فکر کن يک ساعت و نيم رانندگي کني تا به مقصد برسي و خودت را دلداري بدهي که فقط ده دقيقه دير رسيده اي اما ۱۵ دقيقه ديگر دنبال جاي پارک بگردي و آخر هم يک جاي قلابي ماشينت را پارک کني که در واقع جايي است که ظرفيت دو ماشين دارد و دو تا هم قبلا ايستاده اند اما بروي و زورکي ماشينت را در کون يکيشان بچسباني و چون هول هستي اشتباها به جاي دو دلار، پنج دلار بريزي توي حلقوم پارکومتر و همچنان با اين نگراني که مبادا يکي از اين غول بيابانيها بيايد و ماشينت را کول کند و برود، دوان دوان وارد سالن شوي و کورمال کورمال يک صندلي پيدا کني و نفس نفس زنان سعي کني نيم ساعت اول را تخيل کني و کم کم چهره نقش اول جذبت کند و صحنه هاي زيبا و دقيق و هوشمندانه را مزه مزه کني و دريابي که بعد از مدتها «يک فيلم زيبا درباره عشق» (و نه «فيلم عشقي») ميبيني و از آن همه تلاش و زحمت عاشق محظوظ شوي و ببيني براي اينکه بتواند براي پدر محبوبش (يعني کسي که پدر محبوبش است) پول جور کند، حتي از هويت خودش مايه ميگذارد و شناسنامه اش را ميفروشد و آن صحنه دست کشيدن و نوازش و پاک کردن کفش گلي پلاستيکي ميخکوبت کند و بعد از فيلم الهام و حسين و مومن و محمدرضا را ببيني و در حالي که به زحمت ازشان دل ميکني که بروي ببيني سر ماشينت چه آمده، ته ذهنت به خودت بگويي پول بليط را بالا کشيده اي که ناگهان بهمن از وسط تاريکي مثل اجل معلق سرت خراب شود که پنج دلار پول بليطت را بده و حالا هم که بهش صد دلاري ميدهي و خرد ندارد که بقيه اش را بدهد ول نميکند و به هر نحوي شده از يکي پنج دلار قرض ميکند که پنج دلار تو را گرفته باشد و هنوز هم که دو ساعت است خانه رسيده اي به تسبيح برادر نجيب در دستان لرزانش فکر کني و بينديشي که «باران» تو را سخت تحت تاثير قرار داده و در کمال تعجب دريابي که دلت چقدر هواي عشق و عاشقي کرده …

Leave a Reply

This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots. (see: www.captcha.net)

You must read and type the 7 chars within 0..9 and A..F, and submit the form.

  

Oh no, I cannot read this. Please, generate a