به هر حال شكنجه نكردن خرج دارد. آن آقايي كه شكنجه مي كند، خب زن و بچه دارد. اجاره خانه دارد. رفت و آمد و اياب و ذهاب دارد. عروس دارد، داماد دارد. الكي نيست كه. اگر ديگر شكنجه نكند بيكار ميشود. بيكار كه شد بايد برايش فرصت شغلي ايجاد كرد. ايجاد هر فرصت شغلي در سال ميلياردها ريال و دلار و يورو خرج دارد. دولت از كجا بياورد؟! خوب است يك بيكار ديگر به خيل بيكاران مملكت اضافه شود؟ تازه فقط اين نيست كه. از آن طرف ببينيد با شكنجه چقدر ايجاد اشتغال ميشود. چقدر صنايع آهن و چرم و طناب گسترش پيدا ميكند. چقدر درمانگاه لازم است تا اينها كه اوخ ميشوند را مداوا كنند كه همان بيمارستان و بهداري هر كدام ده ها و صدها شغل پشتيبان ميخواهد. براي چقدر پزشك و پرستار و بهيار كار ايجاد ميشود. بعد اينكه آقا يا خانم اوخ شده آزاد ميشود چقدر كار براي خبرنگاران و فيلمبرداران ايجاد ميشود. اين به نفع روزنامه نگاران نيست؟ به نفع صنعت چاپ و نشر نيست؟ چقدر ماشين لازم است كه اوخ شونده ها و اوخ كننده ها را جا به جا كند؟ خب اين ماشينها مكانيك ميخواهد. بنزين ميخواهد. پالايشگاه ميخواهد. راه ميخواهد. يكعده مشغول ميشوند كه اينها را تهيه كنند بد است؟ اينها ميروند و مي آيند و لبايشان ساييده ميشود. يك عده ديگر لباس براي اينها ميدوزند. لباس پارچه ميخواهد. پارچه پنبه و زمين و كشاورز ميخواهد. آن كشاورز تراكتور ميخواهد. تازه بچه دارد. بچه اش مدرسه ميخواهد. مدرسه دفترميخواهد. دفتر درخت لازم دارد. درخت جنگل ميخواهد. جنگلبان مشغول به كار ميشود…