Sunday, February 17, 2002
>> آيراني -آمريکائي مايکل سبزوار جامعه ايرانيان مقيم کاليفرنيا آنقدر وسيع و به همين ترتيب آنقدر متنوع است که تصورش را نمي کني.هر جا که ميروي به يک همزبان بر ميخوري. در بانک اتوبوس سوپر مارکت و اين را به راحتي از لهجه و طرز لباس پوشيدنشان که عليرغم اقامت بعضا طولاني مدت در اينجا تغيير قابل ملاحظه اي نکرده متوجه ميشوي.
نکته جالب در اينجاست که در ميان آنها از هر تيپ و طبقه اي مشاهده ميکني. از کارگر ساده و گارسون رستوران تا راننده کاميون و دلال و واسطه (که الحق و الانصاف هموطنان عزيز در اين رشته خاص در جامعه آمريکائي ترقيات فراوان کرده اند) تا تک و توک آدمهاي تحصيل کرده. و حالا اگر تو بعد از گذشتن از هفت خوان رستم و مدتهاي طولاني آوارگي در بين سفارتخانه ها و کنسولگريهاي مختلف بعد از اينکه ثابت کردي (يا وا نمود کردي) که اولا سرت به تنت مي ارزد و ثانيا قصد ماندن در اين سرزمين مقدس را نداري.ويزاي عزيز تر از جانت را گرفته باشي. اولين واکنشي که با ديدن اين طيف متنوع و رنگارنگ از هموطنان در تو بيدار ميشود اين است که يک يک آنها را در صف مقابل سفارت و يا پشت آن پنجره شيشه اي مقابل کنسول تصور کني.هموطن عزيزي را تصور ميکني که حالا ديگرcitizen شده ولي هنوز ياد نگرفته که پشت کفش براي خواباندن نيست و بين کفش و دمپائي تفاوت وجود دارد. و در همان حال قيافه او را تصور کن که در برابر پنجره يک سفارت در يک روز نه چندان دور جلوي روي کنسول تعظيم ميکند و چاکرم مخلصم ميگويد...
در حقيقت هموطنان مهاجر به اين نقطه جهان با تمام توان در سنگر فرهنگ اصيل فارسي ايستاده اند و صرفنظر از اينکه چند سال است مهاجرت کرده اند سرسختانه بر ارزشهاي فرهنگي خود پافشاري ميکنند. اگر فلان بانوي محترم هنگاميکه سي سال پيش از اين ايران را ترک ميکرده کفش پاشنه بلند مد روز بوده و در مجالس شبانه پيراهن ماکسي تنش ميکرده اگر الان وارد محل کارش شوي به راحتي حضور او را از صداي تق تق پاشنه هايش متوجه ميشوي و با ديدن آرايش و مدل مويش که يادگار زمان شاه شهيد است سرشار از غرور ميشوي! دوست عزيز ديگري که وقتي از ايران خارج ميشده کلاه شاپو بر سرش ميگذاشته و تسبيح ميگردانده از اينکه ميبيني بعد از اينهمه سال دوري اين سنت حسنه را از ياد نبرده و هنوز گيوه ميپوشد در دلت به اين پاسداران فرهنگ و نمايندگان محترم ملت سر افراز ايران درود ميفرستي. و تعجب آور نيست که تيتر روي جلد پر فروش ترين مجله فارسي زبان در کاليفرنيا اين باشد :هاله مجري تبليغ معروف دستمال حرير در تلويزيون فلان. و يا: مصاحبه اختصاصي با اکي بنائي. صحبت بر سر ابتذال نيست که از قديمي ترين همراهان زندگي اجتماعي است و در هر جامعه اي به انواع مختلف ودر سطوح متفاوت زندگي شهري و طبقاتي وجود داشته و دارد. فقان اما از انجماد است.
وجه مشخصه هموطنان عزيز مقيم لوس آنجلس سکون و انجماد و نوستالژي ريحون و کباب کوبيده است. هر کس با توجه به اينکه کي از آن مملکت خارج شده عقربه هاي ساعتش با پرواز هواپيما متوقف شده. اکثريت هموطنان عزيز در اينجا هنوز در همان هوائي تنفس ميکنند که آخرين بار در فرودگاه مهر آباد وارد ريه هايشان کرده بودند.
تراژدي قضيه از اينجا آغاز ميشود که اين هموطن گرامي ما ميخواهد وارد اجتماع آمريکائي شود. به عبارت ديگر تعامل و برخورد با فرهنگ آمريکائي براي ما ملت سر افراز ملغمه اي مي سازد به اسم ايراني -آمريکائی. اولين مانع براي ايجاد ارتباط با جامعه جديد دست بر قضا ساده ترين آنهاست.و براي ما ايرانيان هيچ چيز لذت بخش تر از حل مشکلات پيش پا افتاده نيست. به همين دليل در اولين قدم تغييراسم اتفاق ميافتد.ابتدا ابراهيم آبراهام ميشود و اسماعيل ايزاک ولي مسئله به همينجا خاتمه نمي يابد.با ورق زدن يلوپيج ايرانيان ليست بلند بالائي بدست مي آيد از سيد مهدي هائيکه ديويد شده اند و محمد جوادهائي که مايکل. البته هموطنان ما دست کم يک حسن انکار ناشدنی دارند و آن قابليت جوش دادن انسانها به يکديگر است و به همين دليل از اين هموطنان سابق ما بدون اغراق ۳۰ درصد دلال ماشين اند و اقلا ۳۰ درصد بنگاه معاملات ملکي دارند.از ۴۰ درصد باقيمانده نيم ديگر خواننده و رقاصه اند و صاحبان جميع مشاغل ديگر از کارگری گرفته تا متخصصان و استادان دانشگاه به زحمت ۲۰ درصد جمعيت مهاجر را تشکيل میدهند.
اينکه جامعه آمريکائی جامعه ای باز و از نظر خصوصيات اخلاقی ليبرال است يکی از بزرگ ترين و مهيب ترين کج فهمیهائي است که کم و بيش در ذهن اکثريت ما هست. اما حقيقت ماجرا اين است که دايره مجامع تخصصي وروشن فکری در اينجا شديدا بسته و انحصاری است.اين البته يک اصل کلی است و همانند همه اصول ديگر استثنا پذير است. شاهد تکراری و بعضا کليشه ای اين مسئله وضعيت سياهان است که همه میدانند و ميدانيم و من قصد باز گو کردن آنرا ندارم.مراد من اما ذکر اين مسئله است که تفاوتهای عميق فرهنگی-اقتصادی و علمي مانع از جذب شدن اکثر جوامع اقليتي در بطن جامعه آمريکائی گشته و اين امر به نوبه خود منجر به ايجاد مجامع فراواني در بين اقليتهاي مختلف شده که هدف آنها کمک به اعضای جمعيت اقليت و مبارزه برای احقاق حقوق برابر براي خود و جامعه اشان است.در اين ميان کمترين تشکلها مربوط به ايرانيان است ( در مقايسه با ساير مليتها ). هموطنان ما به هم کمک نمي کنند فقط وانمود میکنند.
آگر در ميان ما هر ملتي به خصوصيتي مشهور است مثلا اسکاتلنديها خسيس انگليسيها آداب دان ژاپنيها سختکوش و .... .ايراني ها هم در بين مردم ساير ملل به چيزی اشتهار دارند. در ميان خارجيها اينطور معروف است که ايرانيها مردم بد جنسي هستند.
2:56 PM
Monday, February 04, 2002
>> ما همش همين چهار پنج نفريم!! يکي از روزهاي ماه فوريه سال گذشته.دوستي در اتاق هتل را ميزند و به ديدنم ميآيد عمر دوستيمان بيشتر از ۲روز نيست ولي مهربان است و دلش هنوز به ياد نخلي است که در حياط خانه پدرش در اهواز کودکيهايش را در زير سايه آن گذرانده. اهل تعارف نيست و مثل بيشتر اهالي جنوب راه دل به زبانش هموار است. وجودش در اين جنگل تنهائي هديهاي آسماني است .نياز به اينکه در روز با کسي که همزبانت است به زبان خودت زبان مادريت چند دقيقه اي هم صحبت شوي انقدر جدي است که اين مسئله که طرف کي هست و چقدر با تو تفاهم دارد در درجه بسيار پائيني از اهميت است.همين که هست و بعد از يک روز تمام حرف زدن به زباني که هر قدر هم که متخصصش باشي باز هر بار که دهان باز ميکني تا در بانک يا فروشگاه جمله اي را که بار ها تمرين کرده اي بگوئي مي بيني که طرف هاج وواج نگاهت میکند بالاخره غنيمت است. دوست من برايم دو هديه دارد: ۱راديو ۲دوچرخه. ّدوچرخه براي اينکه دنبال اتاق بگردي و راديو ...ّ .در حاليکه دوست جديد من در مورد راديو مورد علاقه اش سخنراني ميکند من مبهوت ظاهر راديويش شده ام :۲۴ساعته است تمام برنامه هاش فارسيه و خيلي پر بار من هر روز...... و من باز به ظاهر راديو نگاه ميکنم يک دسته سياه و چرک را با چسب چسبانده اند به بدنه اش که رنگش يشمي است و قلمبه و تنها يک دکمه دارد براي روشن و خاموش کردن و تنظيم صدا اما جائي براي تعويض موج ندارد .ميخواهم از دوستم بپرسم که پس موج آنرا چطور ميتوان تغيير داد که احساس مي کنم در زمانيکه من در بحر ظاهر راديو بوده ام او برايم تو ضيح داده و گذشته است و سئوالم را ميخورم.روي شکم ورقلمبيده راديوي دوست جديدم يک برچسب رنگ و رو رفته است با يک علامت شير و خورشيد و بالاي ان نوشته ّراديو صداي ايرانّ ّاين را هر روز گوش بده هم از تنهائي در ميائي و هم در جريان وقايع ايران ميمانيّ طفلکي دوست جديد من انگار از قيافه من فهميده که به سخنراني سياسيش چقدر بيتفاوتم و در آن شرايط حتي حس کنجكاويم هم مجالي براي خودنمائي نيافته بنابر اين سخنرانيش را جمع و جور میکند تازه وقتي او مي رود کنجکاويم بروز ميکند پيچ راديو را ميچرخانم آقاي خوش صدائي که با توجه به تون صدايش به نظر ميرسد که آدم جاافتاده ای است مدام فرياد ميزند و حرص و جوش ميخورد.درست بمانند مربي فوتبالي که تيمش در عين شتايستگي و در خانه خود از حريفش عقب است و او از کنار زمين با عصبانيت به شاگردانش دستور ميدهد. لحن بسيار آمرانه اي دارد و انقدر با اعتماد به نفس حرف ميزند که يک آن باورش ميکني. همانند فرمانده پيروزي در ميدان نبرد به نيروهايش دستور ميدهد و با وعده پيروزي انها را به پيشروي تحريک ميکند.اگر به فارسي صحبت نميکرد فکرميکردي که از افسران پل پوت است و در باره کامبوج حرف می زندولي نه. طرف فارسي حرف ميزند و انگار در باره ايران.
يک بعد از ظهر غمگين آخر هفته ونزديک ترين روز به ۲۲ بهمن (گمانم ۱يا ۲ روز قبل از آن) .در ماشين همان دوست نشسته ام و به کناره هاي بزرگراه خيره شده ام.هر از گاهي سري به نشانه موافقت با صحبتهاي او تکان ميدهم و وانمود ميکنم که به حرفهايش گوش ميکنم.دوست من در همان حالي که اتومبيلش را به سمت فدرال بيلدينگ در مرکز لوس آنجلس ميراند همچنان مشغول سخنراني سياسي است.دلم می خواهد با دست محکم بزنم روي داشبورت ماشين و بگويم ّخواهش ميکنم کافيه ديگه ادامه نده من و نسل من سياست زده است سياست گريزه دست از سر من بر دار و همينجا من را پياده کن من به مواضع تو و راهپيمائي سراسريتان اصلاعلاقه اي ندارم ولي تصور يک بعد از ظهر غمگين تعطيل در اتاق تاريکّ آن هتل کذائي انقدر درد آور است که به خودم ميگويم حتي تا جهنم هم به دنبالش مي روم و تا صبح به تحليلهاي سطحياش گوش ميکنم.
اندکي باد ميايد و هوا مختصري ابري است.در محوطه روبروي فدرال بيلدينگ (ساختمان دولت)که ارتفاعش کم و بيش به اندازه وزارت کشور خودمان است ۴۰۰ -۳۰۰ نفر ايستاده اند نزديک که ميشوي اول از همه بوي عطر و ادوکلن هاي گران قيمت را ميشنوي قبل از اينکه صاحبانشان را ببيني. با يک نگاه سر انگشتي ميانگين سن جمع حدود۵۰ سال است.آرايش خانمها اکثرا انقدر غليظ است که حتي در يک مهماني شب هم توي ذوق ميخورد .به نظر ميرسد که نسوان جمع با استفاده بهينه از لوازم آرايشي سعي در مخفي کردن آثار گذر زمان داشته اند. حکايت آقايان ولي عليحده است.اغلب کت و شلوار و کراوات انگار که به مجلس عروسي دعوتند.مدلها اما مال دهه هفتاد که از پس اينهمه سال متاسفانه اندازه شان ثابت مانده در حاليکه قطر شکم صاحبانشان هر روز بيشتر شده و منظره رقت باري بوجود آورده.دکمه هائي که به زور بسته شده اند و هر آن در استانه انفجارند.پاچه هائي که کوتاه شده و کفشي که ديشب براي شرکت در تظاهرات براي هزارمين بار واکس خورده و چون دست دوز ايتالياست اينهمه سال دوام آورده.
مرد مو بلندي (که بعدها فهميدم اسمش احمدرضا نبي زاده است) کنار بانوئي (که هنوز اسمش را نميدانم) نشسته و يک ترانه عاشقانه ميخواند و گيتار ميزند.جمعيت اما به او گوش نميکند اغلب به دور و اطراف خودشان نگاه ميکنند و دنبال دوست و آشنائي ميگردند همينکه او را يافتند ديدارشان را تازه ميکنند.ديده بوسي و غيبت و .... .
مجري برنامه که درست مانند گزارشگر راديو با حرارت صحبت میکند (انگار که خود اوست اگر اشتباه نکنم) سخنران بعدي را معرفي مي کند. تيمسار سرلشکر .......و پير مردي بالا ميايد که بدون اغراق دو تا سور به عزرائيل زده کراوات و پوشت زده و عينکش ارثيه خاندان قاجار است.انگار تنها کسي که به او گوش ميکند من هستم.جمعيت مشغول شوخي و غيبت است.تا انجا که به ياد مياورم چند کلمه اي گفت راجع به افتخارات ارتش بزرگ ايران در زمان کوروش کبير و اين البته جالب ترين قسمت سخنانش بود. نفر بعد اينطور معرفي ميشود شاعره بزرگ قرن.مبارز خستگي ناپذير و فعال و مدافع حقوق زنان.اينطور که از صحبتهايش مستفاد شد بزرگترين مبارزه اش وقتي بوده که سالها پيش به خاطر چند تار مو شبي را در کميته وزرا گذرانده و فردا صبح با دادن تعهد آزاد شده.در همان شب کذائي تمام مشکلات زنان محروم ايران را درک کرده و طي يک هجرت قهرمانانه به لوس انجلس آمده و خودش را وقف ترانه سرائي براي خوانندگان مبارزي چون اندي و کوروس کرده. در صف مبارزان و مجريان چند نفر ديگري امدند و سخنان آتشين گفتند از جمله يک خانم امريکائي که گويا جاري مادر شوهرش ايراني بوده و خيلي زجر کشيده و چند کلامي در باره مظلوميت زن ايراني صحبت کرد و چون نسبتا بر و روئي داشت توجه آقايان را کاملا جلب کرد و در آخر هم با تشويق گرم آنها صحنه را ترک کرد. حالا نوبت مجري برنامه بود که از خانمها و آقايان محترم ميخواست به همراه او شعار بدهند. مرگ بر اين و مرگ بر آن گفتن شروع شد و اگر نم نم باران موهاي خانمها را به هم نميزد کار به دربان در وزارت کشور و نگهبان شيفت شب دفتر رياست جمهور کشيده ميشد که رده هاي بالاتر از آنها به نوبت نواخته شده بودند. حسن ختام بر نامه آواز دستجمعي دو سه نفر از خوانندگان مبارز بود که عجله داشتند هر چه زودتر مبارزه را تمام کنند تا به برنامه شان در کاباره دير نرسند.
غير از راديوي مذکور ۲تا روزنامه فارسي زبان هم داريم که توسط تعدادي از مبارزين منتشر ميشود. تعدادي که از انگشتان دست تجاوز نميکند و در هر رسانه اي راکه اينجا هست ميگردانند. تيتر فرداي روزنامه هاي لوس آنجلس ّ تظا هرات با شکوه هزاران ايراني در ......ّ ّ جمعيت بيشمار ايرانيان فرياد میزدند ......ّ انگار به هر کجا که روي آسمان همين رنگ است. غم انگيز ترين قسمت مسئله در حقيقت ادبيات رايج در ميان اين روزنامه هاست .همينقدر بگويم که در هر ستون اقلا يکي دو تا فحش چارواداري پيدا میکني و در هر صفحه ۳-۲ تا ناله و نفرين که خدا به زمين گرمشون بزنه و ايشالله داغ شوهر ببينين. هر روزنامه اي را که باز ميکني انگار يکي از انها ميگويد : به خدا ما همين ۵-۴ نفريم.
5:47 PM
Thursday, January 24, 2002
>> حكايت اتوبان و دزد و پاسبان از فرودگاه لوس انجلس پايت را كه بيرون بگذاري تنها دو چيز مىبيني اتوبان-چراغ.انقدر بزرگ هستند كه اتوبان كرج را در ذهنت شبيه كوچه باريكي به ياد بياوري و آنقدر چراغ كه چشمت را مىزند جلوي رويت چراغهاي قرمز و در خط مقابل دريائي از چراغهاي ريز و درشت سفيد.وحشت برت مىدارد خصوصا كه اين بزرگراهها اسم ندارند.فقط شماره دارند.داشتن اسم حالا هرچقدر نامانوس و غريبه.باعث مىشود با صاحب ان كمي احساس نزديكي كني حال فرقي نمىكند كه ان اسم مال اتوبان باشد يا يك سگ خانگي.مهم اين است كه همان طور كه من اسم دارم او هم اسم دارد و همين نكته به ظاهر ساده اولين نقطه اشتراك و از نظر رواني اغاز فرايند هم ذات پنداري است.اما شماره خيلي خشن است خيلي بي روح است مثل ارتش مثل اردوگاه اسراكه هر كسي تنها يك شماره دارد.چيزي كه اسم ندارد هويت ندارد.براي داشتن هويت اول بايد اسم داشت. منظره اين بزرگراهها هر چقدر كه در شب مسحور كننده است با اينهمه چراغ كه راه خود را در تاريكي گرفته اند و يكراست مىروند تا در دل تاريكي ناپديد شوند.روزها رقت انگيز است.از انهمه عظمت و هراس تنها چيزي كه هر صبح باقي مىماند عجله است كه جزئ لاينفك زندگي امريكائي است.
اگر در كاليفرنيازندگي مي كني اتفاق زير يكي از رويدادهاي عادي زندگيت به شمار مىرود. شب خسته و مانده از سر كار به سمت خانه مىروي و نا گفته پيداست كه رانندگي مىكني.اتوبان به طرز غريبي شلوغ و در نهايت بسته است.از چند مايلي شعله هاي منور و علامتهاي پليس را مىبيني كه مردم را(اتومبيلها را)به بيرون از بزرگراه هدايت مىكند. اگر اندكي بخت يار بوده باشي كمي زود تر از ماجرا به خانه رسيده اي و پاي تلويزيون جنازه ات را از خستگي پهن كرده اي و بي هدف با كنترل بازي مىكني. يكي از شبكه هاي محلي. breaking news . يك مجنون ديوانه اي در اتوبان در حال فرار از دست پليس است.اين واقعه هفته اي يكي دو بار در يك گوشه شهر تكرار مىشود.اما جالبي قضيه اينجاست كه بر خلاف انچه كه در فيلمهاي هاليوود ديده ايم كه در چنين مواقعي ماموران كاركشته و هميشه خوش قيافه FBI وارد مىشوند و با يك سلسله عمليات محيرالعقول در طرفه العيني تبهكار را دستگير كرده و به دست فرشته عدالت مىسپارند.در عالم واقع و در اين گوشه دنيا قضيه به هيچ وجه به اين گونه نيست.ماجرا از اين قرار است: دزد نابكار سوار بر ماشين دزدي در اتوبان مىتازد چند ماشين پليس (به قول اينها سفيدوسياه)در تعقيبش هستند و هليكوپتر پليس از بالا نور افكن را روي ماشين دزد انداخته و او را تعقيب مىكند ولي نه كسي جلوي او مىپيچد و نه مانند فيلمها راهش را سد مي كنند بلكه همه با خونسردي او را دنبال مىكنند.هم پليسها هم هليكوپتر و هم مردمي كه در خانه پاي تلويزيون از طريق دوربيني كه اغلب در هليكوپتر است ماجرا را به صورت زنده تماشا مىكنند .اين قضيه موش و گربه انقدر ادامه مىيابد كه دزد يا خسته شود و يا بنزين تمام كند و بايستد.انوقت تازه پليسها (كه بر خلاف پليسهاي ما اصلا جان بر كف نيستند)محاصره اش مىكنند و خودشان پشت ماشينهاي پليس سنگر مىگيرندو اگر طرف تا صبح هم بيرون نيامد منتظرش مىمانند.انقدر صبر مىكنند كه طرف براي قضاي حاجت يا از سر تنوع از ماشين پياده شود و دستهايش را روي سرش بگذارد.در غير اينصورت با فشنگهاي پلاستيكي انقدر به اسافل اعضاي او مىزنند تا از پا بيفتد و تسليم شود.ماجرا در همين جا به خوبي و خوشي به پايان مىرسد و تو يا همان ابتدا حوصله ات را از اين ماجراي تام و جري از دست داده اي و كانال تلويزيون را چرخانده اي به ايستگاه ديگري كه برنامه اش با شبكه قبلي تفاوت چنداني ندارد(اينجا همه شبكه ها شبيه به هم هستند) و يا مثل هر شب همان جا پاي تلويزيون به خواب رفته اي.ودر اين ميان انچه كه براي كسي اهميت ندارد انست كه بالاخره اصل ماجرا چه بود .و اگر فردا شبكه اي در خبر كوتاهي اشاره به سرنوشت طرف و اصلا علت فرار او كرد در ميان هزاران هزار اخبار بي اهميت ديگر كسي به ان توجهي نمىكند.اينجاكسي به علت قضايا نمىپردازد و هر ماجرائي بر اين اساس كه تا چه حد سرگرم كننده و هيجان انگيز است ارزشگذاري مىشود.شبكه تلويزيوني مىخواهد شما را سرگرم كند به اين قصد كه اگهىهايش را به مغز شما فرو كند و شما هم از وقتيكه به خانه مىرسيد تا پيش از رفتن به بستر بدنبال سرگرمي مهيجي هستيد كه بدون انكه شما را وادار به تفكر كند اوقاتتان را بگذراند.و براي اين هدف چه برنامه اي مناسب تر از گزارش قتلهاي روزانه و ماجراهاي دزد و پاسبان؟ تفاوت ديگر اينجا با ايران در اين است كه آنجا اگر پليس يا نيروي انتظامي به هر علتي شما را متوقف كند بايد هر چه سريعتر پياده شويد و برويد خدمت جناب سروان جهت عرض معذرت از گناهي كه شايد اصلا مرتكب نشده ايد.ولي اينجا اگر پليس ماشين شما را نگه دارد اگر قصد پياده شدن كنيد بلافاصله تير اندازي ميكند.بايد مثل بچه ادم سر جايتان بنشينيد.هر دو دستتان را روي فرمان اتومبيل بگذاريد و صبر كنيد تا پليس ابتدا تمام قسمتهاي قابل ديد ماشين را بررسي كند و سپس با چراغ قوه به سمت شما بيايد. اگر نسل فعلي جوانان ايراني شباهت زيادي به ناصرملك مطيعي ندارد خون مرحوم جان وين در رگ اغلب جوانان اينطرف جاري است.
4:37 PM
Thursday, January 17, 2002
>> به جاي مقدمه
شبي كه از ايران مي آمدم دوستي مي گفت ايران تنها كشوري است در تمام دنيا كه وقتي از آن بيرون مىروي به خودت مىگوئي چه اشتباهي كردم و وقتي كه به آن بر مىگردي باز همان را مىگويي.
اگر نسل پيش از ما از ترس جان گريخت، نسل ما از پي زندگي بهتر وشايد نسل پس از ما فقط به دنبال لقمه اي نان.
سالهاي زيادي از عمرم شبها در تهران به خواب مىرفتم و صبح در لوس آنجلس بيدار ميشدم.اين قصه شبهائي است كه اينجا مىخوابم و در تهران بيدار مىشوم.
كيارش نوريزاده
4:00 PM
Wednesday, January 16, 2002
>> آواز دهل قسمت نخست: من از ديار حبيبم
همين كه از هواپيماي غول پيكر خطوط هوائي دلتا پا به محوطه فرودگاه نيويورك ميگذاري تمامي آن تصوير درخشان و زيبائي كه يك عمر براي خودت از امريكا ساختهاي (برايت ساخته اند) به يك باره ميشكند و فرو ميريزد. نه رنگها به شفافي و درخشندگي فيلمهاي هاليوودند و نه قيافهها به آن زيبائي و مهرباني. سالن فرودگاه را گرد غريبي گرفته. گردي خاكستري و مرده و چهرهها خسته و عبوس. شايد به علت اينكه نيمه شب است اكثر فروشگاههاي فرودگاه تعطيلاند و اين در شهري است كه به قول خود امريكائيها هرگز نميخوابد. اگر از تركيه آمده باشي مقايسه بين دو فرودگاه غمگينت ميكند. فرودگاه استانبول نو ساز و تميز با فروشگاههاي بزرگ و لباسهاي متحد الشكل براي فروشنده ها، و اينجا در نيويورك، انگار هيچ چيز سر جاي خودش نيست. يا لا اقل آنطور كه تو انتظار داشتي نيست. انگار دنياي ديگري است و منطق ديگري همه چيز را كنار هم قرار داده. خوب يا بدش مهم نيست، تنها مهم اين است كه با آنچه كه تا به حال به آن عادت كردهاي متفاوت است. آنچه كه از آن نيمه شب سرد زمستاني در اوايل فوريه سال گذشته در ذهنم باقي مانده، تصوير سياهپوست تنومندي است كه مسئول كنترل گذرنامه ها بود.حالا كه فكر ميكنم كلمه چاق به هيچ وجه بار معنائي لازم را براي توصيف او ندارد .كوهي از گوشت كه تصور اينكه دو تا پا بتواند اين همه بار را به يكباره حمل كند غير قابل قبول است. نه از ان چاقهائي كه در ايران داشتيم و در نهايت شكم و باسنشان بزرگ بود.نه.عظيم بود.بعدها به ديدن اينگونه چاقها عادت ميكني انها جزئي از زندگي امريكائيند. و يادم ميآيد كه بيرون برف ميآمد اما سفيدي برفها در زير نور مهتابيها نه قشنگ بود و نه به چشم ميآمد. برف در ايران واقعه مهمي است. هر بار آمدنش آدم را به وجد ميآورد ولي در نيويورك جزئي از زندگي روزمره است. و باز شش ساعت پرواز تا لوس انجلس.عجيب هيولائي است اين كشور. نه يك قاره است انگار و از اين سرش تا آن سر يعني از ساحل شرقي تا ساحل غربي فقط سه ساعت اختلاف زمان است. يعني مردم لوس انجلس وقتي تايم كارت خود را ميزنند و كار روزانه را شروع ميكنند، ساكنان نيويورك خود را براي نهار آماده ميكنند. بله. امريكا وسيع است. آنقدر وسيع كه مي ترساندت.
به علت برف سنگين پرواز به لوس انجلس با چهار ساعت تاخير انجام ميشود.تصور اينكه بايد چهار ساعت ديگر در اين فرودگاه زشت و كثيف معطل شوم به اندازه كافي ناراحت كننده هست خصوصا كه در اين صورت، به دانشجوئي كه قرار است از طرف دانشگاه به دنبالم بيايد نميرسم. چاره؟ تلفن. همان اختراع دوست داشتني مرحوم گراهام بل. درست مثل بعضي از هموطنان در ترمينال جنوب روي زمين پهن ميشوي كه چمدان را باز كني به دنبال شماره طرف. بايد اقرار كنم كه يكي از نا اميد كننده ترين صحنه هائي كه در اين كشور وجود دارد تلفن عمومي است.مكعب مستطيل است و اين تنها وجه تشابهي است كه با تلفنهاي معصوم و خاكستري خودمان دارد. تلفن عمومي در اينجا شكل آزار دهندهاي دارد. نميدانم چرا من را به ياد فيلمهاي وسترن مياندازد. انگار سالهاست كه به عمد آن را به همين شكل حفظ كردهاند تا شهروندان آمريكائي را هر از چند گاه به ياد تاريخ عميق و سرشار از افتخار كشورش بيفتد. مشكي و آبي سير با روكش نقره اي و براق. قيافهاش آنقدر وقيحانه است كه رغبت نميكني گوشي را برداري و از همه عجيبتر اين كه فقط سكهاي است!!! از ايران كه بگذريم كه كارت تلفن يكي از ضروريات زندگي در تهران است، در آنكارا كه تقريبا تمامي تلفنها كارتي هستند اخيرا در هر مركز يكي دو تا از تلفنها را با انواع جديدتري جايگزين كردهاند كه ميتوان با كارت اعتباري از آنها استفاده كرد. يعني از هر كجاي دنيا كه آمده باشي (به جز ايران كه كسي كارت اعتباري ندارد) ميتواني به هر نقطه كره خاكي تلفن كني و سر ماه پولش را به واحد پول خودت بپردازي. اما در اين مركز تكنولوژي همه تلفنها سكهاي هستند. به هر طرف كه نگاه كني قيافه ها مشكوك يا حداقل عجيبند. آنقدر كه جرات نكني صد دلاريت را از كيفي كه به گردن داري بيرون بياوري و دنبال پول خورد بگردي. همه سفارش ميكنند پول نقد توي جيبت نگذاري، به خاطر ده دلار آدم مي كشند (كه البته حقيقت دارد) يك دفعه از تصور اينكه پولي كه به گردنت آويخته اي براي چند صد بار كشتن تو كفايت ميكند از خيرش مي گذري. در عوض زيپ كاپشنت را تا خرخره بالا مي كشي.
فرودگاه نيويورك در ذهن من هميشه شبيه به يك ايستگاه فضائي بود تا پيش از انكه به چشم خودم ببينم. و اگر كسي برايم چنين توصيفي ميكرد، برو بابا خاليبند، خودت اونجا نشستي داري حال ميكني مي خواي ما نياييم،جملهاي بود كه اگر نه با صداي بلند، ولي در دلم ميگفتم...
5:30 PM
|