اين سفر اخير من به ايران و مقايسه آنچه ميگذرد با تحليلهايي كه برخي آقايان به خورد آدم ميدهند، يك دستاورد بزرگ نظري برايم داشته است: كلا اعتقادم را به چيزي مثل «روشنفكر سياسي» از دست دادم! يعني چه كه يك نفر بيايد و خودش را روشنفكر بنامد و در باره سياست روز اظهار نظر كند؟ بالاخره يا سياسي كار هستيد يا نيستيد. اگر هستيد، كه اين گوي و اين ميدان. اما اينكه بنشينيد كنار گود و انتقاد كنيد و رهنمود بدهيد كه نشد كار روشنفكر. آن كار استراتژيستها و سياستمداران و اپوزيسيون است. كم كم هم ميخواهيد نظرياتتان مقبول بيافتد، پس به سمت عقايد مردم پيش ميرويد. پس ناچاريد حرفي بزنيد كه به مذاق مردم خوش بيايد (مثلا از وضع موجود انتقاد كنيد، نامه سرگشاده بنويسيد و…). در حالي كه اصولا بايد فاتحه روشنفكري را كه مردم حرفهايش را دوست دارند خواند. مردم بايد از سياستمدارها خوششان بيايد كه به آنها راي بدهند. روشنفكر اگر حسابي باشد، ده بيست سال بعد مردم تازه ميفهمند چه ميگفته… بگذريم كه دارم به اين نتيجه ميرسم كه «روشنفكر سياسي» كلاهي است كه فرانسويها سر دنيا گذاشته اند و ظاهرا بيش از همه هم به مذاق ما ايرانيها خوش آمده است…