مهاجرت (2) - مهاجرت که کردم چه شد؟

- دو هفته مانده بود ویزایم باطل شود که بالاخره آمدم!
- دو سه ماه اول خیلی خوش گذشت و مثل یک تعطیلات دلپذیر بود، خصوصا با میزبان خوبی که داشتم.
- یک سال اول عملا صرف تثبیت شغل و درآمد در محیط جدید شد.
- افسردگیم که باعث میشد ساعتها پیاده راه بروم، فکرهای فلسفی کنم، سر قرارهایم نروم و … برطرف شد. به احتمال زیاد محصول آلودگی هوای تهران بود!
- مهارتم در زبان تا وقتی که دو ماه تمام هر روز در خانه نماندم و هفده هجده ساعت تلویزیون نگاه نکردم و روزنامه نخواندم و لغت در نیاوردم بهبود پیدا نکرد! احتمالا این کار را در ایران هم می‌شد کرد!
- دچار بحران «مشروعیت» شدم! در کانادا تقریبا هیچ کس مرا نمی‌شناخت و نمی‌دانست که من معتقدم چقدر آدم مهم و کلیدی‌ای هستم! وبلاگ کمک کرد قدری این عقده را فرو بنشانم و با گفتن حرف تازه‌ای برای آنها که پشت سر گذاشته بودم خودم را قدری بازتعریف کنم.
- برای اولین بار در عمرم بعد از دبیرستان، یک روز ساعت پنج از سر کار آمدم خانه، لباس عوض کردم و رفتم ورزش و بعد هم رفتم زیر یک درخت در پارک نزدیک خانه دراز کشیدم و مجله ورق زدم!
- تورنتو اصلا غرب نبود و آن دنیای فلسفه غرب و لیبرالیسم و فردگرایی و… را که خوانده بودم و آمده بودم در عمل تجربه کنم، در واقع سر راه که از اروپا رد می‌شدم نادانسته رد کرده بودم.
- اولین بار که به شهرداری تورنتو رفتم، علی رغم اینکه ساعت ده صبح بود فکر کردم تعطیل است! بانک و وزارت دارایی و اداره مهاجرت و… هم به همچنین و بعد از دو سه ماه حتی تصور اینکه در ایران مثلا بروم کلانتری محل یا بانک برایم ناراحت کننده شد!
- آمدن به جایی که مثلا مرکز تکنولوژی است و اصل هر چیزی را پیدا می‌کنی اصلا هیجان خاصی نداشت. بیش از پیش فهمیدم که بنا به تقدیر یا از روی تصادف، تکنولوژی‌-‌کار شده‌ام تا روزی‌ام بگذرد.
- از نحوه فعالیت‌های تجاری و اداره شرکت و… در کانادا خوشم آمد. رقابت سخت ولی منصفانه است. برای رقابت در بازار، حداقل در سطحی که فعلا من هستم، نیازی به رشوه و پارتی‌بازی و سرو کله زدن با دولت و… نیست. اوضاع کلا قابل پیش بینی است!
- بهترین بخش مهاجرت، ارضای ذایقه ماجراجویم در غذا و مزه بود که البته هنوز دارد تربیت می‌شود. همیطنور باید بگویم به اندازه همه عمرم رنگ دیدم!
- فهمیدم برخی از آن معیارها و شخصیتی که دلم می‌خواسته عوض شود چندان تحت تاثیر محیط ایران نبوده است و مهاجرت کمک کرد آن بخشهای متاثر از فرهنگ و محیط را از سایر مشخصات فکری و فرهنگیم تفکیک کنم و به وخامت اوضاعم بیشتر پی ببرم.
- نقاط ضعف و قوت فرهنگ ایرانی را بسیار بسیار بسیار بهتر شناختم. اینکه تا چه اندازه نژادپرستیم. و اینکه تا چه اندازه رمانتیک هستیم. و اینکه ادبیات چقدر خوب است.
- گاه دلم برای فعالیت‌های اجتماعی بزرگ یا لاس زدن با پروژه‌های در ابعاد ملی تنگ می‌شود (گرچه تقریبا هیچ کدام چندان به جایی نمی‌رسید، ولی به هر حال دلچسب بود!)
- مفهوم خانه در نظرم عوض شد. این موضوع هم دلایل شخصی داشت و هم مهاجرتی. زمانی که تازه مهاجرت کرده بودم، هر دو خانه مادری و پدری در ایران به فروش رفت و دقیقا همان زمانی بود که از خودم در اینجا خانه ای نداشتم (حتی اجاره ای) و تازه فهمیدم که «خانه پشت سر» که در هر وقت سال و هر ساعت شبانه روز در آن به رویت باز باشد ربط مهمی به خاطرات و تصویر ذهنی تو از آن دارد و از آن به بعد به معنی فنی کلمه بی خانمان شدم! به عبارتی، همه جا خانه من است و هیچ جا خانه من نیست. از آن به بعد دیگر هر وقت به ایران و پشت سر نگاه میکنم «آدمها» در نظرم می آیند و نه مکانها.
- چند بار سعی کردم طرحهایی در زمینه فن آوری اطلاعات را در ایران اجرا کنم و تجربه چند ساله در کانادا را در آنجا به کار بگیرم. بجز یکی دو مورد هیچ کدام عملی نشد چون برای انجام کارها در سمت ایران یک روز قیف نبود، یک روز… از طرف دیگر، بعد از کار کردن در کانادا قدری خارجی میشوی و برخی توقعات دیگر هم پیدا میکنی که برای طرف ایرانی گاهی عجیب و گاهی توهین آمیز است! مثلا از طرف می خواهی توافقنامه حفظ اسرار امضا کند و علی رغم اینکه می دانی از قوه قضاییه ایران نمیشود انتظار داشت در صورت نقض توافقنامه کاری کند اما حتی در حد امضای طرفین برای چنان اصول اولیه ای به مشکل جدی برمیخوری. دیگر فکر نمی کنم طرح جدیدی در ایران شروع کنم.
- در دوره فوق لیسانس پذیرفته شدم و هنوز به صورت پاره وقت دارم ادامه میدهم! هدفی که بالاخره برآورده شد!
- پاسپورت آبی کمک کرد به راحتی به هر کجا که عزم سفر میکنم با درهای باز رو به رو شوم. راستش قبل از مهاجرت به این جنبه ماجرا خیلی فکر نکرده بودم، اما عملا با همین یک دفترچه انگار در جمع شهروندان درجه یک جهان جای میگیری. احساس خوب و بدی است.
- هنوز دردرجه اول خودم را ایرانی میدانم گرچه لزوما چراغم در آن خانه نمیسوزد.

6 Responses to “مهاجرت (2) - مهاجرت که کردم چه شد؟”

  1. Hamed Says:

    دست به قلم خوبي داري.خيلي راحت و روون مي نويسي،مشكلي كه من هنوز نتونستم كامل بهش غلبه كنم.

  2. نويد Says:

    دستت درد نکنه خيلی جالب بود. ممکنه راجع به نقاط ضعف و قوت فرهنگ ایرانی که نوشتی بيشتر توضيح بدی؟

  3. Maryam Says:

    سلام. خیلی مطلب خوبی بود. بی صبرانه منتظر قسمت سوم نوشته تان هستم. راستی چرا وبلاگ مامان نیلو و فراز چند وقت است باز نمیشود؟
    موفق باشید.

  4. Anar Says:

    لینک دادم. قربان چرا خبر نمیدی وقتی آپدیت میکنی؟ خواهشا سومی رو نوشتی یه کامنت بنویس من خبر بشم.

  5. maryam Says:

    موافقم با تعریف ای که از “خانه” ارائه کردین.

  6. آپاچي Says:

    توي دوره دانشجويي ام شما رو چند بار از قضا در دفتر مطالعات و برنامه ريزي وزارت علوم ديدم .يه جزوه هايي در مي آوريديد كه واسه اون موقع كار تميز و خوبي بود. همون موقع هم مي گفتند اين آدم عجيب غريب ، خيلي حاليش مي شه. اون موقع هم قرار بود از ايران بريد كه خوب رفتيد .

Leave a Reply

This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots. (see: www.captcha.net)

You must read and type the 7 chars within 0..9 and A..F, and submit the form.

  

Oh no, I cannot read this. Please, generate a