جنگ و صلح ایرانی
نمیدانم چرا این روزها بهشدت یاد همکلاسیها و دوستانی هستم که در جنگ شهید شدند. شاید به خاطر همه خبرهایی باشد که از صبح تا شب اینجا راجع به احتمال حمله به ایران میخوانم.
زمانی که در شریف بودم مطلبی در نشریه نقطه سر خط تحت عنوان «ما سه نفر بودیم» چاپ شد که سرنوشت سه نفر را شرح میداد که به دانشگاه آمدهاند، یکی مشروط و اخراج شده، یکی به خارج رفته و دیگری هم دیوانه شده! من که به شدت مخالف ترویج روحیه خمودگی و افسردگی بودم هم خواستم جنبه مثبتی را در مقابل تصویر کنم و مطلبی نوشتم تحت عنوان «ما پنج نفر بودیم» که شخصیتهای آن از دوستان دور و برم الگوبرداری شده بودند و هر کدام در عین غیرطبیعی بودن زندگیهای جالبی داشتند. مثلا مهدی از وسط تحصیل شده بود مشاور شهرداری (در زمان کرباسچی چنین فعالیتهایی خیلی رایج بود) یکی دیگر در عین شاگرد اولی کوه و مهمانی و موسیقیاش قطع نمیشد، و خلاصه هر کدام یک طوری بودند و یکی از شخصیتها هم بچه نابغهای بود که رزمنده هم بوده ولی نخواسته بود از سهمیه رزمندگان استفاده کند تا به دانشگاه بیاید، تابستانها در زمین پدرش در شیراز کشاورزی میکرد و خرج تحصیلش را در میآورد… در ضمن تصویرسازی این شخصیت (که در واقع یکی از هم اتاقیهایم بود و به نظر خودم خیلی مثبت تصویرش کرده بودم) ذکر کرده بودم که مثلا هیچ وقت جورابهایش را نمیشست و اتاق بو میگرفت یا مثلا شورتهایش را وسط اتاق روی یک نخ آویزان میکرد به جای اینکه ببرد بیرون در بالکن تا خشک شوند! جزئیاتش الان یادم نیست اما خلاصه یکی دو صفتی که قدری خندهدار و در عین حال کریه بود را شرح داده بودم که واقعیت هم داشت. چشمتان روز بد نبیند که چه غوغایی به پا شد و همه رزمندگان فکر کردند که قصد بوده است به آنها توهین شود و چه نسخهها که از آن یک صفحه مطلب تکثیر نشد و به در و دیوار خوابگاه و دانشگاه نصب نشد و خدا را شکر کردم که طبق معمول با اسم مستعار مطلبم را نوشته بودم (محافظهکاری ذاتی به دادم رسید!) اما آنچه که بسیار برایم سنگین بود تلاشم برای ابراز حس احترامم برای رزمندگان بود که دقیقا نتیجه عکس داشت و برداشتی کاملا متفاوت ایجاد کرد. آن موقع برای اولین بار تجربه کردم که احساس شخصیام نسبت این موضوع چطور راحت در برابر جو اجتماعی موجود رنگ میبازد و اصلا دیده نمیشود.
از آن موقع همیشه بر آنچه بر سر جریان جنگ و رزمندگان رفته افسوس میخورم که چطور با پیوند زدن رزمندگان به نظام سیاسی، نه تنها جامعه از یک منبع عظیم فرهنگی محروم شد بلکه بین جامعه و کسانی که از جانشان مایه گذاشتند و بهترین سالهای عمرشان را در آتش و خون گذراندند چنین فاصلهای افتاد. دکتر فرهنگ رجایی در یکی از سخنرانیهایی که در دفتر مطالعات ایراد کرد اشاره کرد جنگ ایران و عراق که نقطه عطفش آزادی خرمشهر بود تنها جنگی است از زمان نادر به این طرف که ایران بخشی از خاکش را از دست نداد. اما به جای این حرفها، در واقع نظام سیاسی خواست تقدس دینی به رزمندگان بدهد و بعد هم آن تقدس را پشتوانه خود قرار دهد و در مجموع آن شد که چنان فاصلهای عظیم بین مردم و بچههای جنگ ایجاد شد که عملا بعد از مدت کوتاهی جامعه و رزمندهها به نوعی خود را در مقابل هم ببینند و اولین چیزی که در یک نوشته ساده ببیند توهین باشد نه آنهمه جنبههای مثبت. شاید به خاطر همین فاصله است که به قول مریم هنوز یک رمان درست و حسابی راجع به جنگ بعد از این همه سال نوشته نشده است. رمان که میگویم منظورم روایت ایرانی جنگ و صلح است. مگر شوخی است که از آنهمه فداکاری و دلاوری به این آسانی گذشتن و آن را فدای نظام سیاسی کردن که در هیچ کجای دنیا نمیتوانی یک مورد بیعیب و نقص و صد در صد سالمش را پیدا کنی؟ در طی این سالها چند اثر چشمگیر راجع به جنگ منتشر شده است؟ این خطها را که مینویسم یاد بابک کبودوند میافتم که با تنی که نیمی از آن پر از ترکش بود طاقت نکرد در رختخواب بماند و دوهفته بعد در کردستان با تک تیر سرباز عراقی بر روی یک تکه سنگ افتاد و مدت ها در کردستان بر روی همان سنگ باقی ماند تا شبانه برش گردانند، یاد محمد بندرچی میافتم که هنوز هر از چند گاهی خواب میبینم برگشته است و دیگر مفقودالاثر نیست، یاد ناصر سیاهپوش و دیگران.
نمیدانم آیا بالاخره آنهایی که قریحه دارند و دست به قلماند و دامنه واژگانشان مثل من محدود به دویست و سیصد کلمه نیست، زمانی دست به کار نوشتن چنان رمانی خواهند شد که هشت سال جنگ و سرگذشت صدها هزار نفری که جان و عمر پای آن گذاشتند و هنوز که هنوز است با آن زندگی میکنند را آنچنان که شایسته است ثبت کنند؟
July 10th, 2006 at 11:51 pm
ما پنج نفر بودیم. مجید و علی و سعید و مریم و یکی دیگه.
اون یکی که رزمنده بود یک روز با کیک یزدی اومد و وقتی گفتیم چیه؟ گفت هیچی رفتم و دختر عموام را عقد کردم. دانشگاه اومدنش هم همین طور بود. می گفت یک بار سر زمین بود به خودم گفتم ما که دیپلم گرفتیم، سربازی هم که با جبهه مالید بد نیست یک دانشگاه هم بریم. کنار کشاورزی درس خواندن خیلی می چسبد.
مجید یک مهندس واقعی بود. یک موجودی بود که بهش کافی بود یک مفتول بدهی تا برایت یک وسیله درست کند. آخر سر هم رفت و توی شهرداری روی چراغ راهنمایی هوشمند کار کرد.
سعید دو سه سال عمرش را برای سربازی و پول جمع کردن تلف کرد و آخر سر هم رفت خارج.
مریم هم خواهر سعید بود که هم تابستان ها کنسرت موسیقی رفتنش قطع نمی شد و هم زمستان ها کوه رفتنش (در واقعیت البته زن سعید بود). آخرش هم ازدواج کرد و با شوهرش رفتند آمریکا.
شایان هم بود که ترکیبی از همه این آدم ها بود و خودش نمی دانست می خواهد چه کاره شود.
یازده سال پیش نوشته بودیش. من هنوز یادمه.
July 11th, 2006 at 3:36 am
سلام
نوشته هاي شما را چندسالي است كه مي خوانم و از بسياري از آنها لذت مي برم. بارها خواسته ام نظري را كه دارم اينجا بنويسم اما اين درخواست شما مبني بر ضروري بودن درج ايميل مانع عمده اي بوده (احتمالا به خاطر همان محافظه كاري ذاتي از نوع شديدترش). به هرحال اين نوشته شما هم بسيار جالب و متين بود. واقعيتي است كه در جامعه ما كمتر مجال پرداخت به آن فراهم مي شود و اگر هم بخواهيد با همين ديد به موضوع بپردازيد بايد بهايي گاه سنگين را براي آن متقبل شويد. مي خواهم اضافه كنم كه دامنه رزمندگان را بايد با وسعت معني آن شامل همه رزمندگاني كه الان هم حيات دارند، شهدا، معلولان و …در نظر گرفت. همه اينها به نوعي قرباني بازيهاي سياسي امروز ما هستند. و اين موضوع تقابل رزمندگان با جامعه چقدر نكته درستي است…
موفق باشيد.
July 11th, 2006 at 4:04 am
سلام.زاویه دید متفاوت شما به مسئله جنگ و رزمندگان را قبول دارم.اگر این جنگ در کشوری دیگری رخ داده بود چه بسا منشاء الهام بزرگترین رمانها و قصه ها می شد.شاید به جرات بتوانم ادعا کنم جو واقعی جبهه و جنگ نشان داد اصالت ایرانی در همچون محیط های به اصل خود برمی گردد نه در فضا های سیاسی و احساسی.حس کرامت نفس ، رعایت بیت المال و حق الناس ، ادب و احترام متقابل ، وارستگی و مناعت طبع ، بی نیازی و غرور ممدوح و…. در جبهه نمود داشت.من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود … همین!
July 11th, 2006 at 4:04 am
سلام!
همون فاصله اي که گفتي باعث مي شه اين رمان مورد توجه همه قرار نگيره.
مگه اينکه تفاوت هاي اساسي داشته باشه و از زاويه اي به جنگ نگاه کنه که تا حالا از اين زاويه نگاه نشده باشه. که اون هم مجوز انتشار نمي گيره.
اين جريان نوشته ي شما و برخورد رزمنده ها شبيه قضيه ي کاريکاتور مانا نيستاني بيچاره است که اين وسط شد قرباني!
تا بعد…
July 11th, 2006 at 9:39 am
«دل ِ دلدادگی» شهریار مندنیپور را خواندهای؟! یا کارهای بایرامی را درباره جنگ؟
July 11th, 2006 at 2:13 pm
شايد هنوز ياد نگرفته ايم كه از برادرمان كه در جنگ شهيد شده است چگونه بايد ياد كرد. او كه ممكن است مثل تو بوده باشد اما تصوير رسمي ميگويد او يك فرشته بود كه نبود مثل هريك از ما بود و مانند هريك از ما ميشد اگر ميماندند.
July 11th, 2006 at 9:55 pm
hala chera yad qazvinijaye jang oftadid!?
baradar hamoon kaboodvand az rante baraderesh che kasebiyi be ham zade
July 12th, 2006 at 3:50 am
مطلب ما پنج نفر بوديم رو کاملا يادمه….
يادش بخير روزاي شريف…..
July 12th, 2006 at 7:03 pm
pir shodi baba!!
July 17th, 2006 at 3:39 pm
بهتره آنهایی بنویسند که از نزدیک درگیر ماجرا بودند . و خب البته صادقانه …
من تصور خوبی ندارم نسبت به آنهایی که دفاع مزخرف را 8 سال ادامه داده اند. شاید اشتباه می کنم. به هر حال سال اول که دفاع می کردیم و اگر خیلی ها نبودند ما هم نبودیم ..اما !
July 28th, 2006 at 9:11 pm
سهل و ممتع فکر می کنی!
September 10th, 2006 at 12:35 pm
Salam, man Avalin bare ke matalebe shomaro mikhunam. Va in Matlabetun azin nazar ke Esme Pesar Amuye mano tush Avorde budin Nazaramo jalb kard.Man aslan nemidunam shoma ki hastino kojayino che kareyino chejuri ba In bacheha ashena shodin, Amma midunam ke manam 1zarre Azin Dustaye Asemuni Bakhabarm, ba yadeshun Zendegi kardamo Ashk rikhtamo khandidamo Raftamo umadam. Shayad be Eddeaye khodam Khastam 1jurayi Pa jaye paye Una bezaram, Tu hamun madrese ke una dars khundan dars khundam, tu hamun Masjed ke una raftan raftam va Az hame shirintar vsam ine ke Salhaye sal tu hamun Hoseiniyeye Emamzade Esmaiyl ke una sine zadand Azadari kardam. Omidvaram piruz bashino Movaffagh va shayad betunim baham dige bishtar ashena beshim.