بحثهاي صمد را با علاقه دنبال کرده ام و فقط ميخواهم يک کلمه بگويم. آيا ملاکِ «داستانِ جذاب بودنِ» يک نوشته، اعلام رسمي «داستان بودن» و «جذاب بودن» آن توسط منتقدان ادبي است يا به ياد ماندن و خاطره انگيز بودنش در ذهن يک نسل؟ کدام يک از شما که در دوران کودکي اولدوز را خوانده ايد نگران کلاغها نبوده ايد يا با آرزوهاي کچل کفترباز همراه نشده ايد؟ «قصه آه» و «آدي و بودي» در ضميرتان خانه نکرده، يا «تلخون» را فقط وقتي به رسميت ميشناسيد که فلان منتقد ادبي و هيات داوران به نفع آن راي مثبت دهد؟
اين بحثهاي سياسي و اجتماعي براي نقد و سنجش صمد، بدون توجه به اينکه صمد «در جهان واقعي» که بوده و چه تاثيري بر اذهان ما گذاشته مرا ياد شاملو مي اندازد:
«خورشيد را گذاشته ميخواهد با تکيه بر ساعت شماطه دار خويش بيچاره خلق را متقاعد کند که شب از نيمه نيز برنگذشته است».