
امشب فريدا را ديدم. قشنگ بود. دلم ميخواست سواد سينمايي داشتم و درباره اش درست و حسابي مينوشتم، اما به نظرم هم داستان خيلي ساختيافته و خوب بود، هم بازيها، و هم فيلمبرداري و تدوين. بماند که از سلما هيک خيلي خوشم مي آيد. خلاصه خوب بود.
هر وقت فيلمي اروپايي يا از مکزيک و آمريکاي جنوبي ميبينم عزمم جزم ميشود که هر چه زودتر کارم را در کانادا تمام کنم و به يکي از اين کشورها بروم.
*
بدشانسي را ببينيد. حالا که برنامه ايران رفتن دارم، درست همان ايام گروه جاده ابريشم در تورنتو برنامه اجرا ميکنند. (قبلا در بخش از ديگران راجع بهشان نوشته ام). کيوان کلهر هم جزو گروه است.
*
(چقدر اين وبلاگ تيپ وبلاگهاي مرفه بي درد شده است! همش موسيقي و سينما و … يک نفر بگويد از تظاهرات دانشجويي چه خبر؟!!!)