بعد از شش سال

عملا هفت هشت ماهی می شود که وبلاگ ننوشته ام و نخوانده ام. حتی فکر میکردم شاید این هم کاری بوده که دوره ای داشته (حداقل برای من) و گذشته است. راستش دیگر حرف چندانی برای مخاطب در ایران ندارم چرا که دیگر مطلقا نمیدانم آنجا چه میگذرد یا چه چیز ممکن است جالب یا به دردبخور باشد برای کسی که آنجا زندگی میکند. برای مخاطبین این طرف آب هم که تا حسابی زمینه های مشترک فکری و اطلاعاتی نداشته باشی، حرفی برای گفتن با هم و فهمیدن هم نداری که اگر آن زمینه های مشترک نباشد عملا میشود سوء تفاهم. دقیقا مانند هر معاشرت دیگری. این است که نوشتن کم کم میشود حدیث نفس یا خاطره گویی یا بلند بلند فکر کردن. اما خوب، ظاهرا این وبلاگ هم شش ساله میشود. و وسوسه میشوی چیزی بنویسی. نیک آهنگ چند وقت پیش خواست در باره وطن چیزی بنویسم. فکر کردم شاید بد نباشد به بهانه سالگرد کوچ دعوت نیک آهنگ را جواب بدهم هر چند دیر، چرا که وبلاگ نویسی را تقریبا همزمان با ترک وطن شروع کردم.

راستش بی هیچ ادعایی باید بگویم آن طور که پسندیده فرهنگ ایرانی است در مقام نظر تعصبی بر وطن ندارم. نه دلم برای شهری تنگ میشود و نه کوچه پسکوچه ای. نه فکر میکنم طلبی از آن آب و خاک دارم و نه دینی. اگر رابطه ای است رابطه آدمها و دوستان و فامیل است. علاقه به سرنوشت کسانی است که دوستشان داری و چون در آن آب و خاک زندگی میکنند برایت مهم میشود. آیا معنیش این است که اگر همه کسانی که برایم مهم هستند از آنجا بیرون بیایند دیگر هیچ کاری با ایران نخواهم داشت؟ اینجا است که به شک می افتم. علاقه ای عاطفی به جایی که سی سال اول عمر را گذرانده ام جای خود است. از پیشرفتش خوشحال میشوم و از اینکه در خطر یا سختی باشد ناراحت. اما کتمان نمیکنم همانقدر از زلزله در هر کشور دیگری غمگین میشوم که در ایران. شاملو میگفت چراغ من در این خانه میسوزد. واقعیتش این است که چراغ من در هر جایی میتواند بسوزد! فعلا در کانادا میسوزد. اما خیلی راحت میتواند در افریقا یا چین هم بسوزد! حاضرم همین هفته آینده کوچ کنم به هر نقطه دیگری از جهان. بی هیچ دلبستگی. شاید این نتیجه زندگی در شهری باشد که در هر خانه اش کسی از یک گوشه دنیا زندگی میکند. شاید هم نتیجه یک واقع اندیشی باشد که اگر (با انتخاب) نمانده ام در کشوری که زاده شده ام رسالتی هم برای خودم تعریف نکنم وگرنه در عمل هیچ کاری برایش جز حرف زدن نمیتوانم بکنم و این چیزی نخواهد بود جز تبدیل شدن به یک کاریکاتور تمام عیار. میدانم این حرف را به خیلی ها گفته ام چه صریح و چه به کنایه و چوب آشکار و پنهانش را هم خورده ام و همین حالا هم ممکن است به خیلی ها بربخورد اما واقعیت این است. اگر وطن مادرزادی ات را ترک میکنی (تاکید میکنم و نه از روی اجبار) دیگر جایی برای ادعا نمی ماند. نه اینکه نسبت به آنچه بر مردم میرود بی تفاوت باشی. یا روزی چندبار خبرها را دنبال نکنی. یا هزار بار خواب جنگ را نبینی و روزها از فکرش مضطرب نشوی. اما وقتی با همه اینها رها کرده ای و آمده ای ذیگر جایی برای ادعا نمیماند. نسخه پیچیدن به جای خود.

اما اگر از آنچه مربوط به این دوره و دوران است بگذریم؛ فکر میکنم آن چیزی که برای همیشه از ایران با من خواهد ماند زبان و غذای ایرانی است. چرا که دنیای هر کسی به پهناوری زبانی است که میداند. و فکر نمیکنم هیچ وقت زبان مادری با زبان دیگری جایگزین شود. باز هم نمیخواهم بگویم اصالت خاصی برای زبان فارسی قائلم، شاید اگر یونان دنیا آمده بودم همین احساس را نسبت به زبان یونانی داشتم. اما باید بگویم اصالت خاصی برای مکتب آشپزی ایرانی قائلم و فکر میکنم به احتمال زیاد هر جای دیگری دنیا آمده بودم اگر قدری ذائقه ام تربیت شده بود به محض آشنایی با غذای ایرانی شیفته اش میشدم (مگر اینکه همه عمر فقط مک دونالد خورده باشی).

بله نیک آهنگ عزیز. بجز نگرانی برای عزیزانی که آنجا زندگی میکنند، وطن فعلا برای من یعنی کباب کوبیده و طعم قورمه سبزی. گاه گاهی هم شعر سعدی (و نه حافظ که حافظ را هم اصلا دوست ندارم!) و موسیقی علیزاده. اما همچنان اگر بخواهی کاری داوطلبانه برای جایی بکنی احتمالا کشوری که در آن دنیا آمده ای اولین جایی خواهد بود که به آن فکر کنی. چرا که میشناسیش؛ سالها به آن فکر کرده ای و با آن نفس کشیده ای. اما یادمان باشد تعیین وطن ما کاملا تصادفی بوده است. آن وطن میتوانست هر جایی باشد! امیدوارم که مایوست نکرده باشم…

Leave a Reply

This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots. (see: www.captcha.net)

You must read and type the 7 chars within 0..9 and A..F, and submit the form.

  

Oh no, I cannot read this. Please, generate a