Articles from September 2002

مردم سه گروه اند:
گروهي وقايع را مي آفرينند. گروهي ديگر، وقايع را نظاره ميکنند.
و گروه سوم دائما در تلاشند که بفهمند بالاخره چه اتفاقي افتاد.
-پاسکال
آدمها دو دسته اند: آنهايي که خوب ميرينند و آنها که بد ميرينند.
- مارکز (عشق سالهاي وبا، ترجمه نازي عظيما)
- آدما رو ميشه به دو دسته تقسيم کرد. اونايی که [...]

عادت کرده ام پيش از نوشتن وبلاگ سري به وبلاگ بقيه ميزنم. از صبح هم به ماجراي ماه پيشوني فکر ميکردم و برخوردهايي که با آن شد. اينکه بعضيها توجه به آن را مرده پرستي دانستند و برخي هم بدون تفسيري احساسشان را بيان کردند و آن اقبال همگاني را باعث شد. خلاصه به کلي [...]

آقا من اصولا سياسي نويس نيستم، اما بعضي ها نميگذارند! اين تکه را پيش از اينکه خط قرمز پيدا کند من مينويسم: «سياست خارجي موفق جمهوري اسلامي در افغانستان و استقرار رژيم جايگزين رژيم طالبان به نفع منافع ملي ما تمام شد» (به نقل از سيدمحمد علي ابطحي در روزنامه ايران)

مجله هارپرز بخشي دارد به اسم Harper’s Index که هر ماه تعدادي آمار و اطلاعات مختلف را در کنار هم جمع آوري و ارائه ميکند که جالبند. از اين پس برخي از قسمتهاي ايندکسش را اينجا مينويسم:
- تعداد رستورانهاي مک دونالد در ژاپن که که از ماه مي، دسترسي به اينترنت با پنهاي زياد را [...]

وبلاگها چقدر باعث شده است با ديگران ارتباط نزديکتري برقرار کنيم. به قول وحيد اميدواريم در جايي ديگر شاد و سر حال باشد.
اي زندگي که تو را بايد زيست، که تو را زيسته اندزماني که دوباره و دوباره چون دريا ميشکنيو به دور دست مي افتي بي آنکه سر بگرداني…
(از سنگ آفتاب، اکتاويو پاز، ترجمه [...]

يک گزارش جالب در باره رفتارها و وضعيت مهاجرين در مقايسه با کاناداييها منتشر شده است. طبق اين تحقيق که بر روي حدود ۹۲۰۰۰ نفر صورت گرفته است، مهاجرين نسبت به کاناداييها بيشتر سبزيجات مصرف ميکنند، الکل نمينوشند و سيگار نميکشند. همچنين در طي يک سال گذشته، اغلب کاناداييها اظهار کرده اند که يک دوره [...]

وبلاگها واقعا آئينه تمام نماي اوضاع مملکت هستند: هر چند روز که فرصت نميشود سري به وبلاگها بزني، حتما چند خبر خيلي مهم انتظارت را ميکشد! در عوض بنده در همين جا رسما اعلام ميکنم حالا حالاها قصد تعطيل کردن کوچ را ندارم و چه بسا آن را توسعه هم بدهم. يعني در واقع تازه [...]

امروز ارزشمندترين هديه اي را که تا به حال در زندگي دريافت کرده ام، از رفيقي گرفتم که رفاقتش را مديون کوچ هستم. در اين مهاجرت تنها حسي که در اين يک سال ابدا تجربه نکرده ام، احساس غربت است. و چه بسيار، چه بسيار، چه بسيار احساس مطلوبي است…

نخست وزير کانادا مورد انتقاد خيلي ها است مثل هر سياستمدار ديگري. خصوصا وقتي اعلام کرد که تا يک سال ديگر از قدرت کناره گيري نميکند موج انتقادات دوباره به راه افتاد. اما از يک خصوصيت اين مرد خيلي خوشم مي آيد آن هم استواري اش در قبال روابط با آمريکا است. کانادا خيلي استعداد [...]

بحثهاي صمد را با علاقه دنبال کرده ام و فقط ميخواهم يک کلمه بگويم. آيا ملاکِ «داستانِ جذاب بودنِ» يک نوشته، اعلام رسمي «داستان بودن» و «جذاب بودن» آن توسط منتقدان ادبي است يا به ياد ماندن و خاطره انگيز بودنش در ذهن يک نسل؟ کدام يک از شما که در دوران کودکي اولدوز را [...]

اگر يکي پرسيد چه کار ميکني ميتونيد بگيد:
Livin La Vida Loca
يعني
Living this crazy life

امروز يازده سپتامبر است و از قضا من مريض و خانه مانده ام و از صبح تلويزيون روشن و برنامه هاي مختلف را ميبينم. از مراسم سرود خواني در محل برجها (Ground Zero) تا ذکر اسامي همه کشته شدگان، و حرفهايي که بازماندگان با اشک و آه براي رفتگانشان ميگويند. شباهت بسيار زياد حالتها [...]

مرگ سقراط را ديده ايد؟ گرفتاري هميشگي من با اين تابلو اين است که هميشه جايي دور و برم يک نسخه اش را دارم. روي صفحه کامپيوترم. گاهي پوستري بزرگ بر ديوار. و حالا هم يک کارت کوچک که رو به رويم کنار مونيتور گذاشته ام. هميشه هم مرا به شدت افسرده ميکند. هيچ وقت [...]

دقت کرده ايد که اين آقاي عروسک گردان و عروسکش چقدر شبيه هم هستند؟

با توجه به اينکه سيستم نظر سنجي صفحه را خيلي کند ميکند آن را برداشتم.

«ميپرسيد خدا کجاست؟ من به شما ميگويم. خدا را ما کشته ايم- من و شما. همه ما در قتلِ او دست داشته ايم. ميپرسيد چطور؟ چه طور توانسته ايم دريا را يک جا سر بکشيم؟ با چه چيزي توانسته ايم خطِ افق را پاک کنيم؟ چه کرديم که بندِ زمين را از خورشيدش گسستيم؟… نميبينيد [...]

بوتيمار، پرنده مقرب درگاه سليمان، به دورانديشي شهره بود. هنگامي که خداوند عمر جاويد را به سليمان هديه کرد، تمام ابواب سليمان از جن و پري به وي گفتند که هديه خداوند را بپذيرد و بوتيمار تنها کسي بود که به سليمان توصيه کرد از آن چشم بپوشد. و به سليمان گفت اگر عمر جاويد [...]

يادداشتهاي پراکنده سفر به آمريکا

قسمت آخر: واشنگتن

«اما او در آرامش خود آسايش نداشت.»- رکساناي شاملو