دیشب مارچ پنگوئن ها را دیدم. واقعا درس استقامت و امید و خوش بینی بود. حکایت این است:

پنگوئن ها برای جفتگیری و تخم گذاری هر سال حدود بیست سی کیلومتر از محل زندکی شان در اقیانوس به سمت قطب جنوب حرکت می کنند (در واقع تاتی تاتی می کنند) چون قطر یخ در آنجا مناسبتر است و بر اثر سرمای تابستان ترک بر نمی دارد. از آنجا که در طی راه و در مقصد غذایی وجود ندارد باید پیش از حرکت آنقدر بخورند که تا حدود سه ماه دوام بیاورند. آنجا که رسیدند جفتگیری می کنند و مادر تخم می گذارد و تخم را به پدر تحویل می دهد و خودش به سمت اقیانوس برمی گردد تا غذا بخورد. در تمام این مدت پدر تخم را روی پاهایش و چسبیده به شکمش نگه می دارد و در عین حال سر جایش هم تکان می خورد که یخ نزند. تخم را زمین هم نمیشود گذاشت چون بلافاصله یخ میزند. مادر که به اقیانوس رسید و حسابی غذا خورد دوباره برمی گردد تا جوجه را که حالا از تخم درآمده از پدر تحویل بگیرد و پدر بتواند برود غذا بخورد. خلاصه دو سه بار دیگر این جریان ادامه دارد و هر با نوبتی یک نفر بچه را نگه میدارد تا اینکه آن یکی برود غذا بخورد و بیاید تا اینکه بالاخره جوجه آن قدر بزرگ شود که بشود به حال خودش رهایش کرد. فعلا چندین قرن است که این داستان ادامه دارد و تقریبا همه موجودات دیگر قطب جنوب را ترک کرده اند بجز پنگوئن ها.
جالب اینکه همه پنگوئن ها که در قطب پراکنده اند هر سال در همان روز و تقریبا همان ساعت به محل جفتگیری و تخم گذاری می رسند. در انتخاب جفت دقیق هستند و در بین همدیگر قدری میگردند تا جفت خود را پیدا کنند (البته از نظر ظاهر به چشم ما انسانها که همه مثل هم هستند. فکر کنم از چشم آنها هم آدمها همه شکل هم هستند). اگر مادری برنگردد که به بچه غذا دهد جوجه از گرسنگی میمیرد. اگر مادر دیر کند پدر جوجه را رها میکند تا برود غذا بخورد وگرنه خودش هم میمیرد (فکر کنم دوستان اقتصاددان از این یک تکه رفتار خیلی خوششان بیاید چون با همه تئوری های اقتصادی همخوانی دارد). اگر پنگوئنی جوجه اش را در اثر سرما یا گرسنگی از دست بدهد ممکن است سعی کند جوجه یکی دیگر را بدزدد که در این صورت گروه مانع آن میشود. و وقتی پدر برگشت از صدای جوجه آن را در میان جوجه های دیگر پیدا می کند.
خلاصه حکایتی دارند این پنگوئن های قطب جنوب. نمی دانم اگر قرار بود برای دموکراسی تلاش کنند چکار می کردند!
اول که مطلب را تند تند خواندم، با خودم گفتم واو، خوش به حال این آدم که از نزدیک هم قطب جنوب را دید و هم مارش پنگوینها را. بعد که دوباره به اول مطلب نگاه کردم، دیدم که نوشته شده ” دیشب”، به خودم دوباره گفتم ای بابا، آدم در شب میتونه مارش پنگوینها را خوابشو یا تنها فیلم شوببینه! به هر جهت از اطلاعات مفید و خواندنی در اطراف مارش پنگوینها و همچنین نگارشات در این مهم را سپاس میگذارم.
حتمن اگر برای دموکراسی تلاش می کردند اغتشاشگر شناخته می شدند و …!!!