مارگارت حسن را هرگز ندیده ای. اسمش را هرگز نشنیده ای. حتی نمیدانستی چنین شخصی وجود دارد. اما کامت تلخ میشود وقتی عکس گریانش را میبینی. تلخ. با خود میگویی این یکی را گرفته اند که فشار بیاورند و بعد از مدتی ولش کنند. سی سال است که در آن کشور زندگی میکند. سی سال است که آنجا بوده است. به خاطر پول نرفته است. حتی به خاطر کمک هم نرفته است. آنجا بوده است. سی سال آنجا زندگی کرده است. مثل همه. مثل من و شما که در شهری که هستیم زندگی میکنیم. یک روز برف می آید و به همسایه کمک میکنیم تا ماشینش را روشن کند. یک روز هم جنگ میشود و به هر کس که دستمان برسد کمک میکنیم. اما صدای ذهن من را کسی نمیشنود. نه آنکه این جنگ را راه انداخته است میشنود و نه کسی که مارگارت را گروگان گرفته است. و نه خود مارگارت حسن. نمیداند که شب به محض اینکه چشمم را میبندم که بخوابم چهره اش جلوی چشمم می آید و تا چند ساعت بیدارم نگه میدارد. نمیداند که تا صبح خواب پریشان میبینم. تعقیب و گریز تمامی ندارد. نمیداند که در نیمه شب فراموش میکنم اما صبح به محض اینکه چشمم باز میشود پیش از اینکه به یاد بیاورم که کجا هستم دوباره تمام عکسهایی که تلویزیون از او نشان داده جلوی چشمم رژه میروند. و نمیداند که با یادآوری هر عکس قدری از توانم را از دست میدهم. چنان که دیگر خسته ام و نمیخواهم بلند شوم. و نمیداند که چند روز است دیگر صبحها تلویزیون را روشن نمیکنم و به کانال اخبار نمیروم و روزنامه را ورق نمیزنم و فقط دلم میخواهد بدون اینکه از کسی سراغ بگیرم یک نفر با صدایی ذوق زده یک باره بگوید «راستی فهمیدی مارگارت حسن را آزاد کردند؟» و نفسی که چندین روز است در سینه حبس کرده ام را یک دفعه آزاد کنم.
این شاید نخستین مرثیه من است. نخستین بار است که در عزای کسی مرثیه میگویم. یک مرثیه سر آن ندارد که چیزی را ثابت کند. حتی نمیخواهد به کسی خبری بدهد. یک مرثیه فقط یک مرثیه است. من عزادارم.