من هنوز هم فکر ميکنم که خاتمي تا حد زيادي به چهارچوبي که اعلام کرده بود وفادار مانده است. وي از همان ابتدا گفت که در چارچوب قانون اساسي فعاليت ميکند و تا آنجا که ظرفيتهاي قانون اساسي اجازه ميدهد و تا کنون از آن استفاده نشده است، فعاليت ميکند. هيچ کس هم نميتواند منکر شود که کاري نبوده است که بتوان در چارچوب قانون اساسي انجام داد و خاتمي کوتاهي کرده باشد. از برگزاري انتخابات شهر و روستا تا تلاش براي افزايش اختيارات رئيس جمهوري (از طريق پيش بيني شده در قانون). حالا اينکه ما دلمان ميخواهد (يا ضرورت دارد) که يک نفر مثل يک چهره کاريزما رهبري اصلاحات را در دست بگيرد و در مقابل چيزهايي که ما نميخواهيم قيام کند و خاتمي نميخواهد اين کار را بکند، بحث ديگري است.
بهنود در سخنراني تورنتو به نکته ظريفي اشاره کرد که تقريبا هيچ جا ذکر نشد: نظر بهنود اين بود که با اعدام شيخ فضل الله نوري، نهضت اصلاحات در ايران به قهقرا رفت. زيرا ايجاد يک «جمهوري اسلامي» (به معني دقيق کلمه) در آن زمان و پس از يک نظام سلطنتي، ميتوانست گام واسطي باشد بين نظام سلطنتي و يک حکومت کاملا دموکراتيک. در آن زمان کسي اين ايده را برنميتافت و شيخ هم جانش را در اين راه گذاشت، اما تاريخ نشان داد که جهش از نظام کاملا سلطنتي به يک جمهوري کامل، تقريبا غيرممکن است. گرچه نميتوان منکر شد که همان زمان هم نظرات شيخ فضل الله از نظر همه کاملا دگم بوده زيرا صرفا مبتني بر شرع بوده است، اما به هر حال ميشد به آن به عنوان يک مرحله واسط و گذار نگاه کرد. بگذريم که کسروي پنجاه شصت سال پيش از انقلاب اسلامي، ضمن شرح وقايع مشروطه و نقش روحانيان نوشته بود که «اين مملکت، يک حکومت به آخوندها بدهکار است!» (نقل به مضمون از کتاب «تاريخ هجده ساله آذربايجان»).