داشتم فکر ميکردم پيشنهاد کنم در چهلم کلاغ همه وبلاگمان را با عبارت «آهاي ملت» شروع کنيم. بعد فکر کردم اصلا چرا فکر اين آدمي که هيچ وقت نديدم ولم نميکند. بعد به رفاقت فکر کردم. و بعد به اينکه اگر همراه با کلمه رفيق، صفت «قديمي» هم بيايد و بشود «رفيق قديمي»، به خودمان در خيلي موارد حق ميدهيم. مثلا اگر يک رفيق قديمي خودش را بکشد همه به آدم حق ميدهند تا مدتها حالش گرفته باشد. بعد فکر کردم ما (من وکلاغ) نه تنها قديمي نبوديم، بلکه رفيق هم نبوديم. بعد به زمان فکر کردم. و اينکه چرا اينقدر براي زمان اصالت قائليم. مگر در طي زمان چه اتفاقي مي افتد. مگر نميشود با کسي آشنا شد و بدون نياز به تاريخچه، خيلي صميمي شد؟ مگر نميشود بدون دانستن سرگذشت همديگر نزديک شد؟ مگر نميشود بدون دانستن فراز و نشيبهاي گذشته در زندگي همديگر همدل شد؟ مگر لزوما در طي زمان و با هم بودن چيزي با هم ميسازيم؟ پس اگر واقعا من و کلاغ با هم رفيق نبوديم… بالاخره چه کنيم؟ چهلم همه مان آهاي ملت بگوييم؟!

Leave a Reply

This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots. (see: www.captcha.net)

You must read and type the 7 chars within 0..9 and A..F, and submit the form.

  

Oh no, I cannot read this. Please, generate a