شده امضاي خودتان را نشناسيد؟ شده است که اسمتان را پاي يک متن نشناسيد؟
شده بخواهيد يک حقله دود را با تمام وجود ببلعيد؟ شده که در آينه به خود، به چشمان خود خيره شويد و بازنشناسيدشان و دهشت کنيد. از آن همه ماجرا که در انها موج ميزند و نميشناسيدشان. از آنهمه غريبگي. و انگار که بار اول است چنين نگاهي را ميبينيد. در همان حال رهگذران بسيار را ببينيد که مي آيند و ميروند. گيج ميرويد. رمقي در زانوهايتان نيست. ميخواهيد بنشينيد اما حتي توان نشستن نداريد. و پشت ويترين يک مغازه به يک ساز چشم دوخته ايد. ساز را ميبينيد؟ صداها را ميبينيد؟ رهگذران را ميبينيد؟ به چشمان خود خيره شده ايد؟ گذشته را چون يکي فيلمي سريع از آخر تا اول ميبينيد؟ آينده را؟ هر چه کلمه ميدانيد در يک لحظه به ذهنتان هجوم مي آورد. چند کلمه ميدانيد؟ پانصد؟ هزار؟ ده هزار؟ صدهزار؟ به چند زبان؟ به چند آهنگ؟ به چند لحن؟ به چند فرياد؟ مهربانترين چهره اي که ديديد کدام بوده است؟ مال کيست؟ هنوز با شماست؟ غريبه ترين کدام است؟ و غريبتر از چشمان خود چه سراغ داريد؟

Leave a Reply

This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots. (see: www.captcha.net)

You must read and type the 7 chars within 0..9 and A..F, and submit the form.

  

Oh no, I cannot read this. Please, generate a