بارديگر شهري که دوست ميداشتم
اسمش سوزان است و در تمام مسير سخت مشغول حل جدول کلمات متقاطع است. از جديتش خندهام ميگيرد. ميگويد از ديدن دوست بسر سابقش برميگردد که بيمار است و تعجب ميکنم که آمريکاييها هم رنج سفر چندساعته هوايي را براي ديدن و احوالبرسي دوست بسر سابق به خود هموار ميکنند. هيچ وقت حل جدول را جدي نگرفتم گرچه يکي توصيه ميکرد براي يادگيري زبان جديد و غني کردن گنجينه لغوي و حضور ذهن بيشتر روي لغات تمرين خوبي است. بالاخره آنقدر با جديت مشغول است که من را هم همراه ميکند. براي يک سفر چند ساعته جانشين بهتري هم براي گذران وقت سراغ ندارم و به محض اينکه من هم مشغول کمک ميشوم انگار رفاقتمان شروع ميشود و کم کم که حرف ميزند بيشتر علاقهمند ميشوم! تازه ميفهمم ناخودآگاه بياهميتي حل جدول را به کسي که جدول حل ميکند هم سرايت داده ام اما انگار بايد طرفم را جديتر بگيرم. ميفهمم براي يکي از بزرگترين شرکت هاي مخابراتي امريکا کار ميکند و مشاور هيات مديره است. وقتي توضيح ميدهم چه ميکنم در بي چند سوال دقيق ميفهمم که با آدم واردي سر و کار دارم. دوباره برميگردد سراغ ماجراي دوستش و تاکيد ميکند عکس شوهرش را با خودش برداشته تا به زن دوستش نشان دهد که فکر نکند با قصد خاصي آمده و خودش به اندازه کافي گرفتاري دارد اما دلخور است که زن دوستش اصلا رو نشان نداده و وقتي او به خانهشان رفته اصلا از خانه بيرون رفته است! و اينکه از اين فرصت استفاده کرده و به مدرسه دوران کودکيش که در همان شهر بوده هم سري زده و به نظرش چقدر کوچک آمده! دقيقا همان تجربهاي که من داشتم. و ميگويد به اين نتيجه رسيده که همچنان به دوستش علاقهمند است اما حالا هر چه فکر ميکند نميداند چرا به هم زدند و ترک ديار کرد و هر کس رفت سي خودش. دلداريش ميدهم. هرچه باشد چهل و شش سال زمان قابل قبولي است براي اينکه برخي جزئيات را فراموش کني حتي اگر جزئيات به هم زدن يک رابطه عشقي باشد! لبخند ميزند. خوبيش اين است که جرج خيلي ناراحتي نميکشد چون بارکينسن هوش و حواس زيادي براي ادم باقي نميگذارد گرچه خودش جزئيات مدرسه را وقتي سال ۱۹۶۰ ليسانسش را گرفت کامل به ياد دارد!