اقاي شمس الواعظين شنبه در تورنتو سخنراني داشت و من اولين بار بود که در سخنرانيهايي از اين دست در اينجا شرکت ميکردم.

علت اينکه نوشتن راجع به آن را هم عقب انداختم اتفاقاتي بود که در حين آن افتاد. دلم ميخواست بيشتر راجع بهش فکر کنم و بعد بنويسم. نخست راجع به خود سخنراني بگويم که همان طور که انتظار ميرفت راجع به جنبش اصلاحات در ايران بود. ايشان اينطور تحليل ميکردند که در طي سالهاي بعد از انقلاب چهار طبقه (يا گروه اجتماعي) در کشور دچار تغيير و تحولاتي شده اند که حاکميت سياسي بايد به اين تغيير و تحولات پاسخ مناسب بدهد و عمده مشکلات از همين دو گانگي بر مي ايد. اين گروهها عبارتند از جوانان، زنان، طبقه کشاورز و روشنفکران. نکته اي که در اين بحث براي من تازه بود اشاره به گروه يا طبقه کشاورزان بود. ايشان معتقدند در طي زمان جنگ به ناگزير کشور ما نيز مثل همه کشورهاي ديگري که درگير جنگ ميشوند در بخش کشاورزي سرمايه گذاري کرد و با ثروتمند شدن اين طبقه و نيز رشد سطح فرهنگي و اجتماعي خواهان جايگاهي در خور در مناسبات اجتماعي شد که از طرف مجموعه حاکميت اين خواسته اجابت نشد و محذوف واقع شد. اين اتفاق براي سه گروه ديگر نيز به نحوي افتاد و اينجا نيروهاي اصلي عکس اعملهاي خود را نشان ميدهند و اصلاحات پيش ميرود. (ببخشيد، سخنراني سه ساعته را در يک پاراگراف خلاصه کردن از اين بهتر نميشود!)

اما اتفاقات: درست در ابتداي جلسه که سخنراني ميخواست شروع شود مجري برنامه با خواندن اشعار و متوني در باره آزادي و لزوم استفاده درست از آزادي و غيره سخناني ايراد کرد و بعد هم به حضار گفته شد که ميتوانند براي پرسش و پاسخ نوبت بگيرند و مجري صدايشان کند يا اينکه ميکروفن به داخل جمعيت بيايد و در گوشه اي افرادي که سوال دارند صف ببندند و به ترتيب سوالهايشان را بپرسند. حضار هم راه حل اول را انتخاب کردند. اما همان ابتداي جلسه تا سخنران عنوان کرد خيلي خوشحال است که در ميان هموطنان عزيز است يک آقايي درست بالاي سرما آن وسط بلند شد و با صداي بلند گفت بسيار شرمگين است که…. (بقيه جمله اش را نفهميديم چون بلافاصله سر و صدا شد) و عده اي شروع به اعتراض کردند که بشين يا برو يا حرف نزن و… خلاصه عده اي با جار و جنجال مانع صحبت سخنران ميشدند و عده اي هم (که تقريبا بقيه بودند) اعتراض ميکردند که ما براي شنيدن حرفهاي شما اينجا نيامده ايم. البته جلسه بعد از دقايقي با تذکرات پي در پي مجري نظم گرفت و ادامه يافت اما دوباره در انتها همان آش بود و همان کاسه. بعد هم که جلسه تمام شد همچنان عده اي با هم در حال بگو مگو و بحث بودند.

من که نخستين بار شاهد اين ماجراها بودم قدري جا خورده بودم اما بقيه دوستان ميگفتند اين سنت هميشگي جلسات سخنراني است و عده اي از اين فرصت استفاده ميکنند تا نظرات خود را به گوش بقيه برسانند. اما اين وسط يک چيز خيلي بامزه بود که آقاي شمس براي هر چه در انقلاب و بعد از آن رخ داده مورد سوال قرار ميگرفت و ايشان هم البته جواب ميداد! گاهي هم اشاره ميکرد که بابا بالاخره من خودم هم اسيب ديده ام اما گوش معترضين بدهکار نبود.

خلاصه اين گزارشي بود از جلسه سخنراني.

Leave a Reply

This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots. (see: www.captcha.net)

You must read and type the 7 chars within 0..9 and A..F, and submit the form.

  

Oh no, I cannot read this. Please, generate a