يک راست به سمتم آمد و بدون سلام يا هيچ مقدمه ديگري پرسيد دستت چي شده؟ اعتراف ميکنم که براي هزارمين بار در برابر اين سوال جا خوردم . گرچه انتظار ش را داشتم، اما نه اينطور بي مقدمه. «تا يک دقيقه پيش اينجا بود. لابد افتاده نفهميدم». انتظار داشتي چي بگم؟ مگر به يک جواب کلي قناعت ميکنند. ميخواهند همه جزئيات را بدانند. همان اول کنده شد يا بعدا بريدند. له شده بود يا استخوانش خرد شده بود. خسارت گرفتي يا مقصر بودي؟ به آن (و دقيقتر به نبودنش) عادت کردي يا نه؟ اصلا کي اينطور شد؟ نه. من کسي نيستم که سيصد ميليون بار به اين سوالها جواب بدهم. بامزه اينجاست طوري راجع به آن حرف ميزنند که انگار هنوز اينجاست. در حالي که مساله اين است که اصلا ديگر دستي در کار نيست. اما وقتي که اين سوالها را ميپرسند مثل وقتي ميشوم که بابا مرده بود و دم در مسجد ايستاده بودم و در جواب ملت جزئيات ماجرا را شرح ميدادم. اولين بار بود که متوجه شدم مردم از شنيدنش مثل يک داستان لذت ميبرند. مخصوصا وقتي ميديدم کساني که حتي دو سه بار قصه را شنيده اند دوباره مي آيند و با دقت و وسواس گوش ميکنند و روايتهاي مختلف را با هم مقايسه ميکنند و برخي نکات را هم به هم گوشزد ميکنند. دقيقا مثل اينکه از سينما برگشته اند و با دقت و لذت صحنه هاي فيلم را با هم مرور ميکنند. حتي چند بار همانجا جلوي در مسجد با دستهايي که تو هم چفت شده بودند شروع کردم و داستان را با جزئيات و آب و تاب بيشتري تعريف کردم و البته اشتياقي که در چشمها موج ميزد به طرز محسوسي بيشتر ميشد. حتي وقتي اشاره کردم که عموم چند سال پيش با ديدن عکس ريه بابا سيگار را ترک کرد همهمه اي از ميان جمع به نشانه تاييد برخواست. عينا مثل اينکه بگويند بله، ما وقوع جنگ جهاني دوم را همان موقع از خلال اخبار و سخنرانيها پيش بيني کرده بوديم.
ولي اين بار يک فرقي ميکرد. احساس کردم وقتي يک دفعه راجع به دستم سوال کردحريم شخصي ام را زير پا گذاشته است. مثل کسي که در نزده بيايد تو اتاقت. نميدانم چقدر اين احساس قوي بود و چقدر از آن در چهره ام منعکس شد که بلافاصله حالت عقب نشيني به خودش گرفت. اما يک دفعه شروع کرد با صداي بلند خنديدن. اول کتش را در آورد و بعد همان طور که لبخند ميزد دگمه سر آستينش را باز کرد و آن را بالا زد. يک لحظه فکر کردم اشتباه ميکنم اما رنگ دستش فرق داشت. دستش مصنوعي بود. اصلا يادم رفت مقدمه بچينم. فقط يک سوال تو سرم چرخيد: دستت چي شده؟

Leave a Reply

This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots. (see: www.captcha.net)

You must read and type the 7 chars within 0..9 and A..F, and submit the form.

  

Oh no, I cannot read this. Please, generate a