اجازه بدهيد من هم گاهي اوقات در اين ستون قدري شخصيتر بنويسم. در واقع وبلاگ من و هودر به نحوي دارد شهيد ميشود، چون من دائما در تناقضم كه برخي مطالبم ربطي به كوچ ندارد و جايي ندارم كه آنها را بنويسم، هودر هم عملا نصف مطالبش منحصر شده است به نكتههاي فني وبلاگها. البته قرار است يك وبلاگ جدا درباره وبلاگها درست كند كه هم اطلاعات مربوطه را قرار دهد و هم فهرست كامل وبلاگها را و… كه خودش توضيح ميدهد. من هم احتمالا يك وبلاگ شخصي راهاندازي كنم كه بيشتر در مباحثات بقيه شركت كنم و كوچ را هم به شكل نشريه نزديكتر كنم. عكسي و روجلدي و…
اما امشب جاي شما خالي ندا از مونرآل آمده بود و ميهمان مرجان و هودر بوديم و پس از مدتها قرمهسبزي بسيار خوشمزه و جاافتادهاي صرف شد. مرجان و حسين كه حتي از نوشتههايشان صميميتر هستند سنگ تمام گذاشتند و خلاصه ساعات بسيار خوبي بود (البته حسين هم بعد از مدتها ظرف شسته بود و همينجا شهادت ميدهيم كه گاهي هم در كار خانه كمك ميكند!). فكرش را بكنيد كه چهار آدم پرحرف به هم بيفتند و جدا از خروارها حرفي كه هميشه دارند، كلي هم حرف و نظر راجع به وبلاگها داشته باشند. خلاصه اگر كسي وسط صحبت ميخواست نفس تازه كند، به همان سرعت رشته كلام را از دست ميداد! ندا هم كه ايرادي نبود كه به تورنتو در قبال مونرال نگيرد. مرجان كه عاشق اين شهر است كه هيچ، حتي ديگر من هم قدري غيرتي شده بودم! بيشتر توضيح نميدهم كه خودش به مجرد برگشتن احتمالا تا چندشماره گزارش مونرال را تعطيل ميكند و سفرنامه تورنتو مينويسد!
يكي از مباحثات بيشمار امشب ما راجع به روابط اجتماعي مهاجرين و تشخص ايشان در اجتماع بود كه من و هودر از اين بابت شكايت ميكرديم و ندا و مرجان موضعگيري ملايمتري داشتند. حالا اينكه اين واكنشها زنانه و مردانه است يا اينكه بر حسب تصادف اينچنين شد بماند. اما چكيده بحث اين بود كه من و هودر معتقد بوديم با توجه به شبكه گسترده روابط اجتماعي كه در ايران داشتهايم، از اينكه نميتوانيم از آن روابط برخوردار باشيم ناراحتيم و نكته مهم اينكه ورود به جامعه روشنفكري اينجا اساسا كار آساني نيست. جدا از آن، حتي در صورت برقراري تماس با اين حلقهها و مجامع، موضوعات و روحيات و دغدغههاي حلقههاي نخبگان در اينجا با ما خيلي متفاوت است. به طور مثال شايد يك سوم مذاكرات مردانه من و حسين به موضوع اينترنت و مصوبه شورا و… مربوط ميشد. حالا اينكه ما از اين راه دور چه ميتوانيم بكنيم، جز نگران شدن بماند (البته اگر ايران هم بوديم كاري نميتوانستيم بكنيم، اما انگار اينجا بيشتر نميتوانيم كاري بكنيم!) . به هر حال صورت مسائل ما به كلي متفاوت است و از اين جهت بده بستان خيلي زيادي نميتوان در كوتاه مدت با جامعه نخبه و روشنفكري اينجا داشت و اگر خيلي شانس بياوريد و باب صحبت باز شود حداكثر به اينجا ميرسد كه اسلام مخالف تروريسم است و دموكراسي ديني يعني چه و… . نكته ديگري كه باز در آن متفق بوديم، نوع فرهنگ آمريكاي شمالي است كه به نسبت اروپا فاصله بيشتري با فرهنگ ما دارد. من فكر ميكنم ما از حيث ساختار اجتماعي و فكري و فرهنگي به اروپا نزديكتريم تا آمريكا. گرچه شايد وارد شدن به جامعه اروپايي سختتر باشد، اما به هر حال بجز معدود شهرهايي مثل نيويورك و واشنگتن كه اكنون مركز بسياري از فعاليتهاي مختلف هستند، در ساير شهرهاي آمريكاي شمالي خبري نيست و همه مصرف كننده هستند. در حالي كه حتي در ايران، به خاطر تغييرات اجتماعي و فرهنگي دائما با توليد فكر و انديشه و نظر رو به رو هستيم. يك جريان زنده وجود دارد. اين جريان مستقل از اين كه در نتايج عملي چقدر موفق است و چقدر دچار مشكل ميشود، وجود دارد. و فكر ميكنم همين جنبهها است كه براي كساني مثل آقاي نوشاذر و قاسمي كه مدت قابل توجهي از ايران و مسائل آن دور بودهاند جالب است. در يادداشت ديشب هم وقتي به بعضي نكات مثبت زندگي در ايران اشاره كردم، منظورم چنين چيزهايي بود. به هر حال در تورنتو و شهرهاي مشابه از اين خبرها نيست. باز مونرال به خاطر سابقه فرهنگيتر آن بيشتر قابل تحمل است (يك امتياز به نفع ندا) اما آنجا هم در حال حاضر چندان رونق درخشاني ندارد…
خلاصه كلام به اين نتيجه رسيديم كه اگر اين بلاگر نبود كه ما بتوانيم روابط اجتماعي خود را حفظ كنيم و در عين حال به نحوي ارتباطمان با آبشخورهاي فرهنگي را زنده نگه داريم، آن وقت احتمالا خودمان يكي مينوشتيم و از صفر شروع ميكرديم!
امشب خيلي طولاني نوشتم. ببخشيد!