تهران كاملا خاكستري است. گرچه همه ميگويند اين يكي دو روز هوا بهتر شده است، اما تركيب گرما و آلودگي نفس را ميبرد.
مسير تورنتو تا تهران ديگر برايم دور نيست. در واقع هيچ وقت خيلي دور نبوده است. به همان راحتي كه خود را در خيابان يانگ مييابم، سر از سهروردي و پاليزي در مي آورم و با آقاي زهرايي در شهر كتاب به گپ و گعده مينشينم. به اين فكر ميكنم كه گرچه در طي اين دو سه سال هيچ روزي نبوده كه اخبار ايران را نخوانم، و به آن فكر نكنم، و گرچه سه چهار بار آمده ام و رفته ام، اما ديگر كم كم از جريانات اجتماعي جدا افتاده ام. ديگر نميدانم چيزهايي كه در كوچه و خيابان ميبينم يك جريان طبيعي و عادي در زندگي امروز تهران است يا پديده هايي اتفاقي. حتي اگر پديده اي ساده باشد، مثل دختركي كه شلواري كوتاه پوشيده و با دوچرخه سربالايي شريعتي را نفس ميزند. و فكر ميكنم چطور كساني در آن سوي آبها نشسته اند و بعد از بيست سال دوري توام با نفرت و خشونت باور دارند كه ميدانند صلاح اين مردمان چيست و ميتوانند يا بايد بيايند و زمام امور را در دست بگيرند. راننده سواري تجريش، ققنوس در باران گذاشته و وقتي ميپرسم كه شاملو را دوست دارد سر ذوق مي آيد و تا نياوران لوركا و دشنه در ديس و مدايح ميخواند. مردي كه براي شهركتاب قابهاي چوبي آورده تا تابلوهاي گرانقيمت را جلوه بخشد و عطر تصاوير را به مشام برساند تعريف ميكند كه چطور پانزده سال قاب دست ساز ساخته تا دخترش بتواند در دانشگاه ازاد هم رشته ادبيات انگليسي بخواند و هم كامپيوتر تا اينكه ديگر صبرش تمام شده و بعد از رفتن اخرين شاگردش، راهي شهرهاي مالزي شده و با اتوبوس از اين نقطه به آن نقطه رفته تا آبنوس بياورد و من و تو به ديوار خانه مان بياويزيم. روزنامه همشهري را ورق ميزنم كه صفحه اولش پر است از خبرهاي مربوط به غيرقانوني بودن سخنراني وزير كشور در باره انتخابات و فكر ميكنم حزب مشاركت و ساير آقايان با اينهمه ادعا، از آوردن دويست هزار نفر پاي صندوقهاي راي در يك شهر چهارده ميليوني عاجز هستند تا شوراي شهر و روزنامه اش را از دست ندهند و لابد اننتخابات مجلس را با پنجاه هزار راي واگذار ميكنند و رياست جمهوري را با ده هزار. در تهرانم اما ساعت كامپپيوترم هنوز با وقت تورنتو ميزند و از اينكه وقتي فردا صبح از خواب بيدار ميشوم بايد فكر كنم تا به ياد بياورم كه در كدام نيمكره خوابيده ام احساس خوشايندي دارم…