اين روزها از هر کس که درباره انتخابات و وقايع جاري آن غر ميزند يک سوال ميپرسم: «براي اينکه اوضاع درست شود چقدر هزينه کرده اي؟» همه هم ميگويند رفتيم به خاتمي راي داديم. البته فرض کنيم عده معدودي هم در تبليغات کمک کردندو… جالب اينجا است که توقع مردم ما از رفتن و راي دادن، مثل توقع مردمي است که در اروپا و امريکا زندگي ميکنند: کافي است زحمت بکشيد و از خانه بيرون برويد تا حزب مورد علاقه با شعارهاي جديد به قدرت برسد. بعد بنشينيد و بهره مند شويد. بگذريم که در همين کانادا هم بعد از اينکه احزاب به پيروزي ميرسند، گاهي به ميزان قابل توجهي خلف وعده ميکنند.
اين مشکل در تدوين قانون اساسي هم ديده ميشود: قانون اساسي کشور ما، اصولا مناسب يک کشور توسعه يافته و دولت رفاه است. آموزش رايگان، بهداشت رايگان و… روح حاکم بر آن با واقعيات بهره وري، ساختار اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي کشور همخواني ندارد. به همين خاطر هم قابل پياده سازي نيست. از تناقضها و مشکلات ساختار دو قطبي آن ميگذرم.
از همه اين حرفها منظورم اين نيست که راه حل ارائه دهم يا کسي را تشويق به انجام کار بهخصوصي بکنم، فقط ميخواهم بگويم ميان هزينه و فايده (خواهي نخواهي) يک رابطه مستقيم وجود دارد که با ناديده گرفتنش چيزي عوض نميشود. حتي ميخواهم بگويم اگر هزينه اي که چند صد نفر خبرنگار و دانشجو و سياستمدار در طي اين سالها متحمل شدند را در نظر بگيريم، دستاورد موجود قابل ملاحظه است و هدر نرفته است. کسي فکرش را ميکرد در عرض کمتر از شش سال اين چنين فضاي سياسي ايران شفاف و عريان شود؟