و اینک تورنتو
دیدهاید چه عشقی دارند اصفهانیها نسبت به اصفهان؟ هر جای دنیا که باشند قلبشان به عشق اصفهان میتپد. انگاری که به طول تاریخ اصفهان با آن زیستهاند و با آن بزرگ شدهاند.فکرش را بکن که هفتصد هشتصد سال پیش وقتی مردم در وسط بیایان به چنان شهر عظیمی با بناها و باغها و زندهرودش میرسیدهاند چه احساس خوشایندی داشتهاند. کامران شیردل تعریف میکرد که زمانی در دانشکده معماری اصفهان درس میداده و از دانشجویان خواسته بروند از مسجد جامع طراحی کنند. دانشجویی که ظاهرا نمیخواسته گرمای تابستان را تحمل کند عکسی از مسجد جامع را انتخاب ميکند و از روی آن طرح میزند و البته در کمال تعجب شیردل با یک نگاه میفهمد. در عکس قدیمی درختی مقابل مسجد بوده که دو سال پیش قطعش میکنند! اصفهانیها اینطوری اصفهان را دوست دارند.
حالا حکایت من است و تورنتو. بعد از هفت سال زندگی در این شهر دارم کم و بیش به همان اندازه شیفته تورنتو میشوم. نه فقط به این خاطر که حداقل در شش محله مختلف آن زندگی کردهام و از اینجا و آنجایش خاطره دارم. و نه به این خاطر که برای اولین بار در این شهر صاحب خانهای شدهام که هر چند تقزیبا همهاش در گرو بانک است اما بالاخره حس میکنی که خانه توست. تورنتو بیش از اینهاست. شهری است که علیرغم گستردگی زیادش هویت شهریاش را حفظ کرده است. تورنتو حس زندگی در شهر و بخشی از شهر بودن را به تو میدهد. در سفر اخیر ایران، تهران که بودم حس میکردم تهران دیگر این حس را به تو نمي دهد. شاید ولنگ و واری شهر باشد که دیگر نمیدانی مرز آن کجاست؟ شهرک پردیس در شرق یا اسلام شهر در جنوب؟ یا شاید هم علت آن است که دیگر پیاده روها و آدمهای آن را نمیشناسی. انگار تهران دیگر تجربه زندگی اجتماعی را به تو نمیدهد. .بگذارید اینطور بگویم: در شهر زندگی کردن باید مثل کتاب خواندن باشد. کتاب خواندن از یک سو یک تجربه فردی است.وقتی کتاب میخوانی انگار به کلی با خودت خلوت کردهای؛ همانطور خلوت میکنی که در خیابان دلخواهت پیاده روی ميکنی. اما در همان حال انگار داری با یک نفر دیگر(نویسنده) معاشرت میکنی: دقیقا مثل اینکه در میانه پیادهرویات به کافهای بروی و قهوهای سفارش بدهی و گوشه دنجی بشینی و بیمقدمه باغریبهای که میز بغلی نشسته گپ بزنی. اما تجربه کتاب خواندن به همینجا ختم نمیشود. کتاب خواندن یک فعالیت اجتماعی مشترک است با تمام کسانی که آن کتاب را میخوانند. کسانی که شاید هیچ وقت شخصا نشناسیشان؛ عینا مانند همه کسان دیگری که در آن خیابان در حال عبورند. یا در همان کافه گوشه و کنار نشستهاند. یا میآیند و میروند.
هر چه بیشتر سفر میکنی بیشتر قدر تورنتو را با تنوع بینظیری که در اختیارت میگذارد درک میکنی: اگر اهل زندگی شبانه باشی یکی از مفصلترین مجموعه کلوبهای شبانه درامریکای شمالی در تورنتو است. اگر زندگی علمی میخواهی چند دانشگاه خوب وجود دارد. اگر زندگی آرام اطراف شهر را دوست داری به فاصله کوتاهی چندین شهر و شهرک کوچک و بزرگ است. اهل هر ملتی هم باشی عدهای همزبان و همشهری هستند که اگر بخواهی میتوانی با آنها معاشرت کنی. اگر اهل طبیعت هستی دریاچه بزرگ انتاریو چسبیده به شهر است و با فقط یک ساعت رانندگی به شمال میتوانی وسط بزرگترین پارک جنگلی باشی که پائیزش تا چشم کار میکند زرد است و قرمز است و بنفش است و رنگهایی که هیج وقت و هیج کجا جز پاییز در تورنتو نمیبینی. و اگر ذائقه ماجراجو داری جز تورنتو نمیدانم کجا دیگر میتوان غذاهای خوب ملل دیگر با کیفیت واقعی آنها را پیدا کرد. اگر زندگی اشرافی میخواهی یا عاشق ستارههای هالیوود هستی که هر چند وقت یک بار به شهر تو بیایند آن هم به برکت جشنواره های مختلف برقرار است. اگر گالری و موزه می خواهی هیچ تور هنری نیست که به امریکای شمالی بیاید و تورنتو توقف نکند. اهل شرکت و تجارت باشی هم که فعلا یکی از بهترین شهرهای دنیا برای تجارت است… اما از همه اینها گذشته میتوان در خیابانهای تورنتو راه رفت و راه رفت و راه رفت و هر وقت خواستی آن را به یک تجربه اجتماعی دلنشین تبدیل کنی.
و سرما؟! همینقدر بگویم پارسال که برف و سرما قدری دیر کرده بود با کمال تعجب احساس ناخوشایندی داشتم و دلم میخواست زودتر برف و سرما بیاید!
رسما اعلام میکنم که تورنتو از امروز شهر من است.
May 11th, 2008 at 4:12 am
سلام
جالبه حس انسان عوض می شود لذا انسان به هر کجا که باشد خو می گیرد من به همین دلیل وطن را قبول ندارم وطن انجایی است که ادمی انجا را وطن خود سازد.متشکر از پستت به من سر بزنید