کشف حقیقت یا عملیات استشهادی؟
بحثی که نیک آهنگ درباره عملیات استشهادی راه انداخته است مرا به یاد گفتگوی دکتر جواد لاریجانی با جوانی شبیه به محمدمسیح انداخت: در پایان یکی از کلاسهای نظریه مدلهای دکتر در دانشگاه شریف، جوانی با تیپ مذهبی آمد جلو و گفت که سالها فلسفه اسلامی کار کرده است و حالا میخواهد فلسفه غرب کار کند تا به آن مسلط شود و از دکتر خواست که استادش شود. دکتر لاریجانی هم خیلی خونسرد ازش پرسید تا به حال چند بار نماز و روزه را به خاطر شک شدید به وجود خدا ترک کرده است. جوان هم که اصلا انتظار چنین سوالی را نداشت و انگار طوری میخواست پایبندی خودش را به عقایدش اثبات کند خیلی محکم گفت هرگز! دکتر هم گفت پس از فلسفه هیچ نفهمیدهای و حداکثر قدری تاریخ فلسفه خواندهای. برو و ادامه بده و هر وقت از شدت شک و شبهه برای مدتی نتوانستی نماز بخوانی بیا تا با هم حرف بزنیم!
دکتر ملکیان (که اینروزها حامد به شدت مشغول خواندنش شده است!) در جلسه سخنرانی اگزیستانسیالیسم که در دفتر مطالعات برگزار کردیم، فرق بین فلسفه و کلام را اینطور بیان کرد: فیلسوف با نمیدانم شروع میکند و در جستجوی حقیقت است. کشتیاش را به آب میاندازد به جستجوی حقیقت و هر جا که حقیقت را یافت لنگر میاندازد. هر وقت هم به این نتیجه رسید که اشتباه میکرده و به حقیقت دست نیافته است، لنگر میکشد و دوباره راه میافتد. از آن طرف، متکلم، اصلا در جستجوی کشف حقیقت نیست، بلکه اعتقاد دارد حقیقت به وی موهبت شده و آن را درک کرده است. هر آنچه استدلال و مباحثه میکند، هر چند لباس منطق و فلسفه در بر دارد، اما نهایتا در پی «توجیه» حقیقت موهوبی و وفق دادن آن با دنیای پیرامون و تجربهاش از زندگی است. در نهایت هم برای فردی با چنان ایمان راسخی، کشف تام و کمال حقیقت تنها با شهادت است که حاصل میشود و نه با تفکر و تامل و تعمق.
به همین خاطر است که گفتگو با کسی که هیچ وقت در ارکان فکری و باورهایش شک نکرده و یا اصولا اعتقاد ندارد که باید چیزی را کشف کند، بس سخت است اگر ناممکن نباشد. نمیخواهم نتیجه بگیرم که افراد برای همیشه متکلم باقی میمانند، اما گذر از آن لحظه جادویی که ناگهان خود را از جادوی باورهایت رها میکنی و با بیرحمی همه را زیر سوال میبری و در یک عدم قطعیت بیپایان فرو میروی شاید که به این آسانی پیش نیاید….
June 10, 2006 | Posted by شایان
Categories:
Tags: |
كاشكي اقلا اهل كلام بودند اگر اهل فلسفه نبودند. هنوز فقيه شدن راحتترين كار است.
Who is Dr. Malekian?
شایان جان من هم خیلی خوشحالم که استشهادی نیستی ولی ربط حقیقت یا شک و شبهه را با خشونت استشهادی نمی فهمم چرا که استشهادی نبودن از ما الزاما فیلسوف غیر خشن نمی سازد و بالعکس فیلسوف بودن تضمینی برای استشهادی نشدن نیست. کلا معتقدم که ما از جایگاه خودمان نمی توانیم براحتی بفهمیم که چرا کسی استشهادی هست یا چرا نیست…
بسم الله
سلام
دکتر سروش در کتاب دگماتیسم نقاب دار خود از صفات دگماتیست ها این را می گوید که بدون اینکه با طرف صحبت کنن یک طرفه به قاضی می روند و می گویند، آره دیگه طرف واسه اون گروهه پس حتما اون طوری فکر می کنه و همین طور در غیابش چوب می زنند!!
برادر عزیز فکر نمی کنی یک طرفه به قاضی رفته ای؟! من اگر اهل پرسیدن و دانستن بودم، آیا هیچ وقت این بحث را شروع نمی کردم؟! یا شاید نمی دانید تمام کسانی که دارند الآن نسبت به این موضوع اظهار نظر می کنند من به ایشان ایمیل زده بودم و خواسته بودم تا اظهار نظر کنند، چون می خواستم حرف های جدیدی بشنوم و با سوال های جدیدی مواجه شوم! برای اینکه برای اطمینان به مستقیم بودن صراطم لازم بود شک کنم و با پرسش های زیادی مواجه شوم!
این شک ها تا بحال فایده های زیادی برایم داشته است، مخصوصا پس از وبلاگ نویس شدن در مورد بعضی قضایا همچون غیرنظامیان تجدید نظر کرده ام!
برادرم، از این متن و توهینت به فهمم چشم می پوشم! منتظرم شما نیز “جهان دیگر” خود را تصویر کنید و بگویید چگونه به این جهان باید برسیم، و این جهان دیگر چه جوابی برای اشغالگری اسرائیل و آوارگانی که در مرز فلسطین آواره اند و گاهی تا مرز گشنگی و مرگ نیز می روند و …
بجز این ها خوشحال می شوم جواب سوال هایی را که در نوشته ی “سخنی با صلح طلبان” که لینک آن در صفحه ی اول وبلاگم هست بدهید! در ضمن لینک نوشته های دیگران را هم در وبلاگم گذاشته ام، خوشحال می شوم بخوانید.
من عقیده دارم مشکل ترین قسمت کار برای بحث کردن با افرادی که
حاضر نیستند ذره ای در عقاید خودشون شک کنند اینه که اصولا اول باید به این افراد قبولاند که چیز دیگه ای غیر از انکه انها بهش باور دارند هم میتونه درست باشه.درست مثل بیماری که تا زمانی که قبول نکنه بیماره و حاضر بشه نزد پزشک بره هیچ کس نمیتونه کاری براش بکنه .در تائید صحبتهای شما کلامی از نیچه را ضمیمه میکنم که خیلی صریح و روشن راه تلاش برای یافتن حقیقت را بیان میکنه:
در مصاف حقیقت هیچ چیز مقدسی وجود نداره.باور به حقیقت با شک کردن در مورد تمام حقایقی که روزی به انها باور داشته ای اغاز می شه
می خواهی بدانی چرا استشهادی شدم؟
پُستِ اخیرم را بخوانید
اینها به نظر من اسم حماقت رو گذاشتن استشهادی … البته از نوع حماقت قابل درمان … راهش هم اسراییلی ها یاد گرفتند و حماس رو آوردن تو دولت … نمی بینی چقدر از حماقتشون کاسته شده
بسم الله
سلام
آدم باهوشي هستي. ولي اشتباه گرفتي . کسي که شما مي گيد خيلي از اين حرفها فاصله داره. پايه فکري خيلي قويي داره. به اين آسوني ها کم نمي نياره. اطرافيان فهيمي داره.
والسلام.