من هم از سخنراني آذر نفيسي در جمع دانشجويان ايراني تورنتو يكه خوردم. جدا از جنبه هاي معلم وار در يك جلسه سخنراني، خانم نفيسي در جايگاه نقاد كتاب خود نشست و به انگيزه شناسي خودش پرداخت، آن هم با چه روشي: از نقد جامعه شناسانه تا بررسي تاريخي، از خاطره تا فلسفه و خلاصه هيچ روش مشخصي هم در همين نقد يافت نميشد. در حالي خانم نفيسي به هزار زحمت ميخواست اهميت فرديت را از طريق ادبيات نشان دهد كه اين بحث موضوعي كلاسيك در فلسفه سياسي (و خصوصا فلسفه سياسي قرن بيستم) محسوب ميشود.
مشكل ديگر خانم نفيسي گم كردن مخاطب بود. ظاهرا عادت طولاني «روايت ماجراي ايراني بودن» براي مخاطب غربي و غيرايراني چنان ملكه ذهن ايشان شده است كه به كل مخاطب خود را در اين جلسه فراموش كرد و چيزهايي گفت كه اصلا تازگي نداشت و نكته اي به معلومات تو نميافزود.
درست است كه ادبيات پيچيدگيهاي زندگي ما را ترسيم ميكند، اما اگر اديب بخواهد بنشيند و اثر خود را نقد غيرادبي بكند، نتيجه چيز مطلوبي از آب در نمي آيد. بگذريم كه به قول خانم همسر، نويسنده هنوز هم از ماجراهايي كه بر وي رفته آنقدر فاصله نگرفته است كه بتواند بدون بغض و قضاوت انها را صرفا روايت كند. ماجراي پنهاني جمع شدن و كتاب خواندن، حكايت جديدي به گوش ما ايرانيان نيست. هنوز مدت زيادي از زماني كه استادان ما در دانشگاهها در زمان انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاهها، پنهاني كلاس رياضي برگزار ميكردند نگذشته است. ادبيات كه جاي خود دارد…