اول اينکه ديشب ويولن قرمز را ديدم. ماجراي يک ويولون قرن هفدهم که مسيري طولاني را از ايتاليا تا چين و آمريکا طي ميکند. با ساختاري دراماتيک و در فضاهاي مختلف. توصيه ميشود.
دوم اينکه امشب Puch-Drunk Love را ديدم. تدوين عالي. بازيهاي خوب. تدوين محشر. موسيقي متناسب…. خوب. ميبينيد که تا اينجا هيچ اطلاعاتي درباره فيلم نداده ام و فقط ميشود فهميد خوشم آمده. اما ماجرا درباره مردي عصبي مزاج است که درگير ماجراهاي ناخوشايندي ميشود و هميشه با ضعف با آنها برخورد ميکند (منظور آدمهاي بد فيلم است) اما با دسيسه خواهرش بالاخره به طور خواسته-ناخواسته درگير رابطه عشقي ميشود و اين موضوع باعث ميشود به کلي تغيير شخصيت دهد. موضوع فيلم، مثل بقيه فيلمهاي آمريکايي، ساده است. فضاهايي که از آمريکا نشان ميدهد اصلا هاليوودي نيست و خيلي واقعگرايانه است. تدوين استادانه است. چند صحنه به يادماندني دارد مثل آنجا که منزل معشوقش را بدون هيچ اتفاق خاصي ترک ميکند و در پايين پله ها دوباره بهش تلفن ميکند که برگردد و در ميان آنهمه راهروي تو در تو و درهاي شبيه هم نميتواند در آپارتمان را پيدا کند (همه تابلوها هم فقط جهت خروج را نشان ميدهند). رودابه برومند گفته فيلم نقد نکنم. درباره اين يکي که خودش معرفي کرده ديگر نبايد هيچ چيز بگويم. فقط يک چيز: اين فيلم مرا به ياد سوالي انداخت که ميپرسد متضاد کلمه ترس چيست؟ شجاعت؟ دلاوري؟ جسارت؟ نويسنده پاسخ ميداد عشق.