می توان گفت آنچه در عراق ميگذرد، تلفيقي از انقلاب و جنگ است. هرج و مرج پس از انقلاب و شکست در جنگ. ميگويم شکست به اين خاطر که اداره امور کشور به دست کسان ديگر افتاده است. اما عمق فاجعه بيش از اين است: با ديدن تصوير مردمي که به غارت اموال عمومي و حتي بيمارستانها ميپردازند تنها يک مطلب نتيجه ميشود: ديگر کسي در عراق مطلقا به روح جمعي اعتقاد ندارد و احساس همبستگي اجتماعي از بيخ و بن از بين رفته است. حس «دلسوزي» نسبت به سرنوشت جامعه به کل از ميان رفته است و کسي به نظام اجتماعي احساس تعلق نميکند (اتقافي که فکر مي کنم در ايران هم رفته رفته دارد رخ ميدهد و اغلب با الفاظي مثل «بيتفاوتي مردم» از آن ياد ميشود). در عراق علت بديهي است: نظامهاي ديکتاتوري همواره از آموزش غافل ميشوند و سي سال، فرصتي کافي است تا دو نسل حس اشتراک اجتماعي و عقل جمعي خود را به فراموشي بسپارند و در پي آن باشند که به نحوي در اين آشفته بازار، گليم خود را از آب بيرون بکشند بي آنکه فرصت نگاهي به فردا باشد. اما در ايران، هر چند دعوا همچنان ادامه دارد، اما غفلت از مردم و آموزش نسل جديد، همچنان به جاي خود باقي است. شايد مردم بيمارستانها را غارت نکنند (که البته با کمترين ناآرامي، بانکها و ساير اماکن عمومي طعمه خشونت ميشوند)، اما مصرف بي رويه منابع طبيعي، از آب گرفته تا بنزين، کمتر از غارت اموال عمومي نيست. کسي به فکر صرفهجويي حتي در مصرف آب خوراکي خود نيست، چه برسد به اينکه بخواهد به چيزهاي بيشتر و عامتري مثل رعايت قانون فکر کند.