یک نامه
سلام
امسال اينجا عيدما هم شده بود كريسمس، با برفي كه لحظه تحويل سال ميباريد. و جوري شد كه امسال برنامه اي براي مسافرت و گشتن نداشتم و دلي از عزاي خفتن درآورديم. همه اونائيكه انتقام سحرخيزيهاشان را از صبح ميگيرند در خدمت شبها هستند. و حالا شب زنده داريهاي ما هم بي اينترنت نيست. و خدا پدر Google را هم بيامرزه. “ياد بعضي نفرات ” ميافتم و شروع ميكنم به گشتن اسامي. وقتي دنبال نام تو ميگردم به يك آدرس حوالتم ميدهند كه وبلاگي است، بنام كوچ. و ديدم روزنوشته هاي توست. طبق عادت معهودم كه خواندن مراجع و دائره المعارف هاست به ترتيب الفبا، “كاين سابقه پيشين تا روز پسين باشد” نشستم بخواندن همه دست نوشته هايت. از روز اول كه نوشتي تا 14 مارس 2004 كه اين آخري با عنوان “گوگل پسند” بود. يكيش شايد اين بود كه بخشي از خاطرات و ايده ها و حرفهاي مشترك در اين نوشته ها بود و بعد هم كشف مجدد تو، كه شايد جوري جستجوي خويشتن باشد. بازهم همان بودي كه بودي تاحدي، همان اعتماد بنفس زياد، شبيه به بقيه ما همان تحليلهاي كلان با اطلاعات اندك، و باز مرض مشترك كه پيچيدن نسخه است براي درمان درد بقيه. يادمه دكتر باستاني شايد ميگفت، كه بدترين طبقات براي ارتباط برقرار كردن، دكترها هستند چون هميشه آدمها را در حالي نزار و بيمار ميبينند و ديگران انتظار درمان دارند از آنها، و اين داستان براي آنها، در همه حيطه ها، باوري كاذب ايجاد ميكند كه همه بيمارند و محتاج درمان. احتمالا دكتر باستاني تجاهل العارف نمودند كه اشاره اي نكردند، بدتر از دكترها، معلمها هستند كه هميشه با كودكان و خردسالان روبرويند و معلمها چه در زمينه تحصيلي و چه در ساير زمينه ها، وظيفه ارشاد ديگران را بر گردن خود احساس ميكنند. بدبختانه احتمالا يكي از تاثيرات سو دكتر باستاني بر همه ما، همين حس معلم بودن است. شاخصه شان اين است كه مشكلات ديگران را خيلي راحت حل و فصل ميكنند، اما عموما براي حل مشكلات خويش در گل ميمانند. موضوع بعدي اينكه، بر اساس دست نوشته هاي آخرت ميشود تغييرات بيرون ماندن از اينجا را حس كرد. در اين جور موارد، تعداد تصاوير سياه از اينجا، بر تعداد تصاوير سفيد پيشي ميگيرد. البته كامل عاقلانه است كه آدمي قابليت سازگاري با محيط را سريعا كسب نمايد، و ميشود ديد كه اين سازگاري بشدت در حال افزايش است برايت. نميدانم چرا هميشه فكر ميكنم براي نسل من و بعد من و همه آنها كه جزو طبقات با اميد آينده مطلوب هستند، مهاجرت يك رويداد تراژيك است. بدين معنا كه هر انتخابش نهايتا” فاجعه بار است. ماندن در اينجا يعني از دست دادن فرصت بسيار كوتاه زيستن، و رفتن از اينجا يعني بردوش كشيدن بار عظيمي از خاطرات و يادها كه بدرد هيچ نميخورند در جاي ديگر، بجز عذاب. ياد كودكيهايمان، با كوچه ها و باغها و بازيها و شيطنتهايش. اين يادها ممكن است بكار گفتگو با همچون خودي باشد در آنجا، اما باز خيلي زود دست و پاگيرت ميشوند…

Leave a Reply

This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots. (see: www.captcha.net)

You must read and type the 7 chars within 0..9 and A..F, and submit the form.

  

Oh no, I cannot read this. Please, generate a