بعد از مدتها يک مطلب راجع به کوچ بنويسم. به اين فکر کرده ايد که مهاجرت در اين شکل جديدش يک پديده مدرن محسوب ميشود. (تعريف دقيق «پديده مدرن» را الان نپرسيد. بيشتر به معناي امروزي به کار ميبرم.). در گذشته هر وقت مهاجرت يا کوچ صورت ميگرفت، يک قوم، يا گروه، يا قبيله با هم جا به جا ميشدند. جدا از اينکه در نحوه امرار معاش و زندگيشان خيلي تفاوتي ايجاد نميشد (مثلا اگر کشاورز بودند به همان ادامه ميدادند)، تمام افراد قبيله همديگر را حفاظت و حمايت ميکردند و غير از آن، بخشي از زير ساخت لازم براي ادامه بقا و استقرار در جامعه جديد را همراه خود ميبردند.
اما اينکه يک نفر آدم، تک و تنها بلند شود و کفش و کلاه کند و برود يک جاي ديگر دنيا، بدون اينکه کس خاصي را بشناسد، يا امکانات خيلي زيادي با خودش همراه ببرد، و حتي از توانايي هاي اوليه که شرط بقا هستند (مثل دانستن زبان مقصد) به قدر کافي برخوردار باشد، مقوله ديگري است. به همين خاطر است که طي تمام مراحل بعدي براي بقا و پيشرفت به نحو چشمگيري به تواناييهاي شخصيتي فرد باز ميگردد و البته در کوتاه مدت قدري شانس. ياد جمله اي از اريک فروم افتادم که ميگويد در مواقع سختي «داشتن» هاي ما نيست که به کمک ميکند (اعم از مال، دوست و…) بلکه «بودن» ما و چکونگي آن است که حرف آخر را ميزند.
در مهاجرت بسياري افراد را ميبينيد که حتي با سرمايه يا پشتيباني قابل توجه مي آيند و همه را بر باد ميدهند و يا نسبت به امکاناتي که داشته اند بايد گفت تقريبا هيچ قدمي به جلو بر نميدارند. و بسيار کسان هم هستند (که اين بسيار تقريبا ۹ برابر بسيار اولي است) که با دست خالي و روز مزدي شروع ميکنند و نهايتا به يک زندگي و از آن مهمتر شخصيت تثبيت يافته و استوار دست پيدا ميکنند. و نکته جالب اين است که به خاطر وابستگي شديد اين فرايند به شخصيت افراد مختلف و موقعيتهايي که در آن قرار ميگيرند، تقريبا ميشود گفت تجربه مهاجرت افراد مختلف قابل مقايسه با هم نيست. کساني کارهايي ميکنند و خيلي موفق ميشوند، و کسان ديگر همان کارها را بي کم و کاست و حتي با دقت و وسواس بيشتري انجام ميدهند و نتيجه نميگيرند. شايد به همين خاطر است که مهاجرين به طور متوسط بعد از مدتي کمتر به هم نصيحت ميکنند و عملا فقط سعي ميکنند براي کمک به هم اطلاع رساني کنند. مثل قوانين، مقررات، امکانات مختلف و… ولي آن روحيه پدرانه و دوست شفيق نصيحت گوي و… که خصوصا در بين ما ايرانيها خيلي باب است تا حد زيادي رنگ ميبازد. در غربت ديگر آن عبارت معروف «من تجربه کردم، تو هم گوش کن و استفاده ببر» کمتر به گوش ميخورد!

Leave a Reply

This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots. (see: www.captcha.net)

You must read and type the 7 chars within 0..9 and A..F, and submit the form.

  

Oh no, I cannot read this. Please, generate a