چتر و دستكش چيزهايي هستند كه معمولا جا ميمانند يا گم ميشوند و فكر كنم همهمان عميقا از گم كردن هر دو اينها ناراحت ميشويم. اما گم كردن يك لنگه دستكش اتفاق خيلي بدتري است.
آخرين باري كه يك لنگه دستكش گم كردم چهارسال پيش بود كه به سوريه رفته بودم. منطقهاي در شرق سوريه است تقريبا وسط بيايانهايي كه سه ساعت با ماشين تا دمشق فاصله دارد به اسم پالميرا، كه در زبان محلي به آن تدمر (به فتح ت و ضم ميم) ميگويند. يك شهر باستاني رومي است با خرابههايي نظير پرسپوليس. ظاهرا در دوران باستان راه بازرگاني مهمي بوده كه بندرعباس را به درياي سياه وصل ميكرده. پالميرا هم دقيقا در ميانه اين راه بوده و مركز سوريه فعلي. خلاصه جلال و جبروت و ابهتي داشته و ملكه زنوبيا بر آن حكمروايي ميكرده و در بروشورهايش راجع به جنگي كه با ايرانيان داشته و آنها را شكست داده هم مطالبي بود. (نميدانم چرا هميشه شكست دادن ما ايرانيان چيز افتخارانگيزي است!) خلاصه احساس درك فضاي يك شهر باستاني در من اوج گرفته بود و تصميم گرفتم طلوع آفتاب را در ميان آن خرابهها و وسط يك آمفي تئاتر بزرگ ببينم و هنوز هوا تاريك بود كه خودم را آنجا رساندم. اما همزمان با طلوع خورشيد باد و باران شديدي در گرفت و من كه حسابي غافلگير شده بودم به دنبال سرپناه و يك سقف نيمه خراب اين سو و آن سو ميديدم و بعد متوجه شدم يك لنگه دستكشم همان موقع از جيبم افتاده. هر چه آن جاها را زير و رو كردم پيدا نشد. لنگه ديگر دستكش چرمي برايم حكم يك جنازه را پيدا كرده بود. احساس ميكردم مثل بچه دو قلويي است كه يكي از آنها قبل از زايمان مرده. يا كسي كه از همزاد يا از يارش جدا مانده است. دست براي من هميشه يك هويت بهخصوص دارد. يك بار كتابي از شريعتي ديدم كه راجع به دست بود و با اشتياق خواندمش. كتاب مصوري بود به نام “براي خود، براي ما، براي ديگران” و از نقش دست تمجيد ميكرد كه اينهمه زحمت ميكشد و نهايتا از ناني كه به دست ميآورد هيچ سهمي نميخواهد و همه آن را به دهن ميبخشد. حتي اگر لقمه را نزد خود نگه دارد نهايتا لقمه و خودش فاسد ميِشوند. گرچه خيلي به نظرم ايدئولوژيك آمد ولي تعبير قشنگي بود. اما دست براي من هميشه هويتي اشارهگر دارد. انگار كه نهايتا هر شكل و فرمي كه ميگيرد دارد به سويي اشاره ميكند. آخر همه حركاتش بايد به انگشت نشانه نظر كرد كه رو به كدام سمت قرار ميگيرد. و دستكش گمشده به همين ترتيب بيش از اينكه برايم معني پوشاندن دست را داشته باشد، سمبل يك دست مرده است. دستي كه نميتواند جهت بگيرد. خلاصه نه ميتوانستم اين دست مرده را بيرون بيندازمش نه اينكه نگه داشتنش فايدهاي داشت. آخر هم نگهش داشتم و هميشه در كمد لباسهايم هر از چند گاهي كه دنبال تكه رختي ميگشتم ميديدمش و يك لحظه آن فضا و صبح را برايم تداعي ميكرد.
اما ديروز اتفاق ديگري افتاد. اين بار يك لنگه دستكش چرمي پيدا كردم. يك لنگه دستكش كاملا غريبه. آن هم به طرز بسيار ناخوشايندي: در جيب كاپشنم بود. وقتي دستكشهايم را دستم كردم احساس كردم هنوز چيزي در جيبم است و ديدم يك لنگه دستكش ديگر است. خيلي جا خوردم. اصلا انتظار چنين چيزي را نداشتم، گرچه ميتواند اتفاق خيلي سادهاي باشد. اما يك باره همان چهره دست بيهويت و ماتم زده برايم زنده شد. با اين تفاوت كه دستكش گم شدهاي كه وسط راهي افتاده باشد يا ميان خرابههاي يك شهر باستاني، خيلي طبيعيتر است تا در جيب يك غريبه باشد. گفتم شايد مال رامين است يا كيومرث. حدس زدم احتمالا اشتباهي در كمد لباس و جارختي در جيب كاپشن من گذاشته اند. اما مال هيچ كدام نبود و هيچ احتمال ديگري هم نميتوانم بدهم كه مال كيست. اين دستكش هم رو دستم مانده. اين هم هيچ جايي را نشان نميدهد. هيچ جهتي ندارد. يك جنازه است كه رو دستم مانده. اما جنازهاي كه من صاحبش نيستم و نميدانم تا كي بايد نگهش دارم…