تهران، بعد از سه سال
مهاجرت که میکنی، ایده تناسخ را بهتر میفهمی. انگار که یک زندگی پشت سر گذاشتهای و زندگی دیگری شروع کردهای. روزها و شبهایی هستند که به طور مداوم به زندگی قبلیات فکر میکنی. به نقاط خوب و بدش. به چیزهایی که ازشان فراری بودی دوباره نگاه میکنی، به قسمتهای خوبش فکر میکنی. از بعضی تصمیمهای غلطی که گرفتهای عصبانی میشوی، حتی تصمیمهای کوچک ناچیزی که در مثلا نوجوانی گرفتهای و از بعضی تصمیمهایت به شدت احساس رضایت میکنی. حتی تصویر خیابانهایی که همیشه ازشان میگذشتی مدام جلوی چشمم میآید. اگر بدون خانواده آمده باشی، به خانوادهات بیش از همیشه فکر میکنی.
فکر میکردم این عارضه چند سال اول مهاجرت است، اما انگار تازه یک عادت میشود که هر چند سال یک بار یا در هر «مرحله» دوباره به مرحله قبلی برگردی، بالا پایینش کنی، خوب و بدش را بسنجی. اتمام یک مرحله و آغاز مرحله دیگر معمولا یک بهانه دارد. بهانه میتواند رفتن از یک شهر به شهر دیگر باشد. اتمام تحصیل باشد. عوض کردن شغل باشد. حتی یافتن دوستان جدید باشد. اما وقتی چند تا از این بهانهها همزمان اتفاق میافتد ، همه چیز طور دیگری است. خصوصا اگر فرصتی دست دهد تا دوباره با خانواده درجه یکات یک جا باشی. «خانواده»: بخشی که برای بسیاری از ما در مهاجرت از دست میرود. ایلات وقتی کوچ میکنند، همه با هم کوچ میکنند. همه خانواده و قوم با هماند. گوسفندها و چادرهایشان را هم با خود میبرند. اما وقتی ما، کارگران ماهر (آنطور که فرمهای مهاجرت ما را رده بندی میکند) کوچ میکنیم تنها می آییم که از اول بسازیم و میسازیم. از صفر. زیر صفر. و جلو میرویم. بعضی جاها به سختی و مشقت. بعضی جاها آسانتر. به قولی گاهی کاملا به نظر «داستان موفقیت» میآید. بالاخره هم دلمان را خو ش میکنیم که بالاخره گذراندهایم. به قدری شکست و قدری توفیق. اما وقتی دوباره با خانواده ایُ همه تصویری که طی چند سال ساخته بودی دگرگون میشود. مخصوصا اگر کودکی هم این میان باشد. انگار از خواب بیدار میشوی. انگار تا به حال زندگی بعد از مهاجرتُ حتی یک زندگی دیگر نبوده است. تنها یک خواب بوده است. یک خواب طولانی. یک خواب پر نشیب و فراز. وقتی دوباره در خانوادهای و بچهها دور و برت هستندُ یادت می آید که میشود قصه را با «بعد» شروع کرد. میشود یک نفر ساعتها به اینکه یکی به جای «ادو» میگوید «الو» بخندد و تو هم با وی بخندی! یادت میآید وقتی خانواده در کنارت است لازم نیست برای هر چیز کوچکی خودت را معرفی کنی، اثبات کنی.
بعد از سه سال برای دو هفته برگشتم ایران و به میمنت برف فراوان دو هفته تمام در تهران نیمه تعطیل ماندم، و این است خلاصه آنچه دریافتم از ایران و تهران:
- بیش از هر چیزی، اینکه چین دارد تقریبا همه جهان را فرمت می کند به چشم می زد: سینا همان آی-پادی را استفاده میکند که من دارم (همان رنگ و سایز و مدل)، بهزاد هم ریشش را با زیلت سه تیغه ای که من استفاده میکنم میزند، لپ تاپ ماهور تقریبا مثل لپ تاپ قبلی من است، خیابانها پر از تویوتا کمری است و یاسی تقریبا به همان موضوعاتی فکر میکند که من فکر میکنم.
- رفتن به رستوران در تهران همان قدر خرج برمیدارد که در تورنتو.
- خانه در تهران دو سه برابر گرانتر از تورنتو است.
- اگر نسبت نحوه رانندگی به میزان تصادفها را در نظر بگیریم، در تورنتو وضع ترافیک و تصادف بسیار بدتر از تهران است! و انصافا میزان تحمل مردم در ترافیک یک میلیون بار بیشتر از مردم در تورنتو است.
- تهران خوب بود، تا وقتی که برف بود و همه جا تعطیل بود.
- همچنان طرح بود و پروزه بود و کار بود. فقط اینکه چه کسی کارها را میگیرد و از چه طریق فرق کرده بود.
بنا بر تقاضاهای رسیده و تاییدات متعدد در خصوص سودمند بودن وبلاگم تصمیم گرفتم دوباره شروع به نوشتن کنم!
January 23rd, 2008 at 3:30 am
مرسی از شروع دوباره
January 26th, 2008 at 11:19 am
باهات موافقم یه جورهایی مثل خواب میمونه … و این تلاش مداوم …که در خانه و خانواده میتونستی خودتو یکم ول کنی . امیدوارم وب لاگو ادامه بدی
February 21st, 2008 at 11:27 pm
سلام. بعد از مدتها با ناامیدی اومدم اینجا و کلی خوشحال شدم که پست جدید گذاشتید. انشاالله که ادامه داشته باشه. موفق و پیروز باشید.