دو موضوع باعث شد اين مطلب را بنويسم. يكي خبر بي-بي-سي در مورد تبادل اجساد سربازان ايراني و عراقي و ديگري مطلبي كه سياوش در سايتش گذاشت. در واقع بعضي رويدادها در زندگي اتفاق ميافتند كه دقيقا مثل يك قصه هستند و به سختي ميشود باور كرد كه عينا در زندگي خود ما اتفاق افتادهاند. اين هم يكي از همان ماجراهاست. من دوستي داشتم به نام محمد كه در دوره راهنمايي و دبيرستان مدام به جبهه ميرفت. آخرين بار كه خداحافظي كرديم ساعت ده يازده شب بود و نزديك خانه آنها كه تعدادي ديوار كاهگلي يك باغ قديمي وجود داشت و باران آمده بود و بوي خاك باران خورده همه جا را گرفته بود. بعد از آن محمد مفقودالاثر شد و من مدتها خواب ميديدم كه برگشته. پيش از آمدن به كانادا براي انجام كاري اداري به قزوين رفتم و شايد بعد از ده سال به همان محله. از قضا باز هم باران ميآمد و بوي ديواركاهگلي و من داشتم فكر ميكردم همين طرفها بود كه از محمد خداحافظي كردم. شروع كردم اطراف را نگاه كردن كه با وجود تغييرات خانه ها بتوانم موقعيت را تشخيص دهم كه دقيقا روي يكي از همان ديوارها اطلاعيه تشييع جنازه محمد را ديدم. هفته پيش از آن تشييع شده بود.