جشنواره کتاب های چاپ نشده!

یک پادشاهی بود سه تا پسر نداشت. از آن سه تا پسر دوتاش مرده بود و یکیش سر نداشت. یه روز اون پسر که سر نداشت، سوار یک اسب شد که پا نداشت یک تفنگ برداشت که لوله نداشت و راهی یه جاده شد که ته نداشت و یه آهو شکار کرد که چشم نداشت. بعدش سه تا کلبه دید که دوتاش خراب شده بود و یکیش سقف نداشت. تو اون که سقف نداشت یه اجاق بود که دیوار نداشت و توش یه دیگ بود که کف نداشت و آهوهه را پخت و خورد و بعدش تشنه شد و رفت رسید به یه رودخونه که آب نداشت و اونقدر آب خورد که سر برنداشت.

- یک متل شیرازی

منبع!

Leave a Reply

This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots. (see: www.captcha.net)

You must read and type the 7 chars within 0..9 and A..F, and submit the form.

  

Oh no, I cannot read this. Please, generate a