اين روزها که جنگ و جدل براي برکناري نخست وزير کانادا شدت گرفته است ناخوآگاه وضعيت را با نحوه انتقال قدرت در ايران مقايسه ميکنم. يک ايده معروف هست که ميگويد در قديم (مثلا زمان افلاطون)، موضوع اصلي فلسفه سياست، اين بود که «چه کسي حکومت کند»، چون نحوه حکومت کردن معلوم بود. قواعدي عمومي وجود داشت مثل اينکه حاکم ظالم نباشد و کافي بود يکي بيايد که به اندازه کافي آدم خوبي باشد و آن را رعايت کند. براي همين هم افلاطون براي فيلسوفها تبليغ ميکرد. بعدا گفتند مهم نيست چه کسي حکومت ميکند، مهم اين است که تعيين کنيم «چطور بايد حکومت کرد». بعد هر کس آمد بايد همانطور حکومت کند و مهم نيست کي باشد. اگر پسر بدي بود تنبيهش ميکنيم. لابد به همين خاطر است که يک هنرپيشه ميشود رئيس جمهور امريکا. حالا فکر ميکنم مساله اصلي اين است که «چگونه حکومت تغيير ميکند». در واقع جريان جا به جايي و انتقال قدرت چگونه است. انتخابات است؟ انقلاب است؟ گروه بازنده خودش باخت را قبول ميکند يا حتما بايد قبولانده شود و…

باز هم ياد صحبت يکي از مشاوران يلتسين افتادم به اين مضمون:
«براي تحقق دموکراسي، به يک جامعه مدني نياز است. ما اجازه پيدا کرده ايم که در مباحثات شرکت کنيم، اما اجازه نداريم که در آن برنده شويم»

Leave a Reply

This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots. (see: www.captcha.net)

You must read and type the 7 chars within 0..9 and A..F, and submit the form.

  

Oh no, I cannot read this. Please, generate a