July 3rd, 2008
پس از مدتها فکر میکنم موضوعی پیدا کردهام که میتوانم در باره آن وبلاگ بنویسم: محیط زیست و تغییرات آب و هوایی کره زمین.
واقعیت این است که هر چه گرفتار زندگی روزمره باشیم یا از وقایع سیاسی و اجتماعی اطرافمان ناخشنود باشیم، دست آخر همین یک کره زمین است و فاجعهای که دارد برای آن رخ میدهد و بخشی از این فاجعه از خانههای خودمان شروع میشود.
چون مدتی است که بیشتر در دنیای انگلیسی زبان این موضوع را دنبال کردهام نمیدانم چقدر به فارسی در باره ان نوشته میشود و آیا اصولا وبلاگها به آن میپردازند یا نه، به همین خاطر مثل هر تازه واردی از ب بسم الله شروع میکنم.
Posted in محیط زیست | 1 Comment »
May 11th, 2008
دیدهاید چه عشقی دارند اصفهانیها نسبت به اصفهان؟ هر جای دنیا که باشند قلبشان به عشق اصفهان میتپد. انگاری که به طول تاریخ اصفهان با آن زیستهاند و با آن بزرگ شدهاند.فکرش را بکن که هفتصد هشتصد سال پیش وقتی مردم در وسط بیایان به چنان شهر عظیمی با بناها و باغها و زندهرودش میرسیدهاند چه احساس خوشایندی داشتهاند. کامران شیردل تعریف میکرد که زمانی در دانشکده معماری اصفهان درس میداده و از دانشجویان خواسته بروند از مسجد جامع طراحی کنند. دانشجویی که ظاهرا نمیخواسته گرمای تابستان را تحمل کند عکسی از مسجد جامع را انتخاب ميکند و از روی آن طرح میزند و البته در کمال تعجب شیردل با یک نگاه میفهمد. در عکس قدیمی درختی مقابل مسجد بوده که دو سال پیش قطعش میکنند! اصفهانیها اینطوری اصفهان را دوست دارند.
حالا حکایت من است و تورنتو. بعد از هفت سال زندگی در این شهر دارم کم و بیش به همان اندازه شیفته تورنتو میشوم. نه فقط به این خاطر که حداقل در شش محله مختلف آن زندگی کردهام و از اینجا و آنجایش خاطره دارم. و نه به این خاطر که برای اولین بار در این شهر صاحب خانهای شدهام که هر چند تقزیبا همهاش در گرو بانک است اما بالاخره حس میکنی که خانه توست. تورنتو بیش از اینهاست. شهری است که علیرغم گستردگی زیادش هویت شهریاش را حفظ کرده است. تورنتو حس زندگی در شهر و بخشی از شهر بودن را به تو میدهد. در سفر اخیر ایران، تهران که بودم حس میکردم تهران دیگر این حس را به تو نمي دهد. شاید ولنگ و واری شهر باشد که دیگر نمیدانی مرز آن کجاست؟ شهرک پردیس در شرق یا اسلام شهر در جنوب؟ یا شاید هم علت آن است که دیگر پیاده روها و آدمهای آن را نمیشناسی. انگار تهران دیگر تجربه زندگی اجتماعی را به تو نمیدهد. .بگذارید اینطور بگویم: در شهر زندگی کردن باید مثل کتاب خواندن باشد. کتاب خواندن از یک سو یک تجربه فردی است.وقتی کتاب میخوانی انگار به کلی با خودت خلوت کردهای؛ همانطور خلوت میکنی که در خیابان دلخواهت پیاده روی ميکنی. اما در همان حال انگار داری با یک نفر دیگر(نویسنده) معاشرت میکنی: دقیقا مثل اینکه در میانه پیادهرویات به کافهای بروی و قهوهای سفارش بدهی و گوشه دنجی بشینی و بیمقدمه باغریبهای که میز بغلی نشسته گپ بزنی. اما تجربه کتاب خواندن به همینجا ختم نمیشود. کتاب خواندن یک فعالیت اجتماعی مشترک است با تمام کسانی که آن کتاب را میخوانند. کسانی که شاید هیچ وقت شخصا نشناسیشان؛ عینا مانند همه کسان دیگری که در آن خیابان در حال عبورند. یا در همان کافه گوشه و کنار نشستهاند. یا میآیند و میروند.
هر چه بیشتر سفر میکنی بیشتر قدر تورنتو را با تنوع بینظیری که در اختیارت میگذارد درک میکنی: اگر اهل زندگی شبانه باشی یکی از مفصلترین مجموعه کلوبهای شبانه درامریکای شمالی در تورنتو است. اگر زندگی علمی میخواهی چند دانشگاه خوب وجود دارد. اگر زندگی آرام اطراف شهر را دوست داری به فاصله کوتاهی چندین شهر و شهرک کوچک و بزرگ است. اهل هر ملتی هم باشی عدهای همزبان و همشهری هستند که اگر بخواهی میتوانی با آنها معاشرت کنی. اگر اهل طبیعت هستی دریاچه بزرگ انتاریو چسبیده به شهر است و با فقط یک ساعت رانندگی به شمال میتوانی وسط بزرگترین پارک جنگلی باشی که پائیزش تا چشم کار میکند زرد است و قرمز است و بنفش است و رنگهایی که هیج وقت و هیج کجا جز پاییز در تورنتو نمیبینی. و اگر ذائقه ماجراجو داری جز تورنتو نمیدانم کجا دیگر میتوان غذاهای خوب ملل دیگر با کیفیت واقعی آنها را پیدا کرد. اگر زندگی اشرافی میخواهی یا عاشق ستارههای هالیوود هستی که هر چند وقت یک بار به شهر تو بیایند آن هم به برکت جشنواره های مختلف برقرار است. اگر گالری و موزه می خواهی هیچ تور هنری نیست که به امریکای شمالی بیاید و تورنتو توقف نکند. اهل شرکت و تجارت باشی هم که فعلا یکی از بهترین شهرهای دنیا برای تجارت است… اما از همه اینها گذشته میتوان در خیابانهای تورنتو راه رفت و راه رفت و راه رفت و هر وقت خواستی آن را به یک تجربه اجتماعی دلنشین تبدیل کنی.
و سرما؟! همینقدر بگویم پارسال که برف و سرما قدری دیر کرده بود با کمال تعجب احساس ناخوشایندی داشتم و دلم میخواست زودتر برف و سرما بیاید!
رسما اعلام میکنم که تورنتو از امروز شهر من است.
Posted in روزنگار تورنتو | 1 Comment »
March 17th, 2008
سرزمین غمگین سرزمینی است که قهرمانی ندارد…. نه! سرزمین غمگین سرزمینی است که نیاز به قهرمان دارد.
برتولت برشت
Posted in جملات قصار | 2 Comments »
March 15th, 2008
بعضی چیزها هست که هیچ وقت فکر نمیکنی در زندگی به آنها علاقهمند شوی، مثلا من میدانم که اهل خواندن فال نیستم و احتمالا هیچ وقت نخواهم شد: «اگر متولد شهریور هستید امروز یک فکر ناب به ذهنتان میرسد» و…. اما بعضی چیزها هستند که با کمال تعجب به آنها علاقهمند میشوی. مثلا من به آگهیهای تبلیغاتی درست همان زمانی علاقهمند شدم که به گهرواژه (خیلی سعی کردم فارسی را پاس بدارم!) یا جملات قصار. مثلا این یکی را ببینید: «من هیچ وقت سانتا را باور نکردم، چون میدانستم عمراً یک سفیدپوست جرآت کند بعد از تاریکی پایش را در محله ما بگذارد!» ، یا مثلا این یکی: «روزهای سخت میگذرند، اما آدمهای سخت میمانند».
فکر میکنم مینیمالیسم کلمات قصار و آگهیهای تبلیغاتی آنها را جذاب میکند (دوستان ایدپولوگ و چپ و… لطفا برای چند لحظهای اینکه آگهی در خدمت سرمایهداری و جامعه مصرفی است را فراموش کنند، داریم بررسی محتواشناختی میکنیم فارغ از انگیزه!). سلیقه کسری در انتخاب جملات قصار را میپسندم. مثلا اینکه نقل کرده بود «ثروت آدمها را عوض نمی کند، نقاب را ازچهره هایشان بر میدارد.»
فکر میکنم اوقاتی که دست و دلت به وبلاگ نویسی نمیرود نقل جملات قصار راه حل خوبی است که با یکی دو جمله حرفت را زده باشی بدون رودهدرازی.
از این پس آنهایی که به نظرم جالب است را نقل میکنم و چه بسا خودم هم ساختم!
یکی دیگر: چرا خداوند اینچنین مرا مجارات میکند؟ فقط به این خاطر که به وجودش باور ندارم؟!
Sidney Morgenbesser, Philosopher @ Columbia University
Posted in جملات قصار | 1 Comment »
March 15th, 2008
از قرار معلوم دولت محافظهکار کانادا قصد دارد طرحی را به مجلس اراپه کند که به جای جذب مهاجر و سپس اعطای شهروندی به مهاجرین، به متقاضیان ویزای کار اعطا کند (که البته در مقایسه با بررسی پروندههای مهاجرت بسیار سریعتر خواهد بود) و سپس کسانی که با ویزای کار به کانادا آمدهاند در داخل کانادا برای اقامت و سپس شهروندی اقدام کنند.
اگر قانون بالا رآی بیاورد معنیاش این است که نیاز کانادا به نیروی کار با سرعت بیشتری برطرف خواهد شد و انتظار سه تا پنج سال برای اخذ اجازه اقامت به دو یا سه ماه انتظار برای اخذ اجازه کار کاهش پیدا خواهد کرد، اما از آن طرف احزاب مخالف معتقدند محافظهکاران که همیشه در انتخابات کمترین رآی را از مهاجرین به دست می آروند عملا دارند روند مهاجر پذیری را کند و معکوس میکنند و نهایتا درها را خواهند بست. ظاهرا یک بار هم دولت قبلی محافظه کار سعی در کند کردن روند مهاجرت کرده است اما بعد از یک ماه به خاطر تبعات آن در بازار کار و کمبود شدید نیروی کار عقب نشینی کرده است. ناگفته نماند که دولت محافظهکار امریکا هم کم و بیش همین مسیر را دنبال میکند و سیاست انقباضی برای جذب مهاجر در پیش گرفته تا آنجا که صاحبان شرکتها و دانشگاهها در مورد کمبود نیروی کار و محصلین با استعداد به دولت هشدار میدهند.
یک بحث جامعهشناسی هم مطرح است و اینکه دیدگاه بالا به مهاجرین فقط به چشم واحدهای اقتصادی نگاه میکند که به جای تلاش در جذب آنها در جامعه (از طریق اجازه اقامت و سپس شهروندی) همواره به آنها یادآورمیشود که تنها نیروی کار برای این جامعه هستند و هر وقت که دولت تصمیم بگیرد از ادامه اقامت و کار آنها جلوگیری میشود و این احساس انفصال از جامعه و موقت بودن و اینکه همواره این احتمال هست که مجبور به ترک کشور شوند موجب آسیبهای اجتماعی میشود. حتی دولت در نظر دارد محدودیتهایی برای تعداد افراد خانواده که میتوانند همراه با نفر اصلی به کانادا بیایند قاپل شود که این موضوع حالت موقت بودن را حتی بیشتر تشدید میکند.
Posted in روزنگار تورنتو | No Comments »
February 13th, 2008
امریکا را رؤیاپردازان ساختهاند. در گذشتهای نه چندان دور هالیوود مظهر این رؤیا بود. اما داستان فقط منتهی به کسانی که در هالیوود به رویاهایشان دست یافتند نمیشود. آن چند صدم درصدی که توانستهاند بدون تکیه بر ثروت موروثی یا روابط خانوادگی یا دوستان بانفوذ به ثروت و شهرت برسند الهام بخش میلیونها نفر شدهاند که شب را به روز میرسانند تا آن تجربه را تکرار کنند. اما نکته جذابتر اینکه اگر تا چند وقت پیش هنرپیشه شدن راه حل طی این مسیر بود الان در هر زمینهای چند نمونه وجود دارد: ورزشکاران میخواهند تایگر وود باشندٰٰ ؛ کامپیوتریها میخواهند بیل گیتس شوند؛ اگر کسی ته صدایی دارد (یا حتی آنکه ندارد یا فکر میکند که دارد) میخواهد امریکن آیدل شود؛ دلالهای مسکن میخواهند ترامپ شوند و خلاصه این فهرست را تا هرجا میخواهید و در هر زمینهای بکشید
ادامه بحث به سبک حامد قدوسی: در بحثهای جامعهشناسی پارامتری است به نام میزان امید به آینده. این امید (هر چند که واهی باشد) باعث میشود سطح زندگی فرد بالا رود. مثلا دانشجویان علی رغم اینکه سطح درآمد کمتری نسبت به کارگران دارند ولی به خاطر امید به آینده از سطح زندگی بهتری برخوردارند.
رؤیا پردازی امریکایی موتور محرکی است که ملت را یک عمر با رؤیای زندگی بهتر و جهش یک شبه به پیش میبرد. بیخود نیست که میزان فروش بلیط لاتاری در کانادا و امریکا از هر جای دیگر دنیا بیشتر است.
اگر زمانی میزان فروش بلیط بخت آزمایی بهزیستی هم افزایش پیدا کرد احتمالا معنی آن این است که میزان امید به آینده در ایران هم افزایش پیدا کرده است!
Posted in روزنگار تورنتو | 1 Comment »
January 19th, 2008
مهاجرت که میکنی، ایده تناسخ را بهتر میفهمی. انگار که یک زندگی پشت سر گذاشتهای و زندگی دیگری شروع کردهای. روزها و شبهایی هستند که به طور مداوم به زندگی قبلیات فکر میکنی. به نقاط خوب و بدش. به چیزهایی که ازشان فراری بودی دوباره نگاه میکنی، به قسمتهای خوبش فکر میکنی. از بعضی تصمیمهای غلطی که گرفتهای عصبانی میشوی، حتی تصمیمهای کوچک ناچیزی که در مثلا نوجوانی گرفتهای و از بعضی تصمیمهایت به شدت احساس رضایت میکنی. حتی تصویر خیابانهایی که همیشه ازشان میگذشتی مدام جلوی چشمم میآید. اگر بدون خانواده آمده باشی، به خانوادهات بیش از همیشه فکر میکنی.
فکر میکردم این عارضه چند سال اول مهاجرت است، اما انگار تازه یک عادت میشود که هر چند سال یک بار یا در هر «مرحله» دوباره به مرحله قبلی برگردی، بالا پایینش کنی، خوب و بدش را بسنجی. اتمام یک مرحله و آغاز مرحله دیگر معمولا یک بهانه دارد. بهانه میتواند رفتن از یک شهر به شهر دیگر باشد. اتمام تحصیل باشد. عوض کردن شغل باشد. حتی یافتن دوستان جدید باشد. اما وقتی چند تا از این بهانهها همزمان اتفاق میافتد ، همه چیز طور دیگری است. خصوصا اگر فرصتی دست دهد تا دوباره با خانواده درجه یکات یک جا باشی. «خانواده»: بخشی که برای بسیاری از ما در مهاجرت از دست میرود. ایلات وقتی کوچ میکنند، همه با هم کوچ میکنند. همه خانواده و قوم با هماند. گوسفندها و چادرهایشان را هم با خود میبرند. اما وقتی ما، کارگران ماهر (آنطور که فرمهای مهاجرت ما را رده بندی میکند) کوچ میکنیم تنها می آییم که از اول بسازیم و میسازیم. از صفر. زیر صفر. و جلو میرویم. بعضی جاها به سختی و مشقت. بعضی جاها آسانتر. به قولی گاهی کاملا به نظر «داستان موفقیت» میآید. بالاخره هم دلمان را خو ش میکنیم که بالاخره گذراندهایم. به قدری شکست و قدری توفیق. اما وقتی دوباره با خانواده ایُ همه تصویری که طی چند سال ساخته بودی دگرگون میشود. مخصوصا اگر کودکی هم این میان باشد. انگار از خواب بیدار میشوی. انگار تا به حال زندگی بعد از مهاجرتُ حتی یک زندگی دیگر نبوده است. تنها یک خواب بوده است. یک خواب طولانی. یک خواب پر نشیب و فراز. وقتی دوباره در خانوادهای و بچهها دور و برت هستندُ یادت می آید که میشود قصه را با «بعد» شروع کرد. میشود یک نفر ساعتها به اینکه یکی به جای «ادو» میگوید «الو» بخندد و تو هم با وی بخندی! یادت میآید وقتی خانواده در کنارت است لازم نیست برای هر چیز کوچکی خودت را معرفی کنی، اثبات کنی.
بعد از سه سال برای دو هفته برگشتم ایران و به میمنت برف فراوان دو هفته تمام در تهران نیمه تعطیل ماندم، و این است خلاصه آنچه دریافتم از ایران و تهران:
- بیش از هر چیزی، اینکه چین دارد تقریبا همه جهان را فرمت می کند به چشم می زد: سینا همان آی-پادی را استفاده میکند که من دارم (همان رنگ و سایز و مدل)، بهزاد هم ریشش را با زیلت سه تیغه ای که من استفاده میکنم میزند، لپ تاپ ماهور تقریبا مثل لپ تاپ قبلی من است، خیابانها پر از تویوتا کمری است و یاسی تقریبا به همان موضوعاتی فکر میکند که من فکر میکنم.
- رفتن به رستوران در تهران همان قدر خرج برمیدارد که در تورنتو.
- خانه در تهران دو سه برابر گرانتر از تورنتو است.
- اگر نسبت نحوه رانندگی به میزان تصادفها را در نظر بگیریم، در تورنتو وضع ترافیک و تصادف بسیار بدتر از تهران است! و انصافا میزان تحمل مردم در ترافیک یک میلیون بار بیشتر از مردم در تورنتو است.
- تهران خوب بود، تا وقتی که برف بود و همه جا تعطیل بود.
- همچنان طرح بود و پروزه بود و کار بود. فقط اینکه چه کسی کارها را میگیرد و از چه طریق فرق کرده بود.
بنا بر تقاضاهای رسیده و تاییدات متعدد در خصوص سودمند بودن وبلاگم تصمیم گرفتم دوباره شروع به نوشتن کنم!
Posted in روزنگار تورنتو | 3 Comments »
November 19th, 2007
Posted in روزنگار تورنتو | 2 Comments »
November 9th, 2007
عملا هفت هشت ماهی می شود که وبلاگ ننوشته ام و نخوانده ام. حتی فکر میکردم شاید این هم کاری بوده که دوره ای داشته (حداقل برای من) و گذشته است. راستش دیگر حرف چندانی برای مخاطب در ایران ندارم چرا که دیگر مطلقا نمیدانم آنجا چه میگذرد یا چه چیز ممکن است جالب یا به دردبخور باشد برای کسی که آنجا زندگی میکند. برای مخاطبین این طرف آب هم که تا حسابی زمینه های مشترک فکری و اطلاعاتی نداشته باشی، حرفی برای گفتن با هم و فهمیدن هم نداری که اگر آن زمینه های مشترک نباشد عملا میشود سوء تفاهم. دقیقا مانند هر معاشرت دیگری. این است که نوشتن کم کم میشود حدیث نفس یا خاطره گویی یا بلند بلند فکر کردن. اما خوب، ظاهرا این وبلاگ هم شش ساله میشود. و وسوسه میشوی چیزی بنویسی. نیک آهنگ چند وقت پیش خواست در باره وطن چیزی بنویسم. فکر کردم شاید بد نباشد به بهانه سالگرد کوچ دعوت نیک آهنگ را جواب بدهم هر چند دیر، چرا که وبلاگ نویسی را تقریبا همزمان با ترک وطن شروع کردم.
راستش بی هیچ ادعایی باید بگویم آن طور که پسندیده فرهنگ ایرانی است در مقام نظر تعصبی بر وطن ندارم. نه دلم برای شهری تنگ میشود و نه کوچه پسکوچه ای. نه فکر میکنم طلبی از آن آب و خاک دارم و نه دینی. اگر رابطه ای است رابطه آدمها و دوستان و فامیل است. علاقه به سرنوشت کسانی است که دوستشان داری و چون در آن آب و خاک زندگی میکنند برایت مهم میشود. آیا معنیش این است که اگر همه کسانی که برایم مهم هستند از آنجا بیرون بیایند دیگر هیچ کاری با ایران نخواهم داشت؟ اینجا است که به شک می افتم. علاقه ای عاطفی به جایی که سی سال اول عمر را گذرانده ام جای خود است. از پیشرفتش خوشحال میشوم و از اینکه در خطر یا سختی باشد ناراحت. اما کتمان نمیکنم همانقدر از زلزله در هر کشور دیگری غمگین میشوم که در ایران. شاملو میگفت چراغ من در این خانه میسوزد. واقعیتش این است که چراغ من در هر جایی میتواند بسوزد! فعلا در کانادا میسوزد. اما خیلی راحت میتواند در افریقا یا چین هم بسوزد! حاضرم همین هفته آینده کوچ کنم به هر نقطه دیگری از جهان. بی هیچ دلبستگی. شاید این نتیجه زندگی در شهری باشد که در هر خانه اش کسی از یک گوشه دنیا زندگی میکند. شاید هم نتیجه یک واقع اندیشی باشد که اگر (با انتخاب) نمانده ام در کشوری که زاده شده ام رسالتی هم برای خودم تعریف نکنم وگرنه در عمل هیچ کاری برایش جز حرف زدن نمیتوانم بکنم و این چیزی نخواهد بود جز تبدیل شدن به یک کاریکاتور تمام عیار. میدانم این حرف را به خیلی ها گفته ام چه صریح و چه به کنایه و چوب آشکار و پنهانش را هم خورده ام و همین حالا هم ممکن است به خیلی ها بربخورد اما واقعیت این است. اگر وطن مادرزادی ات را ترک میکنی (تاکید میکنم و نه از روی اجبار) دیگر جایی برای ادعا نمی ماند. نه اینکه نسبت به آنچه بر مردم میرود بی تفاوت باشی. یا روزی چندبار خبرها را دنبال نکنی. یا هزار بار خواب جنگ را نبینی و روزها از فکرش مضطرب نشوی. اما وقتی با همه اینها رها کرده ای و آمده ای ذیگر جایی برای ادعا نمیماند. نسخه پیچیدن به جای خود.
اما اگر از آنچه مربوط به این دوره و دوران است بگذریم؛ فکر میکنم آن چیزی که برای همیشه از ایران با من خواهد ماند زبان و غذای ایرانی است. چرا که دنیای هر کسی به پهناوری زبانی است که میداند. و فکر نمیکنم هیچ وقت زبان مادری با زبان دیگری جایگزین شود. باز هم نمیخواهم بگویم اصالت خاصی برای زبان فارسی قائلم، شاید اگر یونان دنیا آمده بودم همین احساس را نسبت به زبان یونانی داشتم. اما باید بگویم اصالت خاصی برای مکتب آشپزی ایرانی قائلم و فکر میکنم به احتمال زیاد هر جای دیگری دنیا آمده بودم اگر قدری ذائقه ام تربیت شده بود به محض آشنایی با غذای ایرانی شیفته اش میشدم (مگر اینکه همه عمر فقط مک دونالد خورده باشی).
بله نیک آهنگ عزیز. بجز نگرانی برای عزیزانی که آنجا زندگی میکنند، وطن فعلا برای من یعنی کباب کوبیده و طعم قورمه سبزی. گاه گاهی هم شعر سعدی (و نه حافظ که حافظ را هم اصلا دوست ندارم!) و موسیقی علیزاده. اما همچنان اگر بخواهی کاری داوطلبانه برای جایی بکنی احتمالا کشوری که در آن دنیا آمده ای اولین جایی خواهد بود که به آن فکر کنی. چرا که میشناسیش؛ سالها به آن فکر کرده ای و با آن نفس کشیده ای. اما یادمان باشد تعیین وطن ما کاملا تصادفی بوده است. آن وطن میتوانست هر جایی باشد! امیدوارم که مایوست نکرده باشم…
Posted in روزنگار تورنتو | No Comments »
May 28th, 2007
محسن مرا به بازی تاثیرگذارها دعوت کرده است. از آنجا که هر چه جوانتر باشی تاثیر بیشتری میگیری طبعا بیشترین تاثیر را بعد از خانواده از کسانی پذیرفته ام که در سالهای اول دانشگاه با آنها محشور بوده ام: دکتر تابش، باستانی و شهشهانی.
دکتر تابش نبوغ عجیبی در تدارک دیدن امور و باز کردن گره ها در سیستمی دارد که هیچ وقت به طور دقیق نمیتوانی بر روی هیچ چیزی حساب کنی. چندسالی که شاهد فعالیتهای دکتر بودم و در برخی از آنها از نزدیک با وی کار کردم (مثل زمانی که رئیس دانشکده ریاضی بود، راه انداختن المپیاد کامپیوتر، مرکز محاسبات شریف، بنیاد دانش و هنر) و دهها طرح کوچک و بزرگ دیگر آموختم که در عین سختکوشی باید «یک منحنی هموار همه جا مشتق پذیر بود» تا بتوانی دوام بیاوری و کارها را به پیش ببری.
با دکتر باستانی در بهترین زمان ممکن آشنا شدم: وقتی که راجع به همه چیز شک کرده بودم. دکتر به سرعت سرنخها را در اینکه صورت مساله چیست و چطور میتوان با آن مواجه شد را دست من و تمام کسانی که به دفتر مطالعات می آمدند داد و اگر با دکتر در آن مقطع آشنا نمیشدم، چه بسا سالها طول میکشید به آنچه در طی یکی دو سال رسیدم برسم.
از دکتر شهشهانی چیزهای بسیاری آموختم که هیچ وقت کامل به آن عمل نکردم اما هنوز که هنوز است به نوعی سرمشقم هستند برای تصمیمگیری در موضوعات مختلف و فکر میکنم اگر دکتر بود چگونه به موضوع فکر میکرد و تصمیم میگرفت. علاقه دکتر به موضوعاتی غیر از ریاضی (خصوصا علاقه اش به تاریخ معاصر) برایم خیلی جذاب بود و برایم مسجل کرد که بر خلاف تبلیغات رایج اصلا لازم نیست فقط بر روی یک کار تمرکز کرد. تابش و شهشهانی برایم سمبل کسانی که هستند که مثل سکوی پرش برای اطرافیانشان عمل میکنند و آنچه در توان دارند برای کمک به دیگران به کار میگیرند.
اگر بخواهم به کسان یا چیزهای دیگری بپردازم که قدری در من تاثیر گذاشته اند از تارکوفسکی با فیلم ایثار اسم میبرم. آن صحنه آب دادن درخت خشک همیشه در ذهنم است و شاید قدری از سماجتم در دنبال کردن کارها را از آن یاد گرفته ام. شاملو فضای ذهنی و قدری رمانتیک دوره جوانیم را تغذیه کرد. تهور نیما یوشیج و ساختار شکنی اش را خیلی ستودم. یکی دو مقاله ای که از نیما خواندم (از مجموعه ارزش احساسات) بسیار جذاب بود. قدری افسردگی دوره جوانی را مدیون شجریان و موسیقی سنتی هستم.
باید از یک نفر دیگر نام ببرم: مریم. از آنجا که تاثیرات وی هنوز ادامه دارد و نه میدانم این تاثیرات دقیقا چه هستند و نه تصوری از ابعادش دارم توضیحی در باره آن نمیدهم! فقط میدانم هر وقت که فکر میکنم دیگر تاثیراتی که میتوانست بر من گذاشته است حادثه ای یا موضوعی پیش می آید که به نحو کاملا غیر قابل پیش بینی ای نقش جدیدی در زندگی ام ایفا میکند که باید از اول ارزیابی اش کنم! همینقدر بگویم که بی اغراق همراه شدن با او از شانسهای خوب زندگیم بوده است.
Posted in روزنگار تورنتو | No Comments »
May 11th, 2007

تعدادی از دوستان برای رساندن پیام صلح و دوستی ایرانیان یک تور دوچرخه سواری ترتیب داده اند که بخشهایی از اروپا و امریکا را در می گیرد (البته اگر برای اخذ ویزای امریکا به مشکلی برنخورند). اگر مایلید پیامشان هر چه بیشتر به دیگران برسد میتوانید مانیفستشان را در سایتشان امضا کنید، و در بخشهایی از مسیر که نزدیک به شما است رکاب بزنید و لوگویشان را در سایتتان بگذارید…
این هم وبلاگ برنامه…
Posted in روزنگار تورنتو | No Comments »
March 14th, 2007
خواهران و برادران مقیم فینکس، اسکاتس دیل و حومه: لطفا یک ندایی بدهید که ما اینجا کفمان برید!
Posted in روزنگار تورنتو | 3 Comments »
February 24th, 2007
آیا وبلاگ نویسی میتواند یک شغل یا حرفه باشد؟
حرفه یا شغل یک تعریف بسیار مشخص دارد: وقتی شخصی «موظف» میشود مقدار مشخصی وقت به فعالیتی اختصاص دهد و در قبال آن دستمزد دریافت کند میشود گفت آن حرفه را انتخاب کرده است. پیش از دوران اینترنت، قید اینکه «از خانه خارج میشود تا به آن حرفه بپردازد» هم به آن اضافه میشد که همچنان بجز درصد بسیار بسیار اندکی که تمام وقت از خانه کار میکنند، این قید برای بقیه همچنان صادق است. من همچنان نمیفهمم چطور ممکن است هنوز کسی شک داشته باشد که وبلاگ نویسی اگر منجر به درآمد مستمر به میزان قابل اتکا و قابل توجه نشود حرفه نیست. به همین خاطر، تمام تلاشها برای ایجاد صنف یا کانون برای آن مطلقا عبث است. اگر بتوان قدم زدن را یک حرفه تقلی کرد وبلاگ را هم میتوان. اینکه کسی رانندگی کند لزوما حرفه وی تلقی نمیشود کما اینکه خیلی از ما برای رفتن به سر کار رانندگی میکنیم، اما اگر شغلمان رانندگی باشد که از آن راه زندگی کنیم آن وقت میتوانیم راجع به صنف رانندگان یا حرفه رانندگی حرف بزنیم.
در واقع در متونی که وبلاگ را یک حرفه مپندارند، جای لفظ «حرفه» با «مهارت» عوض میشود: اینکه کسی (یا تعداد زیادی از افراد) وبلاگ نویس ماهری باشند، یا ابزارهای ولاگ نویسی را بشناسند، یا به سرعت برق و باد وبلاگ بنویسند هیچ کدام وبلاگ را تبدیل به یک حرفه نمیکند حتی اگر همه این افراد با هم یک جا جمع شوند، البته وبلاگ میتواند سرگرمی خوب و مفیدی باشد و حتی منشا تاثیر و تغییر هم باشد اما هیچ کدام اینها آن را تبدیل به یک حرفه نمیکند. البته برای اینکه حرفه ای داشته باشید، باید در کاری ماهر باشید، اما عکسش لزوما صادق نیست و اینکه در کاری ماهر باشید آن را تبدیل به یک حرفه نمیکند.
تا آنجا هم که میدانم در دنیای فارسی زبان روی اینترنت بجز ایرانیان دات کام و گویا (که در مورد گویا مطمئن نیستم) هیچ سایت دیگری نتوانسته به درآمد کافی برای استخدام افراد لازم برای اداره آن دسترسی پیدا کند و حتی همین دو نمونه هم از وبلاگ نوشتن درآمد کسب نمیکنند.
خواستم خیال بعضی ها را در این مورد راحت کنم!
Posted in روزنگار تورنتو | 3 Comments »
February 17th, 2007
داشتم مصاحبه نامجو با حیات نو را میخواندم…
این پست فقط یک تشکر از پرستو است که مرا با موسیقی محسن ناجو آشنا کرد.
Posted in روزنگار تورنتو | 2 Comments »
February 13th, 2007
بامزه ترین فیلمی که از زمان انقلاب سال 57 دیده ام تعدادی زن بدون حجاب است که راهپیمایی میکنند و فریاد میزنند آزادی!
Posted in روزنگار تورنتو | No Comments »
February 11th, 2007
معمولا وبلاگ حسین درخشان را نمیخوانم اما ماجرای اخیر دستگیری فعالان حقوق زنان باعث شد دوباره سری به وبلاگش بزنم. واقعیت این است که وقتی در کانادا برای اولین بار با برخی ایرانیان تبعیدی یا خیلی قدیمی که موقع انقلاب از ایران بیرون آمده اند و هنوز در آن حال و هوا به سر میبردند بدون اینکه بدانند ایران امروز چقدر متفاوت است برخورد میکردم، از اینکه یک نفر تا چه حد ممکن است تماس خود را باواقعیت از دست بدهد و اسیر دنیای ذهنی خودساخته خودش شود تعجب میکردم و اصلا نمیتوانستم بفهمم چطور ممکن است چنین چیزی برای کسی رخ دهد. اما مواجهه با حسین و خط سیری که طی کرده است درک این موضوع را برایم بسیار آسان کرد. در پست اخیرش معتقد است «من یک تنه در اسراییل کاری را برای دفاع از ایران و سیاست و جامعهی پر از تنوع و زندهاش کردهام که هیچ ایرانیای، از حزبالهی تا ملیگرا، در تمام این ۲۸ سال نکردهاست.»!!
جدا ازاینکه تمامی تهدیدها و کنفرانسهای اسرائیل برای حمله به ایران تحت تاثیر سفر حسین معوق ماند، فراموش کرده است اهمیت آموزش کلمات جنسی یا فحاشی های رکیک به کسی که فارسی نمیداند را در این امر خطیر ذکر کند! ما که دیگر تماسی با حسین نداریم ولی اگر کسی رفیق اش است و این روزها میبیندش بد نیست به طور جدی دو شانه اش را بگیرد و محکم تکانش دهد شاید بیدار شود. حیف است! باز هم صد رحمت به آنها که بیست سی سال طول کشید تا اینهمه از واقعیت فاصله بگیرند، حسین که این مسیر را چهار پنج ساله طی کرد.
Posted in روزنگار تورنتو | 2 Comments »
February 10th, 2007
این معادلها را از سایت http://www.farsinet.com/farsi/ آورده ام:
اثر=کارآيی . اجمال=کوتاه.اجرا=انجام.احتراما =با بزرگداشت.اخير =پايانی.آدرس=نشانی.ارتباط=پيوند.آرشيو=بايگانی.ارسال=فرستادن.ارجاع=فرستادن.ارائه=پديدار کردن.ارتقاء=بالا بردن .استنتاج=بدست آوردن.استفاده =سود کاربری.استعمال دخانيات ممنوع=خواهشمند است سيگار نکشيد.استرداد =بازگرداندن.اصولی =ريشه ای.اصلی ترين =ريشه ای ترين.اطمينان =استواری.اعتماد =پشتگرمی.اعمال نظر=انجام خواسته.اقبال عمومی =رويکرد همگانی.اقليت
=کمترين.اکثريت=بيشترين.امتياز=برتری.امتيازات =برتری ها.امکانات =توانايی ها، داشته ها.آن جناب =سرکار.انطباق =برابری.انتخاب=گزينش.اولويت =برتری.اوليه=نخستين.اولين =نخستين.اهم=برجسته ترين.ايام=روزها.ايزد منان =يزدان پيروزگر.ايده =آرمان.بدين وسيله=بدين گونه.بديهی =روشن.به تعداد=به شماره.پاراگراف=بند.پروژه=برنامه.پروسه=فرآيند.تبليغ=نماياندن آگهی.تجهيزات =آگاهی ها.تحليل نهايی =واپسين نگارش.تحقيق = پژوهش.تخفيف=کاهش.تسهيلات=ياری ها.تسليت =دلداری.تشکيل =ساختن.تصوير =نگاره.تعداد =شمار شمارگان.تعرفه =ميزان نامه.تغيير=دگرگونی.تقديرنامه =سپاسنامه.تکيه=پشت دادن.تکميل=به پايان رساندن.تماس=برخورد.تمام =همه.تنظيم =هماهنگی.توجهات=نگرش ها.توليد=فراوری .تولد=زادروز
جايزه=پاداش.جاری =روان.جريان=روايی.جلسه=انجمن نشست. جلب=فراخوانی.جهت=روی.حاوی=دربرگيرنده.حاضر=آماده.حسب الامر=بر اساس فرمايش.حضور=پيشگاه.خدمت=پيشگاه.خصوص =ويژه.خطاب =سخن.خطر=ناگواری.در مقايسه با=در سنجش با.در وجه شما=برای شما.دقيق=درست تيزنگر.دقت=تيزنگری.ذيل=زير.ذکر=يادآوری.ذهن =انديشه.سرويس دهی=توانبخشی.سطح=رويه پايه.سعادت =خوشبختی.سهم =بهره.شاخص=روشن نمودار.صادقانه =براستی.صادر=فرستادن.صحيح=درست.صرف =به کارگيری. صفحه= برگه.صلاحديد
=نيکخواهانه.صميمانه=پايمردانه.اين مدت=در اين… .ضمنا=در پيوست.ضمن اينکه=پيوست به اينکه.ضوابط =بندها.طبی=پزشکی. طبعا=به خودی خود.طريق=راه.عبارت=گزاره.عرضه=نمايش.عطف=بازگشت.عنوان=پاژنام.فعاليت=کوشش.فرم=پيکر گونه.فقط=تنها.فوری=بی درنگ.فوق=يادشده.قابل توجه=در خور نگرش.قبل=پيش.قوام=پايداری.قيمت=بها.کاملا=سراسر.کسب=درآمد.کما فی السابق=همچنان.کمپين تبليغاتی=برنامه آگهی.کميته=گروه.کليه =همه.کنترل=در شمار آوردن. کيفيت=چگونگی.کلا=همگی.لازم=بايسته.لازم الاجرا=بايسته انجام است.لحاظ=ديدگاه.لحاظ کنيد =بنگريد.ليست=فهرست
مبذول فرماييد=فرمان دهيد.مباحثات =گفتگوها.متخصص=کارآزموده.متمم=پايان بخش.متقاضی=خواستار.متحول=دگرگون.مجبور=ناچار.محوله=سپرده شده.محموله =بار.محاسبه =شمارش.محترم=گرامی.مختصرا=گزيده.مخاطبين=شنونده بيننده.مختلف=گوناگون.مدير=گرداننده.مذاکرات=گفتگوها.مراتب=چگونگی.مراجعه=بازگشت.مرسوله =فرستاده.مرسوم=به آيين.مرجوع=بازگشت.مسائل=دشواری ها پرسشها.مستدعی=خواهشمند.مستقل=بدون وابستگی
مشاوره=رايزنی.مشکل=دشواری.مشابه=همانند.مصاحبه=گفتگو.مصرند=پای می فشارند.مطالعه=خواندن.معتبر =به نام.معروف=شناخته شده.معادل=برابر.معادل اين مبلغ=برابر اين پول.مفاد=گفتارها.مقدور =شدنی.مقبول=پذيرفته.مقامات=سروران.مکتوب=نوشته.منعقده=بسته شده.منطبق=برابر.مواد اوليه=ماده های نخستين.موارد= نکته ها.موفق=پيروز. موفقيت نسبی=کمابيش پيروزی.موضوع=باره.موجبات=بايسته ها.موثر=کارايی.موجود =هستی.موجودی=دارايی.مويد=بيانگر.مويد باشيد=پيروز باشيد.مهم=برجسته.نتيجه=بازده.نسبت=در برابر.نظارت=بازرسی.نهايت=پايان.وظيفه =خويشکاری.همت=تلاش
Posted in روزنگار تورنتو | 1 Comment »
February 1st, 2007
If it would’ve happened, it could be a perfectly normal life.
Posted in روزنگار تورنتو | No Comments »
January 28th, 2007
last سرویسی شبیه یوتوب است که مخصوص موسیقی است. هر کس میتواند موسیقی و دلخواه خودش را (چه آنچه دوست دارد و چه آنچه خودش ساخته) آنجا ذخیره کند تا بقیه بشنوند، نظر دهند و عملا یک ایستگاه رادیویی شخصی ایجاد کند.
فکر میکنم خیلی مناسب است که شروع کنیم و موسیقی ایرانی را هم در آنجا اضافه کنیم. تا به حال سایتهای شخصی یا نیمه شخص این کار را برای موسیقی ایرانی کرده اند ولی تمرکز همه ترانه ها و آهنگها در یک محل میتواند خیلی جذاب باشد. خصوصا اینکه موسیقی جدید یا زیرزمینی ایرانی عملا هیچ جای بخصوصی وجود ندارد و جستن و یافتن آن آسان نیست.
اگر علاقه مندید آن را به دیگران هم معرفی و توصیه کنید.
حامد: آگر وقت و حوصله داری مجموعه ساری گلین را که جمع آوری کردی آنجا بگذار و برچسب بزن که در جستجوها یافت شود.
Posted in روزنگار تورنتو | 1 Comment »
January 28th, 2007
برنامه «ایده ها» پنج شنبه هفته پش قسمتی را به آرای Richard Sennett جامعه شناس امریکایی اختصاص داده بود. در بخشی از صحبتها به شکلگیری اماکن عمومی در قرن نوزدهم اشاره شد و نقش قهوه خانه های فرانسوی (بخصوص پاریس) که میتوان آن را با چت رومهای اینترنتی مقایسه کرد. ظاهرا در آن زمان برای نخستین بار مردم در مکانی عمومی مثل قهوه خانه گرد هم می آمدند که همدیگر را نمیشناختند و میخواستند بدون اینکه لزوما همدیگر را به طور دقیق بشناسند با هم رابطه برقرار کنند و به یک تعامل اجتماعی دست پیدا کنند. در واقع به یک نظم و قاعده در رفتار اجتماعی برسند بدون اینکه لزوما بخواهند خود را به یکدیگر بشناسانند یا بر اساس شغل یا موقعیت اجتماعی و…. با هم ارتباط برقرار کنند. طبق نظریه این جامعه شناس چنین نیازی به قاعده مند کردن رابطه به شکل گیری شرکتهای بیمه می انجامد! جالب اینکه کسانی که بیش و پیش از بقیه شاهد شکل گیری اماکن عمومی بوده اند در این امر پیش قدم میشوند. مثلا بیمه لوید که اکنون یکی از بزرگترین و با سابقه ترین شرکتهای بیمه است در واقع از ابتدا مجموعه ای از قهوه خانه ها را در پاریس و سایر نقاط فرانسه اداره میکرده است .
Posted in روزنگار تورنتو | No Comments »
January 18th, 2007
هیچ فکر کرده اید پیامبران به عنوان افراد موثری که عامل بیشترین تاثیر در زندگی مردم زمانه خود و قرنها بعد بوده اند تقریبا هیچ کدام پدر نداشته اند؟ پدر اغلب پیامبران یا وقتی پیامبر بچه بوده است درگذشته یا حتی قبل از اینکه به دنیا بیاید. قصه های مجید را که یادتان هست. اگر پدری بالای سر مجید بود که دائم امر و نهی اش کند و هدایتش کند اینهمه خلاقیت از مجید سر میزد؟ البته وجود مادربزگ مهربانی که دورادور هوای مجید را داشته باشد و یک سری اصول اخلاقی و کلی را برایش ترسیم کند ضروری است اما فقط در همین حد.
میگویند عیسی مسیح بیش از هر پیامبر دیگری بر بشر تاثیر گذاشته است. هم از حیث دامنه تاثیر و هم مقدار تغییری که در باور مردم دنیا و نگاهشان به دنیا ایجاد کرده است. البته با این تئوری اصلا جای تعجب نیست که حضرت عیسی برای به سرانجام رساندن چنان کار بزرگی حتی در مقام نظر هم نمیتواند پدر داشه باشد!
Posted in روزنگار تورنتو | 9 Comments »
January 16th, 2007
دوست عزیزی تعریف می کرد که در وزارت ارشاد، مدام کارمندان را عوض می کنند. مگر اینکه طرف خیلی باهوش باشد! دلیل ساده اش هم این است که آدمی که دستکم روزی یک کتاب می خواند، خواهی نخواهی بعد از یکی دوسال تبدیل می شود به یک آدم دیگر که برای این مسوولیت کارایی ای را که باید، ندارد.
منبع
Posted in روزنگار تورنتو | No Comments »
January 11th, 2007
وبلاگها کارکردهای متفاوتی دارند که یکی از آنها کارکرد رسانه ای است اما همانطور که اغلب ما فکر میکنیم وجه غالب آن وجه رسانه ای نیست. به عنوان مثال اینکه تعداد زیادی از افراد به طور مرتب شرح احوال خودشان را بنویسند پس از مدتی تبدیل به یک منبع موثق تاریخ اجتماعی خواهد شد. توجه کنیم که در ایران اغلب تاریخ سیاسی نوشته شده است، اما مثلا اگر ما بخواهیم بدانیم که عادات رفتاری یا فرهنگی پنجاه سال پیش چه بوده است منابع زیادی در اختیار نداریم و وبلاگها میتواند در دراز مدت این خلا را پر کند. حالا سوال این است که واقعا وجه رسانه ای وبلاگ چقدر قوی است. باید گفت دامنه کارکرد رسانه ای وبلاگ بسته به نویسنده وبلاگ، میزان بازدید، و موضوع وبلاگ متفاوت است.
آیا کنترل بر وبلاگها عملی است؟ اینکه به وبلاگها و تاثیر آنها در همه جای دنیا توجه میشود شکی نیست. خیلی سازمانها و شرکتها حتی در امریکای شمالی کارمندانشان را از نوشتن وبلاگ منع میکنند یا نسبت به آن حساسند پس اینکه سازمانهای اجتماعی هر کدام به نوعی در این باره موضع دارند حرفی نیست. موضوع این است که آیا دولتها (به عنوان متصدی بزرگترین سازمان اجتماعی که در آن زندگی میکنیم) حق دارند یا میتواند چنین نظارتی اعمال کنند یا نه. اگر بخواهیم از دید رسانه ای به وبلاگ نگاه کنیم و برخوردی که دولت با آن داشته است باید گفت دولت در قبال وبلاگ نهایتا موضعی را پذیرفته است که مدتها است از آن تقاضا میشود در مورد سایر نشریات بپذیرد. یعنی اینکه انتشار نشریه مجوز لازم نداشته باشد، اما انتشار آن توسط دست اندرکاران آن اعلام شود، همانطور که در اغلب کشورهای دنیا اجرا می شود و اگر مطلب خلاف قانونی منتشر کرد یا به کسی توهین کرد در دادگاه جوابگو باشد همانطور که همه میتوانند حرف بزنند اما اگرتوهین کنند یا دروغ بگویند باید جوابگو باشند.. البته بدیهی است تا به حال چنین اتفاقی برای نشریات چاپی در ایران نیافتاده است ولی دولت سعی میکند آن را به عنوان یک سیاست در قبال وبلاگها اعمال کند. خوب میتوان از این فرصت استفاده کرد و گفت اگر وبلاگ به خاطر ماهیت رسانه ای آن باید رسما ثبت شود (نه آنکه برای ایجاد آن مجوز گرفته شود) پس قاعدتا میتوان این را به سایر رسانه های با قالب متفاوت (مثل روزنامه، مجله، تلویزیون و…) هم تسری داد.
در پاسخ به اینکه آیا چنین امری عملی است و اینکه آیا دولتها می توانند در دراز مدت چنین کنترلی را اعمال کنند بستگی به هزینه اجرای آن و واکنش جامعه دارد. به هر حال دولتها همه میخواهند در همه جا از جمله رسانه ها نفوذ کنند. هنوز مدت زیادی ازدرز این خبر که مکالمات تلفنی مردم در امریکا بدون حکم قاضی و با اتکا به قوانین ضد تروریستی بعد از 11 سپتامبر شنود میشده است نمیگذرد. همه میدانیم که داستان کنترل رسانه در ایران از رادیو شروع شده و تا ماهواره ادامه داشته و حالا اینترنت موج بعدی است. وقتی سرویسهای داده روی موبایل از این فراگیرتر شود آن هم مطرح خواهد شد کما اینکه هم اکنون هم در مورد اس.ام.اس واکنشهایی نشان داده میشود. در نهایت باید دید حساسیت دولت تا چه اندازه در این مورد بالا خواهد رفت و جامعه چه واکنشی نشان خواهد داد، و کدام طرف بیشتر حاضر است هزینه های این تقابل را تحمل کند. یک نکته را هم در نظر داشته باشیم: ساماندهی تکنولوزی در جامعه ایران دچار چالشهای زیادی است. در حالی که در زمینه تکنولوزیها و سیستمهای خیلی قدیمیتری (مثل حمل و نقل و ماشین) هنوز نتوانسته ایم به ساماندهی قابل قبولی برسیم، در حالی که هم مردم و هم دولت دلشان میخواهد مشکل ترافیک حل شود، دیگر اینکه یک طرف ماجرا نه تنها علاقه ای نداشته باشد حتی موضع هم بگیرد اجرای آن را به مراتب مشکلتر میکند.
در مورد عواقب معرفی این طرح (و نه حتی اجرا) باید گفت به هر حال خیلی ها هستند که نمیخواهند خلاف قانون رفتار کنند و وقتی هزینه های انجام کاری زیاد میشود از آن صرف نظر میکنند. ممکن است تعداد افرادی که به طور ناشناس مینویسند و از سرویسهای عمومی استفاده میکنند که نام دامنه نیاز به ثبت ندارد بیشتر شود که در مجموع از نظر اجتماعی نتیجه جالبی به نظر نمی آید. حدس میزنم مهمترین عاقبت این اقدام اضافه شدن یک برگ دیگر به پرونده قانونهای غیر قابل اجرا باشد که حساسیت عمومی را نسبت به قانون کمتر میکند (مستقل از اینکه با این طرح موافق باشیم یا مخالف).
Posted in روزنگار تورنتو | No Comments »
January 11th, 2007
امشب به یاد آوردم که در تمام عمرم تنها باری که حسرت خوردم موقع خواندن صفحه اول صد سال تنهایی بود، صفحه اول که نه، جمله اول، و با تمام وجود حس کردم چقدر دلم میخواست نویسنده آن جمله من بوده باشم!
Posted in روزنگار تورنتو | 2 Comments »
January 9th, 2007
در این ولایت خیلی مد است که شرکتها به اولین بچه ای که در سال جدید دنیا می آید جوایز خاص بدهند، مثلا هزینه تحصیلش را فراهم کنند و از این قبیل. امسال شرکت اسباب بازی فروشی تویز.آر.آس هم به همین نیت کشیک کشید و طبق آماری که گرفت معلوم شد یک دخترچینی که در نیویورک دنیا آمده زودتر از بقیه گریه اش را در این دنیا سر داده و میتواند 25000 دلار جایزه کمک تحصیلی دانشگاه را بگیرد. اما بعد از اینکه مقدمات کار فراهم شد کشف گردید که پدر و مادر بچه به طور غیرقانونی در امریکا به سر میبرند و طبق قانون چنین جوایزی، دختربچه چینی نمیتواند جایزه را بگیرد.
شرکت محترم هم برای لحظاتی حس قانون گراییش گل کرد و جایزه را به بچه بعدی داد غافل از اینکه ملت چینی همیشه در صحنه امریکا از این تبعیض به خشم آمده و به مدیران محترم شرکت یادآوری میکنند که اگر چینیها این شرکت را تحریم کنند، نه تنها فروشش را در امریکا از دست میدهد، بلکه ممکن است دیگر جنسی هم نداشته باشد که بفروشد چون تقریبا همه اسباب بازیهایش در چین تولید میشود. از طرف دیگر عده ای خقوق بشری گفته اند که این کار خلاف قانون است چون جایزه متعلق به بچه است و اگر والدین کار غیرقانونی کرده اند نمیشود بچه را تنبیه کرد. همه اینها کم بود که رئیس اتاق بازرگانی چین و
امریکا هم وارد گود شده و عکس العمل نشان داده.
خلاصه جناب اسباب بازی فروشی امسال به خاطر این عجله در تصمیم گیری به جای یک جایزه سه جایزه اعطا کرده است.
- نتیجه اخلاقی اینکه جایزه دادن (یا بهتر بگوییم ندادن) به این راحتی ها هم نیست
- نتیجه اجتماعی اینکه بهتر است قبل از وضع یک قانون احتمال برخورد کردن آن با دوستان چینی را هم مد نظر داشته باشیم. ممکن است صرف نکند!
Posted in روزنگار تورنتو | 2 Comments »
January 7th, 2007
بنده به واسطه نوشتن این یادداشت در سال 2001 شخصا بخشی از تلقی دولت محترم ایران در رسانه دیدن وبلاگ را به عهده میگیرم! حتی برای مدتی کوچ را به شکل خبرگزاری میدیدم! آن هم یک خبرگزاری یک نفره و اینجا راجع به آن توضیح داده بودم. البته اذعان کنم که قدری وجه رسانه ای وبلاگ را پر رنگ دیده بودم ولی قبول کنید سال 2001 قدری در مورد وبلاگ خطا کردن بخشودنی است.
Posted in روزنگار تورنتو | 1 Comment »
January 6th, 2007
جالب است که وقتی کسی میخواهد به اطلاعات ما دسترسی پیدا کند (مثل همین طرح ساماندهی سایتهای فارسی) همه عکس العمل نشان میدهیم، اما در عمل اطلاعات خود را کاملا داوطلبانه در اختیار خیلی جاها قرار میدهیم. داشتم فکر میکردم اگر یکی به اطلاعات من در گوگل دسترسی پیدا کند راجع به من چه میتواند بداند؟
- از طریق جی.میل میتواند تقریبا تمام نامه های غیر کاری مرا بخواند (گوگل گفته هیچ وقت هم هیچ نامه ای را حذف نمیکند).
- کافی است یک بار وقتی نامه هایم را میخوانم نشانی آی.پی مرا ثبت کند و بعد از آن هر وقت هر چه را جستجو میکنم ثبت کند و کاملا خواهد دانست در چه زمانی دنبال چه بوده ام، چقدر برایم مهم بوده است (از میزان وقتی که برایش گذاشته ام) و نهایتا چه اطلاعاتی به دست آورده ام (از طریق کلیک کردن بر روی لینکها).
- از طریق ارکات میتواند بداند دوستان من چه کسانی هستند، چه علائقی دارم، عکسهای به روز شده مرا ببیند، حتی بداند هالووین امسال چه پوشیدم. از طریق ارکات بعضی عادتهای فرهنگی مرا هم میتواند بفهمد (مثل اینکه چقدر به دیدن اطلاعات کسانی که نمیشناسم علاقه مند هستم!).
- از طریق یو.توب میتواند بداند به چه نوع فیلمها و ویدیوها و موضوعاتی علاقه مندم (چون در آنجا هم ثبت نام کرده ام و معمولا هم خروج نمیکنم). قابل توجه کسانی که نیمفهمند چرا گوگل باید یک و نیم میلیارد دلار پول بدهد و آن را بخرد.
- از طریق گوگل تالک کم کم میتواند بداند به چه کسانی در کجا زنگ میزنم و چقدر با آنها حرف میزنم.
- از طریق گوگل تالک و جی.میل میتواند بفهمد با چه کسانی چت میکنم، چقدر وقت میگذارم برای آن، و حتی در مورد چه حرف میزنم.
- از طریق گوگل خبردار (Google Alert) میتواند بداند چه موضوعاتی برایم واقعا مهم هستند که اینترنت و اخبار را برایش زیر نظر میگیرم.
- از طریق گوگل خوان (Google Reader) و صفحه ای که درست کرده ام میتواند بداند منابع خبری من معمولا چه هستند، و چه سایتها یا وبلاگهایی را معمولا میخوانم.
- از طریق بلاگر (که تا همین چند وقت پیش استفاده میکردم) میتواند با دقت قابل قبولی بداند در ذهنم چه میگذرد که آن را در وبلاگم مینویسم و با بقیه در میان میگذارم.
- از طریق گوگل تحلیلگر (Google Analytics) میتواند بداند سایتهای شخصی و تجاری من کدامها هستند و چقدر بازدید کننده دارند و موضوعشان چیست
- از طریق گوگل تبلیغاتی (Google AdWords) میتواند بداند حدودا چقدر بودجه صرف تبلیغات شرکتم میکنم و اندازه تقریبی شرکتم چقدر است.
فکر کنم باید سوال بالا را با این عوض کنم که احتمالا در مورد من چه «نمیتواند» بداند! خلاصه که گوگل و امثال آن از هر دولتی خطرناکتر هستند و یک کم هم دلتان برای دولت مهرورزی (!) بسوزد که با چه مصیبتی باید اطلاعات جمع کند و دست آخر نه تنها موفق نمیشود بلکه کلی هم بد و بیراه میشنود!
پی نوشت: محض اطلاع دوستانی که کامنت گذاشته اند، طبق قانون امریکا تمام شرکتهای میزبانی داده موظفند تمام اطلاعات سرورهایشان در هر زمانی که مقامات بخواهند در اختیارشان بگذارند در نتیجه حتی گوگل یا بقیه هم چندان در امان نیستند گرچه تا آنجا که بتوانند این کار را نمیکنند و سعی میکنند کار را به دادگاه بکشانند و هزینه های اجرای آن را برای دولت زیاد کنند. ولی از اینها گذشته، خود گوگل که به این اطلاعات دسترسی دارد.
پی نوشت دو. از نوشتن این مطلب منظورم این نبود که آئین نامه جدید درست است، خواستم بگویم این اعتراضهای به حق در مورد طرح ساماندهی میشود و در عین حال در قبال جاهایی مثل گوگل عملا هیچ کس به این جنبه ها توجه نمیکند و آن هم باید مد توجه قرارگیرد، ولی از کامنتهایی که گرفتم چنین بر می آید که ظاهرا منظورم را درست بیان نکرده ام.
Posted in روزنگار تورنتو | 11 Comments »
January 1st, 2007
خیلی دلم میخواهد بدانم وقتی دولت اعلام میکند هر کس هر سایتی دارد چه وبلاگ، چه شخصی، چه شرکتی باید رسما ثبت نام کند چه مکانیسمی برای اجرای آن در نظر گرفته است؟ واقعا اگر کسی اهمیتی به این دستورالعمل ندهد چه کار میکنند؟ راه میافتند و میلیونها نفر را تعقیب میکنند؟!
اصلا به محتوای این دستورالعمل کاری ندارم، فقط فکر میکنم هیچ کس در این دولت به این فکر میکند که ضرر ابلاغ دستورالعملهای غیر قابل اجرا چیست؟ میدانند که بدترین چیز برای یک دولت ابلاغ دستورات غیر قابل اعمال است و حساسیت مردم را به قوانین به طور کلی پایین می آورد که حتی وقتی یک قانون مهم و ضروری هم تصویب شود دیگر به آسانی نمیتوان توجه مردم را به آن جلب کرد؟ ضررهای اجتماعی بی اعتمادی به نظام حقوقی کشور که با ابلاغ چنین دستوراتی چندیدن برابر میشود اصولا مورد توجه قرار گرفته است؟ در میان سیاستگذاران این یک بحث جا افتاده است که حتی قانون خوب غیر قابل اجرا نباید تصویب شود چه برسد به این یکی.
از همه بامزه تر اینکه گفته اند باید تعداد بازدیدهای سایت را هم گزارش کنید! اصلا انگار نه انگار که این گونه اطلاعات برای شرکتها جزو اسرار شرکتی است و کاملا ارزش تجاری دارد.
Posted in روزنگار تورنتو | 4 Comments »
December 31st, 2006
چهره های خبرساز سال 2006 را به روایت بی.بی.سی میدیدم. یکی از یکی گندتر:
صدام، شارون، هنیه، میلوشویچ، ابوزرقاوی، پاپ، نصرالله، پی یر جمیل، کاسترو، پینوشه، عنان، نیازف.
نمیدانم چرا احمدی نژاد را از قلم انداخته بود.
عجب دنیای گندی که خبرسازهایش از دم (بجز یکی دو تا) همه بوی خون میدهند
Posted in روزنگار تورنتو | 1 Comment »
December 30th, 2006
فرق است بین خوشحالی و خوشنودی. خوشحالی معمولا با خشنودی همراه است، ولی خشنودی لزوما با خوشحالی همراه نیست. میتوانی خشنود باشی ولی خوشحال نباشی، به هزار دلیل.
صدام اعدام شد و گرچه از این امر خوشحال نیستم اما خشنودم. خشنودم چون به آن دو میلیون عراقی فکر میکنم که طی سی و پنج سال در عراق کشته شدند. به بیش از ده میلیون نفر از بستگانشان که زجر دیدند و ملتی که اینهمه سال در اضطراب زیست. به شهدای جنگ با ایران و خانواده هایشان و معلولین و جانبازان فکر میکنم. به تمام قربانیان صدام. سالهاست که دیگر انتظار اجرای عدالت در هیچ موضوعی را ندارم اما وقتی عدالت به هر اندازه اجرا شود مایه خشنودی است. به نظر من امروز روز آن قربانیان است و خشنودم که شاید قدری - حتی فقط قدری - احساس آرامش کنند.
اصل خبر به نقل از بی.بی.سی:
شبکه تلويزيونی عراقی “حريه” خبر داد که صدام حسين اندکی قبل از ساعت شش بامداد روز شنبه در بغداد به دار آويخته شد.
تلويزيون حريه پس از اعلام خبر به پخش سرودهای ملی پرداخت و سپس گوينده اعلام کرد: “صدام جنايتکار با چوبه دار اعدام شد.”
رهبر سابق عراق در دادگاهی ويژه که بيش از يک سال ادامه داشت، به جرم “جنايت عليه بشريت” به اعدام با چوبه دار محکوم شد.
به همراه صدام حسين، برادر ناتنی او برزان تکريتی و عواد بندر رئيس دادگاه دولتی رژيم بعث نيز اعدام شده اند.
به گزارش رويتر دختر صدام حسين تقاضا کرده است که جسد پدرش در يمن دفن شود.
“اعدام بی درنگ”
گفته می شود که مقامات آمريکايی مايل بودند که رهبر سابق عراق پس از سال نو مسيحی اعدام شود.
اما نوری مالکی نخست وزير عراق اصرار ورزيد که اجرای حکم اعدام صدام حسين نبايد تأخير شود.
آقای مالکی در گفتگو با مقامات آمريکايی در عراق، موافقت آنها را با اعدام صدام پيش از تعطيلات سال نو مسيحی جلب کرد.
گروه وکلای مدافع صدام حسين از قاضی دادگاهی در ايالات متحده درخواست کرده بودند که با تحويل رهبر سابق عراق از دست مأموران آمريکايی به مأموران عراقی مخالفت کند.
به نظر وکلای مدافع صدام حسين، دادگاه او با موازين حقوقی درستی انجام نگرفته است.
آنها قصد داشتند از اعدام رهبر سابق عراق جلوگيری کنند، اما قاضی آمريکايی تقاضای وکلای صدام حسين را نپذيرفت.
زمان و مکان به دار آويخته شدن صدام اعلام عمومی نشد، زيرا بيم می رفت که اعدام او به آشوب و نا امنی در کشور دامن بزند.
محاکمه صدام در ۱۹ اکتبر ۲۰۰۵ شروع شد و حدود يک سال بعد با حکم اعدام او پايان يافت. اين حکم در پنجم نوامبر اعلام شد و در ۲۶ دسامبر پس از ابرام نهايی به حالت قابل اجرا در آمد.
Posted in روزنگار تورنتو | No Comments »