مهاجرت (1) - چرا مهاجرت کردم؟
انار راجع به مهاجرت پرسیده است. من هم در سه قسمت مینویسم. چرا مهاجرت کردم، مهاجرت که کردم چه شد، و اینکه راجع به برگشتن یا ماندن چه فکر میکنم
چرا مهاجرت کردم؟
- برای دیدن دنیا
- برای اینکه در ایران به هر کاری که «هوس» کرده بودم دست زده بودم: از کار در سازمان دولتی، اداره شرکت خصوصی، کمک به تاسیس مراکز آموزشی و پژوهشی، تولید برنامه برای تلویزیون، انتشار مجله و نشریه، تحصیل در دانشگاه خوب، مقدار محدودی الواتی و… برخی از این هوسبازیها را نصفه نیمه سمبل کرده بودم و همینقدر که کنجکاویم برطرف شد رهایشان کردم (مثل ساختن برنامه تلویزیونی، مشاور بودن در این وزارتخانه و آن موسسه) و برخی را با عشق و علاقه دنبال کردم (مثل انتشار نشریه)
- آن طرف مرز برایم معما بود.
- فکر میکردم بلد نیستم زندگی کنم و باید سبک و سیاق زندگی یاد بگیرم و زندگی در ایران این موقعیت را برایم فراهم نمیکرد.
- به شدت مشغول کار اجرایی شده بودم و از این موضوع ناراحت بودم.
- بسیاری از دوستانم به خارج رفته بودند و مشغول تحصیل در برنامه دکتری بودند و قدری احساس عقب ماندگی داشتم. فکر میکردم باید درسم را ادامه بدهم حتی به صورت پاره وقت در یک دانشگاه خوب.
- به علت نوع شغل و شاید موقعیت اجتماعی احساس میکردم خیلی زیاد زیر ذره بین هستم و آزادی فردی برای کارهایی که دلم میخواهد بکنم را ندارم. کارهای سادهای که شاید صرفا با عرف اجتماعی که من به طور عمده باید معیارهایش را رعایت میکردم جور در نمیآمد. حتی چیزهایی ساده مثل رنگ لباسی که میپوشیدم. بعدها فهمیدم برخی از آنها معیارها خودساخته بوده و زیادی خودم را تحویل میگرفتم و برخی هم واقعی بود.
- وقتی میدیدم کاوه با دکتر ادیب سلطانی انگلیسی حرف میزند حسودیم میشد! ولی از شوخی گذشته، زبان بلد نبودم و اعتقاد داشتم بجز افرادی انگشت شمار که به طور حرفهای زبان میخوانند، تنها راه تسلط واقعی به زبان انگلیسی چند سالی زندگی در محیط است.
- به شناخت توریستی از کشورها اعتقاد نداشتم (و ندارم) و فکر میکنم برای اینکه واقعا یک فرهنگ را درک کنی باید چند سالی در آن غوطه بخوری و در میان مردمش زندگی کنی. تا وقتی نتوانی خطوط نانوشته روزنامهها و مجلات را بخوانی چیز زیادی راجع به آنها نمیدانی.
- در باره مدرنیسم و غرب و… خوانده بودم و زیاد شنیده بودم و دوست داشتم آن را از نزدیک تجربه کنم و با آموختههایم مقایسه کنم. بگذریم که تجربه دردناکی بود وقتی فهمیدم تورنتو غرب نیست!
- هنگام مهاجرت تنها چیزی که در ذهنم نبود زندگی بهتر بود. علی رغم مسائلی که از نظر اجتماعی و سیاسی زندگی در ایران وجود دارد، شخصا مشکل زیادی با آن ندشتم چون زیاد گریبانگیرم نمیشد (فکر میکنم مثلا در مجموع سه چهار بار کمیته و نیروی انتظامی جلویم را گرفت که یک بارش با خواهرم بودم و یک بار هم با زنم!) . کلا زندگی در ایران هم خوش می گذشت و گاهی بیشتر از اینجا
- اغلب با کسانی سر و کار داشتم که حداقل چند سالی را در خارج از کشور زندگی کرده بودند و به وضوح اندوختههایی داشتند که ممکن نبود با ماندن در ایران به آنها دست یافت.
- اما آنچه نهایتا باعث شد تصمیم بگیرم همه موارد پیش گفته بود و هیچ یک نبود. فقط یک فکر یا بهتر بگویم یک سوال باعث شد تصمیمم را قطعی کنم: وقتی در شصت سالگی پشت سرم را نگاه میکنم، آیا تصمیم درست این بوده است که در سن سی سالگی از ایران بیرون بیایم و دنیا را دیده باشم یا نه؟! و قطعا پاسخ این سوال مثبت بود.
- اما یک نکته را هم باید اضافه کنم که بین «تصمیم» برای مهاجرت و «اقدام» برای آن فاصله وجود دارد. آنچه نهایتا باعث شد من اقدام کنم، علاوه بر شرایط آسان برای مهاجرت به کانادا، نامردی بود که قرار شد با هم اقدام کنیم و بیاییم که نهایتا مرا روانه کرد و خودش ماند!
مدتها پیش هم مطلبی در این مورد نوشته بودم: عطش رفتن
June 23rd, 2006 at 12:42 pm
سلام
بینهایت ممنونم که وقت گذاشته ای و مینویسی. به این لینک دادم. لطفا بقیه اش رو هم نوشتی یک خبری بده که بدانم چون الان هم مامان غزل خبرم کرد.
June 23rd, 2006 at 2:53 pm
اميدوارم خدا اين واقع نگري تو را بين ديگر هموطنانمان توسعه دهد. برايت آرزوي موفقيت مي كنم.
و اينكه همواره بدنبال آرزوهايت باشي.