خواندن بعضي مطالب يك باره شوق خواندن را در شما بيدار مي‌كنند. مثلا يك قطعه از يك داستان. برخي نويسنده‌ها با نحوه نوشتن‌شان به شوق نوشتن دامن مي‌زنند. به نظرم سيلوراستاين از اين دست است، يا حداقل براي من هميشه اين طور بوده است. اما يك اشكال وجود دارد. با خواندن نوشته‌هايش يك دفعه احساس مي‌كنم بايد يك چيزي خلق كنم و شروع مي‌كنم به نوشتن، اما نتيجه اصلا به آن چيزي كه يك باره فكر نوشتنش را كرده‌ام هيچ شباهتي پيدا نمي‌كند. فكر مي‌كنم اين مشكل به مساله‌اي مربوط مي‌شود به نام “استعداد”!
*
اين روزها برايم سال اول دانشگاه را تداعي مي‌كند چون از چند جهت به آن روزها شبيه هستند. آن موقع از يك شهرستان كوچك به تهران رفته بودم و هيچ كس را نمي‌شناختم. و حالا هم همين‌طور: از تهران به شهري آمده‌ام كه از برخي جهات بزرگتر است و البته كاملا ناآشنا. دقيقا همان طور كه بايد راه‌ها را شناسايي مي‌كردم و بهترين مسيرها را مي‌شناختم، خط‌هاي ميني‌بوس و تاكسي و مغازه‌هاي نزديك و دور و… . آن موقع از محيطي كوچك و محدود به محيطي بسيار بزرگتر و بي در و پيكر رفته بودم، اينجا هم عينا همان است. تازه درس را شروع كرده بودم و يك دفعه مجموعه كتاب‌ها و آدم هاي دور و بر و موضوعاتي كه مشغوليات ذهني را مي‌سازند عوض مي‌شود، اينجا نيز. آن موفع مشغول كار كردن روي نشريه نامه فرهنگي شريف بودم، به فكر بخش‌هاي مختلف آن، مقالات، سبك نوشته‌ها و طبق معمول سر و كله زدن با نويسندگان محترم (!) و اينجا هم بهكذا! كوچ جاي نامه فرهنگي را گرفته. آن موقع دنبال پيدا كردن موقعيت اجتماعي در آن محيط جديد و شايد بيش از آن ساختن موقعيت، اينجا هم. شروع كرده بودم به خواندن كتاب‌هاي جديد، موسيقي‌هاي مختلف (كه آن موقع تازه ياد گرفته بودم موسيقي كلاسيك بشنوم و لذت ببرم) و اينجا هم فرصتي دست داده با چند نوع آثار فرهنگي و… آشنا شوم. آن موقع از خانواده فاصله گرفته بودم و يك دوره تنهايي بعد از مدت طولاني زندگي با خانواده را تحربه مي‌كردم، و حالا هم! و از همه مهمتر اينكه چطور مي‌ِشود از يك راهي پول درآورد كه اصلا وقتي از آدم نگيرد و بتوان تمام مدت كارهايي كه دوست داريم را انجام دهيم. خلاصه دارم به تكرار دوره‌هاي تاريخي و نوعي هگليسم باور پيدا مي‌كنم! اما چه شد يك دفعه متوجه اين همه شباهت و تكرار شدم؟ خيلي ساده. امروز در چهل قدمي منزل به سمت شمال يك بقالي پيدا كردم و ديگر لازم نيست دو تا خيابان و چهار تا چارراه به سمت جنوب بروم تا يك بسته نان و شير بخرم، اتفاقي كه دقيقا قبلا هم افتاده بود. سيزده سال پيش در محلة طرشت، پشت دانشگاه…
×
يك سنت خيلي خوب در آمريكاي شمالي مستندسازي است. مستندسازي اعم از كاغذي و چاپي و الكترونيكي و فيلم. در ايران هر وقت بگويند فيلم مستند، ياد فيلم‌هايي از طبيعت و حيات وحش و.. مي‌افتيم، ولي اينجا آنقدر فيلم‌هاي مستند از زندگي و دوره آدم‌هاي مختلف مثل نويسنده‌ها و هنرمندان و اهل سياست و… مي‌سازند كه ديگر با شنيدن كلمه فيلم مستند اول ياد اينطور برنامه‌ها مي‌افتم. چقدر خوب بود چنين نهضتي در ايران هم راه مي‌افتاد. آن هم فيلم‌هايي بسيار ديدني، خوش ساخت، با ده‌ها منبع و مرجع معتبر و… . امشب مستندي درباره آرتور ميلر را ديدم. از خانه دوران كودكي گرفته تا دست‌نويس آثارش و…

Leave a Reply

This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots. (see: www.captcha.net)

You must read and type the 7 chars within 0..9 and A..F, and submit the form.

  

Oh no, I cannot read this. Please, generate a