وايتهد كتابي دارد به نام «سرگذشت انديشهها» كه به شرح چگونگي تحول و تكامل انديشه ها از عصري به عصر ديگر ميپردازد. يكي از مهمترين نكاتي كه توضيح ميدهد اين است كه چگونه در تحول انديشههاي جديد از دورهاي به دوره ديگر، در پس زمينه زندگي روزمره، آرمانهاي فكري و اجتماعي بشر مباني فلسفي خود را پيدا ميكنند تا اينكه حكما و يا نوابغ (مثل افلاطون) گام آخر را برميدارند و اينها را «صورت بندي» ميكنند. در واقع، كار متفكرين بزرگ خصوصا در حوزه اجتماع، بيش از اينكه ابداع عقايد جديد باشد، صورت بندي خرد جمعي و بيان آنها است به نحوي كه «مصاديق» اين آرمانهاي كلان در زندگي روزمره ما قابل تشخيص باشد.
حال فكر ميكنيد كسي كه آرمان اجتماعي ما ايرانيان را در اين دوره صورت بندي و بيان ميكند كيست؟ حسين خميني كه از ديدن تانك امريكايي در ميدان آزادي هورا ميكشد يا شاهزاده پهلوي كه بعد از بيست و پنج سال زندگي به خرج ديگران حالا خود را بنيانگزار تفكر جدايي دين از سياست ميداند و ميخواهد بيايد حكومت كند؟ و يا هنوز خاتمي؟!