این بار فرودگاه مسکو و همان لحظات برزخی. بدترین فرودگاهی است که تا به حال دیده ام. یکی از پاسازهای خیابان برلین را تصور کنید با همان کثیفی و شلختگی که به جای مغازه ها و بوتیکها، چند بار و فروشگاه دارد که لوازم ارایش و مشروبات الکلی و سیگار و شکلات میفروشند. چند مغازه کوچک لباس یا یکی دو تا مجله و سی-دی فروشی هم هست که چیز ارزشمندی ندارند یا برای یک جفت کفش 1200 دلار طلب میکنند.

روحیه فاشیستی در طراحی ساختمان داد میزند: ستونهای بلند و دیوارهای سیمانی اکسپوز که ادمها را در میان بگیرند و مرعوب (یا له) کنند اما این یکی با فضای بسیار کوچک بیشتر به یک کاریکاتور شبیه شده است. بگذریم که از لحظه ورود به ساختمان فرودگاه تا اولین میز بازرسی باید مسیری طولانی را از میان دیوارهای شیشه ای طی کنی که احساس میکنی دهها چشم زیر نظرت دارند. یکی دیگر از جلوه های زندگی آسان در کانادا و حتی تهران را نسبت به اینجا میتوان دید: تقریبا در هیچ کجای سالن یک پریز برق نیست تا کامپیوترت را بزنی. از اینترنت که حتی در نقطه نقطه فرودگاه مهرآباد راه افتاده است هم خبری نیست. تنها نکته جذاب طبق معمول آدمها هستند که در بحرشان بروی و حال و احوالشان را تخیل کنی. خانواده ای چینی که با سر و صدای زیاد گوشه ای از فرودگاه روی زمین ولو شده اند و ورق بازی میکنند تا وقت را بکشند یا جوانهای ایرانی که سعی میکنند سر حرف را با دخترهای فروشنده زیبا اما بداخلاق روسی باز کنند. روسها یکی دو سال است که چند خط ترانزیت از مسکو به سایر نقاط برقرار کرده اند واز آن تنوع چهره و نزاد که در تورنتو وآمستردام میبینی خبری نیست. اما همچنان عاقل مردان چهل- پنجاه ساله که گوشه و کنار بارها نشسته اند و سیگار میکشند و بیش از همه جلب توجه میکند.

خیابانهای تهران این بار بیش از هر دفعه به هم ریخته و آشوب زده بود. پسرفت رفتار اجتماعی مردم به شدت آزار دهنده و چشمگیر بود. از رانندگی تا ارتباطات روزمره که جو سنگین عدم اطمینان و شلختگی در آن موج میزد. رفتارها اغلب با هم خشن است در عین حال وقتی با غریبه ای قدری شوخی میکنی استقبال و عطش برای رفتار دوستانه در کوچه و خیابان به سرعت خود را نشان میدهد. اما دست آخر خشونت رفتار اجتماعی مردم با یکدیگر دلگیرت میکند.

با شرکتها و مشاغل مختلف که برخورد کردم احساس کردم همه به نوعی با چنگ و دندان در حال تلاش برای انجام کارهایی (اغلب مفید) هستند اما همه از دخالت مانع بزرگی به نام دولت دل نگران یا در دردسر هستند. مساله همیشگی کشورهای در حال توسعه: دولت بزرگترین مانع توسعه. چه بسا مردم را قدری به حال خود بگذارند و قدری از امور را به ساز و کارهای طبیعی بازار و عرضه و تقاضا بسپارند بسیاری از امور نظم و نسق بگیرد. اسراف انرزی همچنان وحشتناک است و به نظرم بدتر هم شده است. تقریبا کسی برای انرزی ارزشی قائل نست و در بسیاری از خانه ها لوسترهای بزرگ با حبابهای تیره میبینی که لامپهای دویست به بالا دارند، یا مسیرهای طولانی اتوبانها و خیابانها که چراغانی شده اند. اما به قول کیارش این شهر و کشور برای ما تنها کشوری است که هم وقتی از آن بیرون می آییم ناراحتیم و هم وقتی به آن برمیگردیم…

Leave a Reply

This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots. (see: www.captcha.net)

You must read and type the 7 chars within 0..9 and A..F, and submit the form.

  

Oh no, I cannot read this. Please, generate a