من و جوئئ!

۱. تا حالا شده يک نفر که براي اولين بار ميبينيد به جاي جواب احوالپرسي، در سکوت با نگاهي کاملا مشکوک و لبخندي مردد نگاهتان کند؟!
۲. يکي از چالشهاي زندگي در خارج از کشور تلويزيون است. از آنجا که نگاه کردن به تلويزيون در درازمدت انسان را خنگ مي کند (زيرا فعاليت مغزي در هنگام تماشاي تلويزيون به کمترين حد خود ميرسد و ربطي ندارد که سيماي لاريجاني باشد يا کس ديگر) سعي ميکنيد زياد برايش وقت نگذاريد و اين ماجرا خصوصا وقتي به شوهاي نيمبند تلويزيوني کميک ميرسد ديگر خيلي کسالتبار ميشود اما در عين حال نميتوان آنها را نديد، زيرا دقيقا بخش عمدهاي از فرهنگ روزمره و خياباني مردم را تشکيل ميدهد و بدون آن امکان ندارد بتوانيد با لايههاي عميقتر فرهنگي و اجتماعي ارتباط برقرار کنيد. اين موضوع هم ربطي به نوع دوستان يا معاشران ندارد. حتي به جلسات تجاري هم که ميرويد وسط جلسه يا ميز شام و ناهار يک نفر يک نکته ميپراند که به يک شو يا کارتن يا برنامه کمدي اشاره ميکند و حتما بايد آن را ديده باشيد تا نکته را بفهميد وگرنه از دايره گپ و گفتگوها بيرون مي افتيد و معاشر خوش صحبتي نخواهيد بود.
۳. يکي از هنرپيشههاي سريال معروف «دوستان» (Firends) جوئي است که اخيرا در يک سريال ديگر به همين اسم بازي ميکند. اين آقاي جوئي که خيلي هم دخترباز است از قرار معلوم يک تکيه کلام معروف دارد که هر وقت به يک خانم ميرسد با نگاهي خريدار و با لحني بهخصوص ميپرسد: How are you doing?! که البته بر کلمه You تکيه خاصي هم ميکند.
۴. حالا من چطور به آن خانم محترم بفهمانم که بهخدا از ماجراي جوئي و نحوه احوالپرسياش اصلا خبري نداشتهام و اگر هم لحنم شبيه جوئي شده فقط داشتم سعي ميکردم خيلي با لهجه انگليسي حرف بزنم؟!
June 2nd, 2005 at 7:07 am
لهجه
June 9th, 2005 at 5:19 am
من خيلي دلم مي خواهد به كانادا مهاجرت كنم. البته اينك شغلي بدي ندارم اما وقتي نام كانادا را مي شنوم يه حالي بمن دست مي ده كه فكر مي كنم سرزمين آرزوهاست و حسرت مي خورم. مشكل من اينه كه اين نوع زندگي همه لحاظ منو ارضاء نمي كنه؟ ترا به خدا كمك كن.
اگه كمك كني خيلي ممنوم ميشم.