم ببينم كي داره توي سالن به اين شلوغي آتش بازي مي كنه...اي بابا من چقدر دهاتي هستم! ايشون پيكاسوي ديسكو بودند كه داشتند با يك ماشين سمباده برقي بر روي بومي از ورق فولادي موناليزاي قرن 21 را حك مي كردند! اتفاقا كارش هم بد نبود، احسنت!
نزديك به ساعت 2 شب هم Last Call for Alcohol را اعلام كردند. اين اصطلاح را براي اولين بار در يكي از آهنگ هاي گروه مورد علاقه ام Dire Straits شنيده بودم ولي نمي‌دونستم يعني چي؟
منظره جالب به هنگام خارج شدن از ديسكو و در خيابان هاي مجاور، منظره پسرهايي بود كه دخترهاي از پا درآمده ‌را كول گرفته بودند...شب جالبي بود، امشب هم‌ شب شنبه است و وقتي فكر مي‌كنم كه در چند قدمي من الان آقا خرگوش داره در دنياي خرگوش ها سير مي كنه و دختر پسرها تكنو مي‌رقصند خيالم راحت ميشه كه بي‌خيالي مطلق در همين يك قدمي است!






Sunday, December 30, 2001

>> شايان نظر من را درباره روابط اجتماعي در آمريكاي شمالي و اروپا پرسيده، من هم كه عاشق نظر دادن هستم!
به‌نظر من بهتراست زياد شكايت نكنيم، اينجا كه قرار نيست ايران باشد. پس اگر 200 سال پيش مهاجرت مي كرديم چي؟ همين سرگرمي‌هاي پيش پا افتاده‌اي هم كه الان در اين جوامع مي بينيم به لطف سرمايه داري و مصرف گرايي به‌وجود آمده و گرنه دو قرن پيش آمريكا و اروپاي شمالي كه از اين لختي‌بازي ها نداشت و از موسيقي پاپ يا جاز هم خبري نبود!(دوستان كانادايي مي‌توانند فيلم The Story of Adel H ساخته فرانسوا تروفو را ببينند كه 150 سال پيش هاليفكس را نشان مي‌دهد).
از حدود قرن 17، روابط اجتماعي تحت تاثير مذهب پروتستان و پيوريتنيسم بسيار فرد گرايانه و محدود شد. در دين پروتستان رستگاري هر فرد موضوعي است بين خود فرد و خدايش. نه به كشيش مربوط مي شود، نه به همسايه، نه به شهردار، نه به كسبه... به همين ترتيب ساير امور زندگي هم از حالت اجتماعي به حالت فردي تبديل شد، زندگي جمعي تبديل شد به زندگي فردي. به همين دليل هم از اون شور و شر زندگي اجتماعي ايران در اينجا خبري نيست. حالا مجسم كنيد دو قرن پيش زندگي در بين مهاجران پيوريتن كه به اصلاح دين و ساده زيستن معتقد بودند چه مزه اي داشته است؟ دشت‌هاي كانادا و آمريكا، يك كشتزار، يك خانواده ،يك انجيل، كاسه بشقاب هاي چوبي، 2 روز عيد در سال و يك مشت گاو و گوسفند...پس خدا رحم كرد كه اون موقع مهاجرت نكرديم! هنوز هم اگر شب كريسمس يا روز شكرگزاري به خانه يك آمريكايي يا كانادايي ميهمان شويد اين سادگي را از نزديك لمس خواهيد كرد.
حالا وضع اروپاي شمالي شايد از ما هم بدتر باشد، چون آن‌ها ماجراجويي‌ها و تنوع يك جامعه سرمايه‌داري را هم كمتر دارند. اين را دوستان ايراني در فنلاند و ساير كشور‌هاي اسكانديناوي حتما بهتر مي‌توانند توضيح دهند. اما كشور‌هاي اروپاي مركزي و شرقي باز نسبتا فرهنگ‌شان به فرهنگ ايراني شايد نزديك‌تر باشد. مثلا اگر به فيلم‌هاي امير كوستاريكا (زيرزمين، گربه سياه/گربه سقيد) علاقه‌مند باشيد، مي‌بينيد كه مردم يوگوسلاوي عجب فرهنگ زنده و درعين حال ضد و نقيضي دارند، خيلي شبيه به فرهنگ خودمان...






Friday, December 28, 2001

>> قول داده بودم كه هر هفته مطلب بدهم ولي به دو دليل نشد: يكي در رفتن پاي من و دردسرهاي ناشي از آن و دوم به تحقق نرسيدن جنبش اصلاحات و خود سانسوري ناشي از آن! و اما حالا كه همه از مذهب در اقصي نقاط دنيا نوشتند، من هم براتون از مسيحي‌ترين كشور دنيا يعني آمريكا بگم. نسبت سرانه افراد مذهبي در آمريكا بيشتر از هركشور ديگر است. از حدودا 10 كانال تلويزيوني مجاني در دنور 3 تا كاملا و 24 ساعته به پخش برنامه‌هاي مذهبي اختصاص دارند و هيچ كانال عمومي برنامه سكسي پخش نمي‌كند. از حدود 20 ايستگاه راديويي موج متوسط 5 ايستگاه منحصرا وعظ يا موسيقي مذهبي پخش مي‌كنند و اين در حالي است كه راديو دولتي آمريكا فقط يك ايستگاه در اختيار دارد. فيلم‌هاي سينمايي از لحاظ محتواي سكسي و خشونت به‌دقت درجه بندي مي‌شوند و طيف سني خاصي براي هرطبقه از فيلم‌ها مشخص مي‌شود. مشروبات الكلي به افراد زير 21 سال و سيگار به زير 18 سال فروخته نمي‌شود. سكس با اشخاص زير 17 سال جرم محسوب مي‌شود، مگر آنكه هر دو طرف زير 17 سال باشند، و الي آخر...از آمريكا انتظار نداشتيد، ها؟!

اگر با نوشته هاي جامعه شناسان كلاسيك به‌خصوص ماكس وبر آشنا باشيد حتما خوانده‌ايد كه سرمايه‌داري و مذهب پروتستانيسم دو روي يك سكه هستند و از لحاظ تاريخي با هم عجين شده اند، البته اين تغيير وتحول اجتماعي و ديني به اين سادگي اتفاق نيافتاده و از قرون وسطي تا به امروز سرگذشت عجيب خودش را دارد. لمس اين تجانس و هم‌نشيني از نزديك نه تنها براي هر دانشجوي علوم اجتماعي تجربه بي‌نظيري است‌، بلكه نكته مهم تر عدم وجود سرگذشتي مشابه در كشور خودمان هست، كه باعث مي شود برداشت ما از آمريكا شديدا تحت تاثير قالب‌هاي فرهنگي خودمان باشد نه برگرفته از واقعيت. آمريكا يا براي مذهبيون مظهر شيطان است (بن لادن و غيره) يا براي خيلي از بچه‌هاي ايراني بهشت اميال و آمال سركوب شده جنسي يا ضد‌مذهبي. وجود اين دو برداشت بيشتر نشان دهنده با‌فت متناقض فرهنگي و اجتماعي در كشور خودمان است تا گوياي واقعيتي درباره جامعه آمريكا. تناقضاتي كه انگار از ديرباز شالوده هويت ايراني را تشكيل داده‌اند و هنوزهم در همه سطوح فرهنگ ايراني منعكس مي شوند. شايد اغراق نباشه كه مطالعه بوف كور هدايت در خارج از ايران خيلي معنا دار‌تر از خواندن آن در ايران باشد. آدم تازه مي فهمد كه ايراني بودن يعني چي....

چون بحث خيلي جدي شد از نا‌خنك زدن هاي تبليغات تلويزيوني به اصطلاحات مذهبي بگم:
ـ رانندگي، باور داشتن است. (تبليغ هيوندايي سوناتا)
- تماشا كردن عين نيكي است، ولي برگرداندن فيلم به اول آن عملي است آسماني (بر چسب فيلم هاي اجاره اي)

شايان از عنوان‌هاي بي‌تعارف كتاب‌هاي راهنما نوشته بود، من هم امروز در راه برگشت از كار طبق معمول از مركز هنرهاي نمايشي دنور مي‌گذشتم كه عنوان يك نمايشنامه بر روي بيل بورد الكتريكي مركز نظرم را جلب كرد، از اين بي تعارف‌تر:
The Best Little Whorehouse in Texas!




Thursday, December 13, 2001

>> قبل از ادامه خاطراتم، چون دوستان از برخورد با مهاجران گفتند و نسبت به ديگ در هم جوش آمريكا پرسيدند، چند كلمه‌اي در اين باره مي‌نويسم. بله، آمريكا واقعا ديگ در هم جوشي است، اما چرا و چطور؟ دليل اصلي سرعت زياد زندگي است كه آن هم متاثر از سرعت چرخش سرمايه است.اينكه از چه مليتي هستيد،اهميتي ندارد بلكه كجاي اين اقتصاد آزاد هستيد مهم است. و مهاجران هم الحق سهم خودشان را در اين چرخش سرمايه خوب ايفا مي كنند. اينجا مهاجران يا حتي پناهندگان نه تنها سر بار جامعه نيستند بلكه خيلي مواقع مسووليت‌هاي بزرگي هم بر عهده دارند.به همين دليل هم هيچ ديد منفي نسبت به مهاجران وجود ندارد.مثلا رئيس شركت عظيم مخابراتي Qwest كه بيش از 10 ايالت غربي آمريكا را پوشش مي دهد از بچه‌هاي ايراني تحصيل كرده در كاليفرنيا است. البته معلوم است كه ايراني بودن به خودي خود مذيتي محسوب نمي‌شود، خصوصا هنگام وقوع حوادث ناگوار عليه ملت آمريكا . مهم اين است كه در سيستم كاري آمريكا موفق باشيد.
خب، فرهنگ ايراتي مها جران چه مي شود؟ نسل اول مهاجر كه وقت ابن حرف ها را ندارند و به شدت مشغول بهتر كردن سطح زندگي خودشان و بچه‌هايشان هستند، نسل دوم كه از همه رفاه و لذت‌هاي زندگي آمريكايي برخوردار مي‌شوند عملا دليلي نمي‌بينند كه به ارزشهاي ايراني اهميت چنداني بدهند. ‌به همين دليل اختلاف نسل اول مهاجران با بچه ها خيلي فاحش است. بچه ها عملا با توقعات آمريكايي بزرگ مي‌شوند و خيلي از پدرو مادر‌ها نمي‌دانند چطور با فرهنگ ايراني به اين خواسته ها پاسخ دهند.
تنها شهري كه مي شود ايراني ها را به عنوان يك گروه مهاجر متمايز يافت لوس آنجلس هست كه به علت عده بسيار زياد مهاجران ايراني تقريبا همه جا با هم‌وطن و هم‌زبان برخورد خواهيد كرد، از چلوكبابي‌ها گرفته تا دانشگاه معروف UCLA، از بيل بوردهاي بيژن تا گوش دادن به راديو فارسي در حال رانندگي، به‌طوريكه احساس دلتنگي نخواهيد كرد و ير عكس فكر مي كنيد كه ايران را در زمان و مكان ديگري دوباره يافته ايد. زندگي ايراني‌ها در لوس‌آنجلس عجيب شبيه به زندگي در تهران است: همان زيبايي‌ها، ريخت و پاش‌ها، چشم هم چشمي‌ها، كلاه برداري‌ها... . اميدوارم در همين چندخط وضعيت مهاجران،خصوصا مهاجران ايراني را در آمريكا كمي توضيح داده باشم!




Sunday, December 09, 2001

>> يكي از چيزهايي كه اون اوايل برايم اصلا جا نمي‌افتاد قضيه اخلاقي بودن يا مذهبي بودن مردم آمريكا بود. خصوصا كه دو تا ماجرا مطمئنم كرد كه اينجا از مذهب خبري نيست‌‌‌، حداقل به معنايي كه در ايران مي‌شناسيم. در يكي از اولين برخوردهايم با دخترهاي آمريكايي فهميدم كه خيلي پرتم. ماجرا از اين قرار بود كه من اصلا اين دختر را نديده بودم و نمي‌شناختم.اولين بار روي اينترنت با هم آشنا شديم و بعد هم خونه قرار گذاشنيم. من هزار تا چيز در ذهنم بود كه بپرسم يا كنجكاوي كنم: از كار وزندگيش گرفته تا مسائل داغ تر! اما اون اصلا راچع به من كنجكاو كه نبود بلكه خيلي با بي حوصلگي چواب مي داد.‌ نه به موزيك علاقه اي داشت، نه به سينما، نه حتي به غذا يا نوشيدني.آخرش كه داشت مي رفت ديگه طاقت نياوردم، پرسيدم:من نفهميدم توبراي چي امروز اصرار داشتي كه من را ببيني؟ با سادگي معصومانه اي گفت:
I just needed someone to give me a good f***
تمام چيزي كه مي خواست همين بود! پس اون همه پيچيدگي‌هاي فرهنگي، اخلاقي، مذهبي، پريدن، چشم بستن، اغوا كردن، اغوا شدن، رويا ديدن، عشق، گناه ، شرم و خلاصه آن ملغمه عواطف و رفتارهاي متناقض و گيج‌كننده ما ايراني‌ها كو؟ ببخشيد اينجا آمريكاست!

و اما اولين همسايه هاي من مك و سندي بودند كه بعد از عمري زندگي در نيويورك دوران يازنشستگي را درآرامش دنور مي گذراندند.خانواده مك از مهاجران ايرلندي ساحل شرقي بودند و سندي هم از ساكنان يهودي محلات اصلي نيويورك. زن و شوهر شش سيلندر سيگار مي‌كشيدند و هر كدوم به نحوي مي‌خواستند با بازگو كردن خاطرات هم مرا سرگرم كنند و هم بيشتر خودشان را. مك عكس هاي آزاد شدن پاريس را به كمك آمريكا و از جمله خودش در پاي برج ايفل نشان مي داد و سندي هم سعي مي كرد راجع به اسلام و يهوديت و رسوم‌ مشتركشان صحبت كند. من هر چند روز يك‌بار مي‌ديدمشون تا اينكه يك روز صبح كه رفتم دفتر ساختمان كرايه ماهيانه را بدهم، ديدم سندي نشسته وطبق معمول داره با زن صاحبخاته گپ مي‌زنه. سلامي هم به سندي كردم و گفتم: مك چطوره؟
گفت: Mac is dead!
گفتم:What?
گفت:He died two days ago of a stroke
مك صبح دو روز قبل سكته كرده بود و همه چيز چنان منظم و مرتب انجام شده بود كه من كه همسايه روبه رويي بودم متوجه نشده بودم. نه اطلاعيه اي ، نه شب هفتي، نه مراسمي، نه تشييعي، نه سر خاكي، هيچي! مك و قصه ها و خاطراتش همه به همين آرامي رفتند زيرخاك، بدون هيچ شيون و عزايي...بدون دعا و فاتحه.. .
اينجا زندگي يعني همين زندگي خاكي، همين خاطرات گذرا، همين لذات آني. چيزي در ماورا ندارند، منتظر چيزي هم نيستند، با زندگي زندگي مي كنند، با مرگ مي ميرند، با عشق عشق مي كنند، ساده و روشن، البته براي من شرقي درهم بر هم، هنوز عجيب و تازه.
پس چرا مي گن كه آمريكايي ها مذهبي تر از اروپايي ها هستند؟ اين را هفته ديگه توضيح مي‌دهم.



گزينش و درج مطالب ارسالي به معناي تاييد محتواي آن نيست. مسووليت صحت و سقم اطلاعات ارائه شده به عهده نويسندگان آن است
© 2001, TorontoReport.com All Rights Reserved.
اين سايت تحت حمايت قانون حقوق مولفين است و نقل مطالب آن به صورت چاپي يا الكترونيك بدون كسب اجازه ممنوع است.