|
كـــــــــــوچ نشريه ايرانيان مهاجر |
|
>>
شايان مشاطيان «چهل پله تا آن سه تار جادويی تجربهايست در زمينه ی نوشتن رمان اونلاين. يعنی نوشتن فیالبداهه، بی هيچ فکر و طرح قبلی. » اين روايت رضا قاسمي است در باره آنچه بايد اولين رمان آن-لاين فارسي ناميدش: چهل پله تا آن سه تار جادويي. مدت زيادي از عمر وبلاگنويسي به زبان فارسي نميگذرد. اين ابزار جديد اينترنتي، يعني وبلاگ، هر روز چهره جديدي از تواناييهاي خود به نمايش ميگذارد و البته بايد گفت با چهره ديگري سر بر مي آورد. وقتي نخستين بار با وبلاگ رو به رو شدم پنداشتم ابزاري است که دفترهاي خاطرات را از صندوقخانه بيرون ميکشد و به جاي آنکه پس از سالها بر حسب تصادف به روي خوانندگان خصوصي باز شود، در معرض ديدگاه و تجربه ديگراني قرار ميگيرد که نميدانيد کيستند، کجايند و چه برداشتي از خاطرات شخصي شما دارند. تنها مدت کوتاهي لازم بود تا وجه خاطراتي وبلاگ در نظر کمرنگ تر جلوه کند و اين بار به شکل رسانه اي قوي، با بهره گيري از تمام خصوصيات رسانه اي اينترنت خود را به رخ بکشد. کما اينکه هنوز که هنوز است بسياري در جهان غرب نيز به انحاي مختلف وبلاگ نويسها را در مقابل روزنامه نگاران قرار ميدهند: روزنامه نگاران آزادي که ناچار به تبعيت از سياستهاي مديران نشريات نيستند. موضوع را خوشان انتخاب ميکنند و آنطور که دلشان ميخواهد ارائه ميکنند. اما ماجرا به همينجا ختم نشد. آنچه وبلاگ نويسي را ممکن ساخته است، بهره مندي از تکنيکي نسبتا ساده است براي انتشار مطالب بر روي اينترنت بدون دردسرهاي معمول. بدون نياز به دانستن مقدار زيادي اطلاعات فني راجع به طراحي صفحات اينترنتي، مديريت وب سايت و مديريت شبکه. تنها کافي است يک بار يک نفر برايتان آن را رو به راه کند و باقي فقط فشار دادن چند دکمه است، حتي اگر خودتان نتوانيد يا نخواهيد يک دستورالعمل ساده براي راه انداري را اجرا کنيد. پس چه جاي عجب دارد که نويسنده اي هشيار از مرز فرمال يک ابزار بگذرد و توانايي آن را به خدمت خود بگيرد، آنچنان که ميخواهد. و اين چنين است که وجه خاطراتي و رسانه اي وبلاگ پشت سر گذاشته ميشود و رمان آن-لاين شکل ميگيرد. اما ماجرا فقط تکنيک و تکنولوژي، شناخت آن و عبور از آن نيست: «آنچه اينجا میبينيد جنينی است که پيش چشم شما دارد شکل میگيرد. خود من هم مثل شما نمی دانم فردا چه چيزی در ادامهی کار نوشته خواهد شد. من هم مثل شما خوانندهی اين اثرم. میدانم اين کار نوعی خيانت است به پرنسيپ های هنريم؛ يک جور نشان دادن لباسهاي زير خود به ديگران؛ يک جور نشان دادن کودک نوزاد خود به ديگران پيش از آنکه بند نافش بريده شود و تنش از خون و زردآبه شسته شود. » زبانشناسان و منتقدان ادبي به ما آموخته اند که به کار گيري فرماليسم زبان چه نقش عمده اي در پرورش و نحوه بيان يک موضوع دارند. رضا قاسمي نيز خود اشاره ميکند که علاوه بر اينها، دست به کار نوشتن رمان شدن با چه چالشهايي رو به رو است: «آنهايی که دستی بر آتش دارند میدانند دردناک ترين بخش نوشتن يک رمان استروکتور(ساختار) است. البته هر متنی( فرقی نمی کند چه متنی) برآی آنکه بدرخشد بايد استـروکتور محکمی داشته باشد. در يک مقاله يا داستان کوتاه يا نمايشنامه اين امر رنج کمتری دارد. مقاله با يک موضوع واحد سرو کار دارد و داستان کوتاه(معمولاٌ) برشی است از يک زندگی يا يک موقعيت. نمايشنامه هم که معمولاٌ با مقوله ي زمان بيگانه است. رمان اما به دليل تعدد شخصيتها و موضوعها، تعدد زمانها، گستردگی مکانها، و بطور کلی تعدد موقعيتها، به نوعی کار رمان نويس را شبيه میکند به کار هرکول و طويلهی اوجياس. اگر فکر اصلی پيشاپيش قوام نيامده باشد، اگر کارهای مقدماتی برای کمپوزيسيون اثر به دقت صورت نگرفته باشد، جمع و جور کردن اينهمه عناصر گوناگون در يک متن منجسم و همگون و، در نتيجه، آفريدن جهانی يک پارچه که همهی اجزايش در ارتباطی ارگانيک باشند امريست، اگرنه ناممکن؛ سخت دشوار و طاقت فرسا.» اما دو تجربه طولاني در بداهه نوازي در موسيقي و بداهه سازي براي تئاتر، و البته جسارتي ستودني دست به دست هم داده اند تا (با کمال خوشوقتي) نويسنده اي که کمتر انتظار ميرود حوصله درگيري با ابزارآلات الکترونيک را داشته باشد، رنج گرفتاريهاي مرسوم و ناخواسته کار با کامپيوتر و اينترنت را نيز بر خود هموار کند تا دريچه اي ديگر به روي خوانندگان ايراني بگشايد. اما وی تنها به اين بسنده نکرده است. نه تنها ما را به اتاق تولد اين کودک راه داده بلکه صميمانه اجازه داده است با آنچه در ذهنش درباره آن نيز ميگذرد همراه شويم: «خب، حالا به اندازهی کافی ميان نويسندهی داستان و راوی فاصله ايجاد شده، و من با خيال راحت میتوانم هر بلايی که دلم خواست سر راوی بياورم تا رمان بتواند خاطره را تبديل کند به حافظه. تقريباْ پيکرهی اصلی رمان درآمده. حالا میدانم 39 بخش خواهم داشت. مانده است بدانم که آقای هاوکينگ کيست. ننه دوشنبه کمکم خودش را بر من آشکار کرده اما هنوز نمیدانم اين قضيه ارتباطش با مستر هاوکينگ چيست. اما هلنا هنوز رازش را بر من آشکار نکرده. کم کم دارم به اين نتيجه میرسم که اينطور نوشتن رمان نوعی ديدن خواب است به بيداری. بايد همين امروز و فردا بنشينم و طرحی از استروکتور رمان را(براساس آنچه تا به حال نوشته شده ) رسم کنم تا ببينم امکانات احتمالی آن در آينده چه جور چيزهايی ممکن است باشد و بعد، بقيهی راه را، با قاطعيت و در مسير تحقق طرحی قطعی به پيش ببرم. کاش میشد بقيهی کار را يکسره بنويسم و تمام کنم. يک عالمه ايده آمده است به ذهنم که میترسم فراموشم شود.» براستی تنها همين يک پاراگراف جزو بهترين قطعاتی نيست که اخيرا خوانده ايد؟ نوشته شدن اولين رمان آن-لاين ايرانی در خاطره ادبيات فارسی ثبت خواهد شد و انصافا چنان جسارتي سزوار چنين پاداشي نيز هست اما ماجرا به همينجا ختم نمی شود. رضا قاسمي هنوز ساز چهلم را نساخته که نواي سازهاي بعدي به گوش ميرسد. هنوز پنج پله ديگر تا پايان اولين رمان فارسی آن-لاين باقی مانده است، اگر ميخواهيد که همراه شويد... |
|||||||||||||||||