وقتی هفده هجده ساله بودیم و موقع کنکور بحث گزبنش و تحقیقات مطرح بود، موضوع برایم یک بحث سیاسی و اجتماعی بود و فکر میکردم که آیا نظام سیاسی حق دارد اینطور سرنوشت مردم را در دست بگیرد و تعیین تکلیف کند که به دانشگاه بروند یا نه. یا اینکه اصولا تحقیقات از بقال محله چقئر میتواند برای تعیین صلاحیت یک نفر قابل وثوق باشد و خلاصه از این تیپ سوالها. حالا که سی و اندی سال دارم و با بچه های هفده هجده ساله برخورد پیدا میکنم که چطور تازه میخواهند نوجوانی را پشت سر بگذارند و وارد زندگی جدی شوند و از سوالها و ابهاماتی که دارند با تو حرف میزنند متوجه میشوی که بحث گزینش و تحقیقات اصلا یک بحث سیاسی و اجتماعی نیست بلکه یک بحث اخلاقی است: نهایت بی اخلاقی حکومت و همه دست اندرکاران سیاستهایی چنین ابلهانه که راجع به بچه های هفده-هجده ساله به قضاوت مینشیند. آخر یک بچه هفده هجده ساله که تازه عروسک و ماشین بازیش را کنار گذاشته است و چهار پنج سال است که با غول کنکور دست و پنجه نرم میکند چه نظر یا دیدگاه ثابتی راجع به امور میتواند داشته باشد؟ کسی که تازه میخواهد راه بیافتد به کشف جهان و تکلیف خودش را با خودش بفهمد، چه میتواند به حکومت و جامعه بکند؟ یعنی واقعا سیاستگذاران ممکلت ما از ابتدا اینقدر نادان بوده اند؟ فرض هم بگیریم که بابای یکنفر عرقخور و ضد انقلاب هم باشد، چه ربطی به پسر دارد؟
من از هگل یک کلمه یاد گرفته ام و فکر میکنم برای یک عمر بس است: مدرنیسم بدون عقلانیت حاصل نمیشود.