اين روزها كتابي را دوباره دست گرفتهام كه چند سال پيش در ايران تورق مي كردم: گفتمان فلسفي درباره مدرنيسم، كه متن دوازده سخنراني از هابرماس است. جدا از اينكه بعد از حدود سه سال زندگي در غرب دوباره خواندن چنين كتابي و تطبيق مطالب آن با تجربه دست اول زندگي در غرب جالب است (و اينكه تازه زبانم به حدي رسيده است كه در خواندن اينطور متون كم و بيش روان باشم)، برخي مطالب آن دقيقا شرح حال ما در ايران است: عقلانيت و مدرنسيم. خيلي خلاصه
هابرماس معتقد است كه براي درك مدرنيته بايد به تفكر هگلي توجه كنيم كه وجود مدرنيسم و عقلانيت را در كنار هم لازم ميداند و تحقق يكي را بدون ديگري ناممكن ميداند.
تقابل اين عقلانيتي كه هابرماس حرفش را ميزند (تقابل با هر مرجع ديگري نيز فرهنگ يا دين)، دقيقا اتفاقي است كه هر روز در ايران اتفاق ميافتد: مسائل زنان، مسائل حقوقي و قضايي، و… وقتي خرد جمعي حاكم بر بالاترين نهادهاي سياسي و قانونگذاري كشور جمعا ميگويد «نه اصلاح انتخابات، نه رفع تبعيض و نه منع شكنجه» بديهي است كه ديگر مسائلي مثل ورزش يا آموزش عالي از چه جايگاهي برخوردار خواهد بود.