هنرمند
March 20th, 2009هنرمند بد تقلید می کند، هنرمند واقعی می دزدد
- پیکاسو
هنرمند بد تقلید می کند، هنرمند واقعی می دزدد
- پیکاسو
اگر شغلت را از دست بدهی تا وقتیکه دوباره کار پیدا کنی، بیمه بیکاری مناسب که برای گذران زندگی کافی است دریافت میکنی
دکتر حسابی آدم بسیار مهمی در عرصه علمی خارج از کشور بود. در اولین روز کاریاش یک دسته چک سفید امضا در کشوی میزش پیدا کرد که اگر چیزی لازم داشت و حسابداری بسته بود خودش برود هر چه دلش خواست بخرد
فرصتهای شغلی برای زنان و مردان در خارج برابر است و زنان هم میتوانند مانند مردان مدارج ترقی شغلی را به همان راحتی طی کنند.
کارکردن در ناسا بزرگترین افتخار علمی است که ممکن است نصیب کسی شود و اگر کسی در ناسا کار کرد یعنی از او باهوشتر دیگر وجود ندارد.
بنیاد خانواده فرو پاشیده است، همه پیرها را به خانه سالمندان میسپارند و بچهها برای بزرگترها هیچ احترامی قائل نیستند.
خارجیها ذاتا قانونمدار هستند و هیچ وقت قانون شکنی نمیکنند
این چند افسانه در باره خارج ماحصل دو سه لیوان چای داغ با حامد است:
در خارج سیستم وجود دارد و سیستم کار میکند به همین خاطر مهارت افراد مهم نیست.
چند اقدام کوچک اما بسیار مؤثر:
- جوش آوردن یک کتری آب برای درست کردن چایی بر روی گاز، یک سوم کمتر از به کار بردن کتری برقی انرژی مصرف میکند
- اگر یک کامپیوتر جدید نیاز دارید لپ تاپ بخرید. لپ تاپها به طور متوسط یک ششم کمتر انرژی مصرف میکنند.
- اسکرین سیورها (screen savers) در مصرف برق صرفهجویی نمیکنند. به جای آن، کامپیوترتان را تنظیم کنید که بعد از چند دقیقه عدم استفاده به حالت غیرفعال یا خواب برود. در این صورت، مصرف برق کامپیوترتان به طور متوسط پنج برابر کمتر میشود و سالانه حدود پانصد کیلووات کمتر پول برق پرداخت میکنید.
- فقط در امریکای شمالی، دو نیروگاه عظیم برق به طور دائم مشغول کارند تا برق مورد نیاز تلویزیونهایی که خاموش هستند را تآمین کنند! »
به آنها باید گفت خونآشامهای انرژی، چون دائم در حال مصرف برق هستند تا به گوش باشند تا وقتی که شما دگمه روشن را فشار میدهید. وقتی تلویزیون خاموش است برق آن را قطع کنید.
- تا حد امکان لباسهایتان را با آب سرد بشورید. هشتاد درصد برق لازم برای شستن لباسها صرف گرم کدن آب میشود و بهطور متوسط 2500 کیلو وات - ساعت در سال صرفه جویی خواهید کرد، یعنی تقریبا دوبرابر مصرف برق ماهیانه یک منزل مسکونی.
- به وان گرفتن به مثابه یک عمل اشرافی نگاه کنید و به جای آن یک دوش پنج دقیقهای بگیرید. اگر فشار آب دوش را کم نگه دارید (مثلا نصف میزانی که معمولا استفاده میکنید) هر بار حدود چهل لیتر آب صرفهجویی میکنید.
- بر روی دو طرف کاغذ کپی بگیرید. برای اینکه بر روی دو ورق یک رو چاپ کنید ده برابر بیشتر انرژی مصرف میشود.
- از شر یخچال قدیمی که در زیرزمین همه سال کار می کند تا چند تا شیشه مربا (یا آب جو) را خنک نگه دارید راحت شوید. یک یخچال مدل سال 1975 چهار برابر بیش از مدلهای جدید برق مصرف میکند.
- سعی کنید به جای رانندگی به محل کار با یکی از همکاران قرار بگذارید که به نوبت با ماشین یک کدام بروید یا از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنید. هر بار که ماشین خود را خانه بگذارید، از انتشار دو و نیم کبلوگرم گازهای گلخانهای جلوگیری میکنید (با فرض اینکه به طورمتوسط 16کیلومتر رانندگی میکنید). اگر با اتوبوس بروید از انتشار چهار و نیم کیلو گاز جلوگیری میکنید که سالانه میشود حدود 216 کیلوگرم که تقریبا برابر یک سفر رفت و برگشت از تهران به اصفهان با یک ماشین اندازه متوسط است.
- فیلتر هواکشها را مرتب تمیز یا عوض کنید. برای عبور هوا از یک فیلتر کثیف، چهار برابر بیشتر برق مصرف میشود.
- دمای هوای خانه را در شب کم کنید چون وقتی در رختخواب هستید لازم نیست دمای خانه به اندازه بقیه مواقع باشد. چهار درجه اختلاف دما باعث میشود حدود ده درصد در مصرف انرژی صرفهجویی کنید.
- پنجره ها را عایقبندی کنید. عایقبندی خوب حدود ده درصد هزینه مصرف انرژی را کم میکند.
- لولههای آب گرم را تا انجا که ممکن است عایقبندی کنید. در این صورت با صرف هزینه کمی حدود 23 کیلوگرم گاز گلخانهای کمتری منتشر میشود.
متن بالا ترجمه بخشی از این مطلب است.
مهاجرت دوباره (این بار از کانادا به امریکا) باعث شده درگیر خیلی موضوعات ذهنی شوم.
بیش از همه اینکه به نحوی کاملا جدی همان طور که اخبار ایران را دنبال میکردم دارم اخبار کانادا را هم دنبال میکنم! هر روز یک سری به تورنتو استار میزنم و هر خبری که در سایتهای دیگر راجع به کانادا باشد را حتما میخوانم. اذعان میکنم که نسبت به آن بی تفاوت نیستم. این تجربه باعث شده است فکر کنم شهروند جهانی چقدرمعنی دارد. در اینکه مسائلی هست که همه ساکنان زمین کم و بیش با آن مواجهند تردیدی نیست اما وقتی نه تنها کشور مادری بلکه کشوری که چند سالی در آنجا زندگی کردهای برایت مهم میشوند (و فکر میکنم این تجربه برای خیلیها قابل تعمیم است) پس واقعا مرز این شهروند جهانی کجاست؟ مثلا اگر قرار باشد یک موضوعی به نحو خاص به نحو مردم ایران باشد و به ضرر بقیه مردم دنیا طرف کدام را خواهم گرفت؟ تا وقتی از ایران بیرون نیامده بودم خیلی به وطن گرایی اعتقادی نداشتم و وزنه به سمت شهروند جهانی و همه ما یکی هستیم و.. بیشتر میچربید ولی انگار هر چه بیشتر میگذرد وطنگراتر میشوم.
فقط یک مساله مانده و اینکه اگر سه چهار بار دیگر به نقاط دیگر مهاجرت کنم تکلیف چیست؟!
هشت سال پیش همین هفته از ایران آمدم بیرون به قصد کانادا. در همین هفته نقل مکان کردم به امریکا و فکر میکنم احتمالا برای مدت نسبتا طولانی همین جا خواهم بود. گرچه این مدت زیاد به این سوی مرز سفر کرده ام ولی همهاش یک هفته دوهفته ای بوده است بدون قصد ماندن و این بار فرق میکند. قصد دارم دوباره بنویسم و گرچه دیگر گزارش تورنتو نیست اما به هر حال هر چه بنویسم بی تاثیر از مهاجرت به کانادا و تجربه آن نیست….
فکر کنم زندگی یعنی آدمهایی که پشت سر میگذاری و میروی. و آدمهایی که نمیتوانی پشت سر بگذاری و بروی.
پس از مدتها فکر میکنم موضوعی پیدا کردهام که میتوانم در باره آن وبلاگ بنویسم: محیط زیست و تغییرات آب و هوایی کره زمین.
واقعیت این است که هر چه گرفتار زندگی روزمره باشیم یا از وقایع سیاسی و اجتماعی اطرافمان ناخشنود باشیم، دست آخر همین یک کره زمین است و فاجعهای که دارد برای آن رخ میدهد و بخشی از این فاجعه از خانههای خودمان شروع میشود.
چون مدتی است که بیشتر در دنیای انگلیسی زبان این موضوع را دنبال کردهام نمیدانم چقدر به فارسی در باره ان نوشته میشود و آیا اصولا وبلاگها به آن میپردازند یا نه، به همین خاطر مثل هر تازه واردی از ب بسم الله شروع میکنم.
دیدهاید چه عشقی دارند اصفهانیها نسبت به اصفهان؟ هر جای دنیا که باشند قلبشان به عشق اصفهان میتپد. انگاری که به طول تاریخ اصفهان با آن زیستهاند و با آن بزرگ شدهاند.فکرش را بکن که هفتصد هشتصد سال پیش وقتی مردم در وسط بیایان به چنان شهر عظیمی با بناها و باغها و زندهرودش میرسیدهاند چه احساس خوشایندی داشتهاند. کامران شیردل تعریف میکرد که زمانی در دانشکده معماری اصفهان درس میداده و از دانشجویان خواسته بروند از مسجد جامع طراحی کنند. دانشجویی که ظاهرا نمیخواسته گرمای تابستان را تحمل کند عکسی از مسجد جامع را انتخاب ميکند و از روی آن طرح میزند و البته در کمال تعجب شیردل با یک نگاه میفهمد. در عکس قدیمی درختی مقابل مسجد بوده که دو سال پیش قطعش میکنند! اصفهانیها اینطوری اصفهان را دوست دارند.
حالا حکایت من است و تورنتو. بعد از هفت سال زندگی در این شهر دارم کم و بیش به همان اندازه شیفته تورنتو میشوم. نه فقط به این خاطر که حداقل در شش محله مختلف آن زندگی کردهام و از اینجا و آنجایش خاطره دارم. و نه به این خاطر که برای اولین بار در این شهر صاحب خانهای شدهام که هر چند تقزیبا همهاش در گرو بانک است اما بالاخره حس میکنی که خانه توست. تورنتو بیش از اینهاست. شهری است که علیرغم گستردگی زیادش هویت شهریاش را حفظ کرده است. تورنتو حس زندگی در شهر و بخشی از شهر بودن را به تو میدهد. در سفر اخیر ایران، تهران که بودم حس میکردم تهران دیگر این حس را به تو نمي دهد. شاید ولنگ و واری شهر باشد که دیگر نمیدانی مرز آن کجاست؟ شهرک پردیس در شرق یا اسلام شهر در جنوب؟ یا شاید هم علت آن است که دیگر پیاده روها و آدمهای آن را نمیشناسی. انگار تهران دیگر تجربه زندگی اجتماعی را به تو نمیدهد. .بگذارید اینطور بگویم: در شهر زندگی کردن باید مثل کتاب خواندن باشد. کتاب خواندن از یک سو یک تجربه فردی است.وقتی کتاب میخوانی انگار به کلی با خودت خلوت کردهای؛ همانطور خلوت میکنی که در خیابان دلخواهت پیاده روی ميکنی. اما در همان حال انگار داری با یک نفر دیگر(نویسنده) معاشرت میکنی: دقیقا مثل اینکه در میانه پیادهرویات به کافهای بروی و قهوهای سفارش بدهی و گوشه دنجی بشینی و بیمقدمه باغریبهای که میز بغلی نشسته گپ بزنی. اما تجربه کتاب خواندن به همینجا ختم نمیشود. کتاب خواندن یک فعالیت اجتماعی مشترک است با تمام کسانی که آن کتاب را میخوانند. کسانی که شاید هیچ وقت شخصا نشناسیشان؛ عینا مانند همه کسان دیگری که در آن خیابان در حال عبورند. یا در همان کافه گوشه و کنار نشستهاند. یا میآیند و میروند.
هر چه بیشتر سفر میکنی بیشتر قدر تورنتو را با تنوع بینظیری که در اختیارت میگذارد درک میکنی: اگر اهل زندگی شبانه باشی یکی از مفصلترین مجموعه کلوبهای شبانه درامریکای شمالی در تورنتو است. اگر زندگی علمی میخواهی چند دانشگاه خوب وجود دارد. اگر زندگی آرام اطراف شهر را دوست داری به فاصله کوتاهی چندین شهر و شهرک کوچک و بزرگ است. اهل هر ملتی هم باشی عدهای همزبان و همشهری هستند که اگر بخواهی میتوانی با آنها معاشرت کنی. اگر اهل طبیعت هستی دریاچه بزرگ انتاریو چسبیده به شهر است و با فقط یک ساعت رانندگی به شمال میتوانی وسط بزرگترین پارک جنگلی باشی که پائیزش تا چشم کار میکند زرد است و قرمز است و بنفش است و رنگهایی که هیج وقت و هیج کجا جز پاییز در تورنتو نمیبینی. و اگر ذائقه ماجراجو داری جز تورنتو نمیدانم کجا دیگر میتوان غذاهای خوب ملل دیگر با کیفیت واقعی آنها را پیدا کرد. اگر زندگی اشرافی میخواهی یا عاشق ستارههای هالیوود هستی که هر چند وقت یک بار به شهر تو بیایند آن هم به برکت جشنواره های مختلف برقرار است. اگر گالری و موزه می خواهی هیچ تور هنری نیست که به امریکای شمالی بیاید و تورنتو توقف نکند. اهل شرکت و تجارت باشی هم که فعلا یکی از بهترین شهرهای دنیا برای تجارت است… اما از همه اینها گذشته میتوان در خیابانهای تورنتو راه رفت و راه رفت و راه رفت و هر وقت خواستی آن را به یک تجربه اجتماعی دلنشین تبدیل کنی.
و سرما؟! همینقدر بگویم پارسال که برف و سرما قدری دیر کرده بود با کمال تعجب احساس ناخوشایندی داشتم و دلم میخواست زودتر برف و سرما بیاید!
رسما اعلام میکنم که تورنتو از امروز شهر من است.
سرزمین غمگین سرزمینی است که قهرمانی ندارد…. نه! سرزمین غمگین سرزمینی است که نیاز به قهرمان دارد.
برتولت برشت
بعضی چیزها هست که هیچ وقت فکر نمیکنی در زندگی به آنها علاقهمند شوی، مثلا من میدانم که اهل خواندن فال نیستم و احتمالا هیچ وقت نخواهم شد: «اگر متولد شهریور هستید امروز یک فکر ناب به ذهنتان میرسد» و…. اما بعضی چیزها هستند که با کمال تعجب به آنها علاقهمند میشوی. مثلا من به آگهیهای تبلیغاتی درست همان زمانی علاقهمند شدم که به گهرواژه (خیلی سعی کردم فارسی را پاس بدارم!) یا جملات قصار. مثلا این یکی را ببینید: «من هیچ وقت سانتا را باور نکردم، چون میدانستم عمراً یک سفیدپوست جرآت کند بعد از تاریکی پایش را در محله ما بگذارد!» ، یا مثلا این یکی: «روزهای سخت میگذرند، اما آدمهای سخت میمانند».
فکر میکنم مینیمالیسم کلمات قصار و آگهیهای تبلیغاتی آنها را جذاب میکند (دوستان ایدپولوگ و چپ و… لطفا برای چند لحظهای اینکه آگهی در خدمت سرمایهداری و جامعه مصرفی است را فراموش کنند، داریم بررسی محتواشناختی میکنیم فارغ از انگیزه!). سلیقه کسری در انتخاب جملات قصار را میپسندم. مثلا اینکه نقل کرده بود «ثروت آدمها را عوض نمی کند، نقاب را ازچهره هایشان بر میدارد.»
فکر میکنم اوقاتی که دست و دلت به وبلاگ نویسی نمیرود نقل جملات قصار راه حل خوبی است که با یکی دو جمله حرفت را زده باشی بدون رودهدرازی.
از این پس آنهایی که به نظرم جالب است را نقل میکنم و چه بسا خودم هم ساختم!
یکی دیگر: چرا خداوند اینچنین مرا مجارات میکند؟ فقط به این خاطر که به وجودش باور ندارم؟!
Sidney Morgenbesser, Philosopher @ Columbia University
از قرار معلوم دولت محافظهکار کانادا قصد دارد طرحی را به مجلس اراپه کند که به جای جذب مهاجر و سپس اعطای شهروندی به مهاجرین، به متقاضیان ویزای کار اعطا کند (که البته در مقایسه با بررسی پروندههای مهاجرت بسیار سریعتر خواهد بود) و سپس کسانی که با ویزای کار به کانادا آمدهاند در داخل کانادا برای اقامت و سپس شهروندی اقدام کنند.
اگر قانون بالا رآی بیاورد معنیاش این است که نیاز کانادا به نیروی کار با سرعت بیشتری برطرف خواهد شد و انتظار سه تا پنج سال برای اخذ اجازه اقامت به دو یا سه ماه انتظار برای اخذ اجازه کار کاهش پیدا خواهد کرد، اما از آن طرف احزاب مخالف معتقدند محافظهکاران که همیشه در انتخابات کمترین رآی را از مهاجرین به دست می آروند عملا دارند روند مهاجر پذیری را کند و معکوس میکنند و نهایتا درها را خواهند بست. ظاهرا یک بار هم دولت قبلی محافظه کار سعی در کند کردن روند مهاجرت کرده است اما بعد از یک ماه به خاطر تبعات آن در بازار کار و کمبود شدید نیروی کار عقب نشینی کرده است. ناگفته نماند که دولت محافظهکار امریکا هم کم و بیش همین مسیر را دنبال میکند و سیاست انقباضی برای جذب مهاجر در پیش گرفته تا آنجا که صاحبان شرکتها و دانشگاهها در مورد کمبود نیروی کار و محصلین با استعداد به دولت هشدار میدهند.
یک بحث جامعهشناسی هم مطرح است و اینکه دیدگاه بالا به مهاجرین فقط به چشم واحدهای اقتصادی نگاه میکند که به جای تلاش در جذب آنها در جامعه (از طریق اجازه اقامت و سپس شهروندی) همواره به آنها یادآورمیشود که تنها نیروی کار برای این جامعه هستند و هر وقت که دولت تصمیم بگیرد از ادامه اقامت و کار آنها جلوگیری میشود و این احساس انفصال از جامعه و موقت بودن و اینکه همواره این احتمال هست که مجبور به ترک کشور شوند موجب آسیبهای اجتماعی میشود. حتی دولت در نظر دارد محدودیتهایی برای تعداد افراد خانواده که میتوانند همراه با نفر اصلی به کانادا بیایند قاپل شود که این موضوع حالت موقت بودن را حتی بیشتر تشدید میکند.
امریکا را رؤیاپردازان ساختهاند. در گذشتهای نه چندان دور هالیوود مظهر این رؤیا بود. اما داستان فقط منتهی به کسانی که در هالیوود به رویاهایشان دست یافتند نمیشود. آن چند صدم درصدی که توانستهاند بدون تکیه بر ثروت موروثی یا روابط خانوادگی یا دوستان بانفوذ به ثروت و شهرت برسند الهام بخش میلیونها نفر شدهاند که شب را به روز میرسانند تا آن تجربه را تکرار کنند. اما نکته جذابتر اینکه اگر تا چند وقت پیش هنرپیشه شدن راه حل طی این مسیر بود الان در هر زمینهای چند نمونه وجود دارد: ورزشکاران میخواهند تایگر وود باشندٰٰ ؛ کامپیوتریها میخواهند بیل گیتس شوند؛ اگر کسی ته صدایی دارد (یا حتی آنکه ندارد یا فکر میکند که دارد) میخواهد امریکن آیدل شود؛ دلالهای مسکن میخواهند ترامپ شوند و خلاصه این فهرست را تا هرجا میخواهید و در هر زمینهای بکشید
ادامه بحث به سبک حامد قدوسی: در بحثهای جامعهشناسی پارامتری است به نام میزان امید به آینده. این امید (هر چند که واهی باشد) باعث میشود سطح زندگی فرد بالا رود. مثلا دانشجویان علی رغم اینکه سطح درآمد کمتری نسبت به کارگران دارند ولی به خاطر امید به آینده از سطح زندگی بهتری برخوردارند.
رؤیا پردازی امریکایی موتور محرکی است که ملت را یک عمر با رؤیای زندگی بهتر و جهش یک شبه به پیش میبرد. بیخود نیست که میزان فروش بلیط لاتاری در کانادا و امریکا از هر جای دیگر دنیا بیشتر است.
اگر زمانی میزان فروش بلیط بخت آزمایی بهزیستی هم افزایش پیدا کرد احتمالا معنی آن این است که میزان امید به آینده در ایران هم افزایش پیدا کرده است!
مهاجرت که میکنی، ایده تناسخ را بهتر میفهمی. انگار که یک زندگی پشت سر گذاشتهای و زندگی دیگری شروع کردهای. روزها و شبهایی هستند که به طور مداوم به زندگی قبلیات فکر میکنی. به نقاط خوب و بدش. به چیزهایی که ازشان فراری بودی دوباره نگاه میکنی، به قسمتهای خوبش فکر میکنی. از بعضی تصمیمهای غلطی که گرفتهای عصبانی میشوی، حتی تصمیمهای کوچک ناچیزی که در مثلا نوجوانی گرفتهای و از بعضی تصمیمهایت به شدت احساس رضایت میکنی. حتی تصویر خیابانهایی که همیشه ازشان میگذشتی مدام جلوی چشمم میآید. اگر بدون خانواده آمده باشی، به خانوادهات بیش از همیشه فکر میکنی.
فکر میکردم این عارضه چند سال اول مهاجرت است، اما انگار تازه یک عادت میشود که هر چند سال یک بار یا در هر «مرحله» دوباره به مرحله قبلی برگردی، بالا پایینش کنی، خوب و بدش را بسنجی. اتمام یک مرحله و آغاز مرحله دیگر معمولا یک بهانه دارد. بهانه میتواند رفتن از یک شهر به شهر دیگر باشد. اتمام تحصیل باشد. عوض کردن شغل باشد. حتی یافتن دوستان جدید باشد. اما وقتی چند تا از این بهانهها همزمان اتفاق میافتد ، همه چیز طور دیگری است. خصوصا اگر فرصتی دست دهد تا دوباره با خانواده درجه یکات یک جا باشی. «خانواده»: بخشی که برای بسیاری از ما در مهاجرت از دست میرود. ایلات وقتی کوچ میکنند، همه با هم کوچ میکنند. همه خانواده و قوم با هماند. گوسفندها و چادرهایشان را هم با خود میبرند. اما وقتی ما، کارگران ماهر (آنطور که فرمهای مهاجرت ما را رده بندی میکند) کوچ میکنیم تنها می آییم که از اول بسازیم و میسازیم. از صفر. زیر صفر. و جلو میرویم. بعضی جاها به سختی و مشقت. بعضی جاها آسانتر. به قولی گاهی کاملا به نظر «داستان موفقیت» میآید. بالاخره هم دلمان را خو ش میکنیم که بالاخره گذراندهایم. به قدری شکست و قدری توفیق. اما وقتی دوباره با خانواده ایُ همه تصویری که طی چند سال ساخته بودی دگرگون میشود. مخصوصا اگر کودکی هم این میان باشد. انگار از خواب بیدار میشوی. انگار تا به حال زندگی بعد از مهاجرتُ حتی یک زندگی دیگر نبوده است. تنها یک خواب بوده است. یک خواب طولانی. یک خواب پر نشیب و فراز. وقتی دوباره در خانوادهای و بچهها دور و برت هستندُ یادت می آید که میشود قصه را با «بعد» شروع کرد. میشود یک نفر ساعتها به اینکه یکی به جای «ادو» میگوید «الو» بخندد و تو هم با وی بخندی! یادت میآید وقتی خانواده در کنارت است لازم نیست برای هر چیز کوچکی خودت را معرفی کنی، اثبات کنی.
بعد از سه سال برای دو هفته برگشتم ایران و به میمنت برف فراوان دو هفته تمام در تهران نیمه تعطیل ماندم، و این است خلاصه آنچه دریافتم از ایران و تهران:
- بیش از هر چیزی، اینکه چین دارد تقریبا همه جهان را فرمت می کند به چشم می زد: سینا همان آی-پادی را استفاده میکند که من دارم (همان رنگ و سایز و مدل)، بهزاد هم ریشش را با زیلت سه تیغه ای که من استفاده میکنم میزند، لپ تاپ ماهور تقریبا مثل لپ تاپ قبلی من است، خیابانها پر از تویوتا کمری است و یاسی تقریبا به همان موضوعاتی فکر میکند که من فکر میکنم.
- رفتن به رستوران در تهران همان قدر خرج برمیدارد که در تورنتو.
- خانه در تهران دو سه برابر گرانتر از تورنتو است.
- اگر نسبت نحوه رانندگی به میزان تصادفها را در نظر بگیریم، در تورنتو وضع ترافیک و تصادف بسیار بدتر از تهران است! و انصافا میزان تحمل مردم در ترافیک یک میلیون بار بیشتر از مردم در تورنتو است.
- تهران خوب بود، تا وقتی که برف بود و همه جا تعطیل بود.
- همچنان طرح بود و پروزه بود و کار بود. فقط اینکه چه کسی کارها را میگیرد و از چه طریق فرق کرده بود.
بنا بر تقاضاهای رسیده و تاییدات متعدد در خصوص سودمند بودن وبلاگم تصمیم گرفتم دوباره شروع به نوشتن کنم!

عملا هفت هشت ماهی می شود که وبلاگ ننوشته ام و نخوانده ام. حتی فکر میکردم شاید این هم کاری بوده که دوره ای داشته (حداقل برای من) و گذشته است. راستش دیگر حرف چندانی برای مخاطب در ایران ندارم چرا که دیگر مطلقا نمیدانم آنجا چه میگذرد یا چه چیز ممکن است جالب یا به دردبخور باشد برای کسی که آنجا زندگی میکند. برای مخاطبین این طرف آب هم که تا حسابی زمینه های مشترک فکری و اطلاعاتی نداشته باشی، حرفی برای گفتن با هم و فهمیدن هم نداری که اگر آن زمینه های مشترک نباشد عملا میشود سوء تفاهم. دقیقا مانند هر معاشرت دیگری. این است که نوشتن کم کم میشود حدیث نفس یا خاطره گویی یا بلند بلند فکر کردن. اما خوب، ظاهرا این وبلاگ هم شش ساله میشود. و وسوسه میشوی چیزی بنویسی. نیک آهنگ چند وقت پیش خواست در باره وطن چیزی بنویسم. فکر کردم شاید بد نباشد به بهانه سالگرد کوچ دعوت نیک آهنگ را جواب بدهم هر چند دیر، چرا که وبلاگ نویسی را تقریبا همزمان با ترک وطن شروع کردم.
راستش بی هیچ ادعایی باید بگویم آن طور که پسندیده فرهنگ ایرانی است در مقام نظر تعصبی بر وطن ندارم. نه دلم برای شهری تنگ میشود و نه کوچه پسکوچه ای. نه فکر میکنم طلبی از آن آب و خاک دارم و نه دینی. اگر رابطه ای است رابطه آدمها و دوستان و فامیل است. علاقه به سرنوشت کسانی است که دوستشان داری و چون در آن آب و خاک زندگی میکنند برایت مهم میشود. آیا معنیش این است که اگر همه کسانی که برایم مهم هستند از آنجا بیرون بیایند دیگر هیچ کاری با ایران نخواهم داشت؟ اینجا است که به شک می افتم. علاقه ای عاطفی به جایی که سی سال اول عمر را گذرانده ام جای خود است. از پیشرفتش خوشحال میشوم و از اینکه در خطر یا سختی باشد ناراحت. اما کتمان نمیکنم همانقدر از زلزله در هر کشور دیگری غمگین میشوم که در ایران. شاملو میگفت چراغ من در این خانه میسوزد. واقعیتش این است که چراغ من در هر جایی میتواند بسوزد! فعلا در کانادا میسوزد. اما خیلی راحت میتواند در افریقا یا چین هم بسوزد! حاضرم همین هفته آینده کوچ کنم به هر نقطه دیگری از جهان. بی هیچ دلبستگی. شاید این نتیجه زندگی در شهری باشد که در هر خانه اش کسی از یک گوشه دنیا زندگی میکند. شاید هم نتیجه یک واقع اندیشی باشد که اگر (با انتخاب) نمانده ام در کشوری که زاده شده ام رسالتی هم برای خودم تعریف نکنم وگرنه در عمل هیچ کاری برایش جز حرف زدن نمیتوانم بکنم و این چیزی نخواهد بود جز تبدیل شدن به یک کاریکاتور تمام عیار. میدانم این حرف را به خیلی ها گفته ام چه صریح و چه به کنایه و چوب آشکار و پنهانش را هم خورده ام و همین حالا هم ممکن است به خیلی ها بربخورد اما واقعیت این است. اگر وطن مادرزادی ات را ترک میکنی (تاکید میکنم و نه از روی اجبار) دیگر جایی برای ادعا نمی ماند. نه اینکه نسبت به آنچه بر مردم میرود بی تفاوت باشی. یا روزی چندبار خبرها را دنبال نکنی. یا هزار بار خواب جنگ را نبینی و روزها از فکرش مضطرب نشوی. اما وقتی با همه اینها رها کرده ای و آمده ای ذیگر جایی برای ادعا نمیماند. نسخه پیچیدن به جای خود.
اما اگر از آنچه مربوط به این دوره و دوران است بگذریم؛ فکر میکنم آن چیزی که برای همیشه از ایران با من خواهد ماند زبان و غذای ایرانی است. چرا که دنیای هر کسی به پهناوری زبانی است که میداند. و فکر نمیکنم هیچ وقت زبان مادری با زبان دیگری جایگزین شود. باز هم نمیخواهم بگویم اصالت خاصی برای زبان فارسی قائلم، شاید اگر یونان دنیا آمده بودم همین احساس را نسبت به زبان یونانی داشتم. اما باید بگویم اصالت خاصی برای مکتب آشپزی ایرانی قائلم و فکر میکنم به احتمال زیاد هر جای دیگری دنیا آمده بودم اگر قدری ذائقه ام تربیت شده بود به محض آشنایی با غذای ایرانی شیفته اش میشدم (مگر اینکه همه عمر فقط مک دونالد خورده باشی).
بله نیک آهنگ عزیز. بجز نگرانی برای عزیزانی که آنجا زندگی میکنند، وطن فعلا برای من یعنی کباب کوبیده و طعم قورمه سبزی. گاه گاهی هم شعر سعدی (و نه حافظ که حافظ را هم اصلا دوست ندارم!) و موسیقی علیزاده. اما همچنان اگر بخواهی کاری داوطلبانه برای جایی بکنی احتمالا کشوری که در آن دنیا آمده ای اولین جایی خواهد بود که به آن فکر کنی. چرا که میشناسیش؛ سالها به آن فکر کرده ای و با آن نفس کشیده ای. اما یادمان باشد تعیین وطن ما کاملا تصادفی بوده است. آن وطن میتوانست هر جایی باشد! امیدوارم که مایوست نکرده باشم…
محسن مرا به بازی تاثیرگذارها دعوت کرده است. از آنجا که هر چه جوانتر باشی تاثیر بیشتری میگیری طبعا بیشترین تاثیر را بعد از خانواده از کسانی پذیرفته ام که در سالهای اول دانشگاه با آنها محشور بوده ام: دکتر تابش، باستانی و شهشهانی.
دکتر تابش نبوغ عجیبی در تدارک دیدن امور و باز کردن گره ها در سیستمی دارد که هیچ وقت به طور دقیق نمیتوانی بر روی هیچ چیزی حساب کنی. چندسالی که شاهد فعالیتهای دکتر بودم و در برخی از آنها از نزدیک با وی کار کردم (مثل زمانی که رئیس دانشکده ریاضی بود، راه انداختن المپیاد کامپیوتر، مرکز محاسبات شریف، بنیاد دانش و هنر) و دهها طرح کوچک و بزرگ دیگر آموختم که در عین سختکوشی باید «یک منحنی هموار همه جا مشتق پذیر بود» تا بتوانی دوام بیاوری و کارها را به پیش ببری.
با دکتر باستانی در بهترین زمان ممکن آشنا شدم: وقتی که راجع به همه چیز شک کرده بودم. دکتر به سرعت سرنخها را در اینکه صورت مساله چیست و چطور میتوان با آن مواجه شد را دست من و تمام کسانی که به دفتر مطالعات می آمدند داد و اگر با دکتر در آن مقطع آشنا نمیشدم، چه بسا سالها طول میکشید به آنچه در طی یکی دو سال رسیدم برسم.
از دکتر شهشهانی چیزهای بسیاری آموختم که هیچ وقت کامل به آن عمل نکردم اما هنوز که هنوز است به نوعی سرمشقم هستند برای تصمیمگیری در موضوعات مختلف و فکر میکنم اگر دکتر بود چگونه به موضوع فکر میکرد و تصمیم میگرفت. علاقه دکتر به موضوعاتی غیر از ریاضی (خصوصا علاقه اش به تاریخ معاصر) برایم خیلی جذاب بود و برایم مسجل کرد که بر خلاف تبلیغات رایج اصلا لازم نیست فقط بر روی یک کار تمرکز کرد. تابش و شهشهانی برایم سمبل کسانی که هستند که مثل سکوی پرش برای اطرافیانشان عمل میکنند و آنچه در توان دارند برای کمک به دیگران به کار میگیرند.
اگر بخواهم به کسان یا چیزهای دیگری بپردازم که قدری در من تاثیر گذاشته اند از تارکوفسکی با فیلم ایثار اسم میبرم. آن صحنه آب دادن درخت خشک همیشه در ذهنم است و شاید قدری از سماجتم در دنبال کردن کارها را از آن یاد گرفته ام. شاملو فضای ذهنی و قدری رمانتیک دوره جوانیم را تغذیه کرد. تهور نیما یوشیج و ساختار شکنی اش را خیلی ستودم. یکی دو مقاله ای که از نیما خواندم (از مجموعه ارزش احساسات) بسیار جذاب بود. قدری افسردگی دوره جوانی را مدیون شجریان و موسیقی سنتی هستم.
باید از یک نفر دیگر نام ببرم: مریم. از آنجا که تاثیرات وی هنوز ادامه دارد و نه میدانم این تاثیرات دقیقا چه هستند و نه تصوری از ابعادش دارم توضیحی در باره آن نمیدهم! فقط میدانم هر وقت که فکر میکنم دیگر تاثیراتی که میتوانست بر من گذاشته است حادثه ای یا موضوعی پیش می آید که به نحو کاملا غیر قابل پیش بینی ای نقش جدیدی در زندگی ام ایفا میکند که باید از اول ارزیابی اش کنم! همینقدر بگویم که بی اغراق همراه شدن با او از شانسهای خوب زندگیم بوده است.

تعدادی از دوستان برای رساندن پیام صلح و دوستی ایرانیان یک تور دوچرخه سواری ترتیب داده اند که بخشهایی از اروپا و امریکا را در می گیرد (البته اگر برای اخذ ویزای امریکا به مشکلی برنخورند). اگر مایلید پیامشان هر چه بیشتر به دیگران برسد میتوانید مانیفستشان را در سایتشان امضا کنید، و در بخشهایی از مسیر که نزدیک به شما است رکاب بزنید و لوگویشان را در سایتتان بگذارید…
این هم وبلاگ برنامه…
خواهران و برادران مقیم فینکس، اسکاتس دیل و حومه: لطفا یک ندایی بدهید که ما اینجا کفمان برید!
آیا وبلاگ نویسی میتواند یک شغل یا حرفه باشد؟
حرفه یا شغل یک تعریف بسیار مشخص دارد: وقتی شخصی «موظف» میشود مقدار مشخصی وقت به فعالیتی اختصاص دهد و در قبال آن دستمزد دریافت کند میشود گفت آن حرفه را انتخاب کرده است. پیش از دوران اینترنت، قید اینکه «از خانه خارج میشود تا به آن حرفه بپردازد» هم به آن اضافه میشد که همچنان بجز درصد بسیار بسیار اندکی که تمام وقت از خانه کار میکنند، این قید برای بقیه همچنان صادق است. من همچنان نمیفهمم چطور ممکن است هنوز کسی شک داشته باشد که وبلاگ نویسی اگر منجر به درآمد مستمر به میزان قابل اتکا و قابل توجه نشود حرفه نیست. به همین خاطر، تمام تلاشها برای ایجاد صنف یا کانون برای آن مطلقا عبث است. اگر بتوان قدم زدن را یک حرفه تقلی کرد وبلاگ را هم میتوان. اینکه کسی رانندگی کند لزوما حرفه وی تلقی نمیشود کما اینکه خیلی از ما برای رفتن به سر کار رانندگی میکنیم، اما اگر شغلمان رانندگی باشد که از آن راه زندگی کنیم آن وقت میتوانیم راجع به صنف رانندگان یا حرفه رانندگی حرف بزنیم.
در واقع در متونی که وبلاگ را یک حرفه مپندارند، جای لفظ «حرفه» با «مهارت» عوض میشود: اینکه کسی (یا تعداد زیادی از افراد) وبلاگ نویس ماهری باشند، یا ابزارهای ولاگ نویسی را بشناسند، یا به سرعت برق و باد وبلاگ بنویسند هیچ کدام وبلاگ را تبدیل به یک حرفه نمیکند حتی اگر همه این افراد با هم یک جا جمع شوند، البته وبلاگ میتواند سرگرمی خوب و مفیدی باشد و حتی منشا تاثیر و تغییر هم باشد اما هیچ کدام اینها آن را تبدیل به یک حرفه نمیکند. البته برای اینکه حرفه ای داشته باشید، باید در کاری ماهر باشید، اما عکسش لزوما صادق نیست و اینکه در کاری ماهر باشید آن را تبدیل به یک حرفه نمیکند.
تا آنجا هم که میدانم در دنیای فارسی زبان روی اینترنت بجز ایرانیان دات کام و گویا (که در مورد گویا مطمئن نیستم) هیچ سایت دیگری نتوانسته به درآمد کافی برای استخدام افراد لازم برای اداره آن دسترسی پیدا کند و حتی همین دو نمونه هم از وبلاگ نوشتن درآمد کسب نمیکنند.
خواستم خیال بعضی ها را در این مورد راحت کنم!
داشتم مصاحبه نامجو با حیات نو را میخواندم…
این پست فقط یک تشکر از پرستو است که مرا با موسیقی محسن ناجو آشنا کرد.
بامزه ترین فیلمی که از زمان انقلاب سال 57 دیده ام تعدادی زن بدون حجاب است که راهپیمایی میکنند و فریاد میزنند آزادی!
معمولا وبلاگ حسین درخشان را نمیخوانم اما ماجرای اخیر دستگیری فعالان حقوق زنان باعث شد دوباره سری به وبلاگش بزنم. واقعیت این است که وقتی در کانادا برای اولین بار با برخی ایرانیان تبعیدی یا خیلی قدیمی که موقع انقلاب از ایران بیرون آمده اند و هنوز در آن حال و هوا به سر میبردند بدون اینکه بدانند ایران امروز چقدر متفاوت است برخورد میکردم، از اینکه یک نفر تا چه حد ممکن است تماس خود را باواقعیت از دست بدهد و اسیر دنیای ذهنی خودساخته خودش شود تعجب میکردم و اصلا نمیتوانستم بفهمم چطور ممکن است چنین چیزی برای کسی رخ دهد. اما مواجهه با حسین و خط سیری که طی کرده است درک این موضوع را برایم بسیار آسان کرد. در پست اخیرش معتقد است «من یک تنه در اسراییل کاری را برای دفاع از ایران و سیاست و جامعهی پر از تنوع و زندهاش کردهام که هیچ ایرانیای، از حزبالهی تا ملیگرا، در تمام این ۲۸ سال نکردهاست.»!!
جدا ازاینکه تمامی تهدیدها و کنفرانسهای اسرائیل برای حمله به ایران تحت تاثیر سفر حسین معوق ماند، فراموش کرده است اهمیت آموزش کلمات جنسی یا فحاشی های رکیک به کسی که فارسی نمیداند را در این امر خطیر ذکر کند! ما که دیگر تماسی با حسین نداریم ولی اگر کسی رفیق اش است و این روزها میبیندش بد نیست به طور جدی دو شانه اش را بگیرد و محکم تکانش دهد شاید بیدار شود. حیف است! باز هم صد رحمت به آنها که بیست سی سال طول کشید تا اینهمه از واقعیت فاصله بگیرند، حسین که این مسیر را چهار پنج ساله طی کرد.
این معادلها را از سایت http://www.farsinet.com/farsi/ آورده ام:
اثر=کارآيی . اجمال=کوتاه.اجرا=انجام.احتراما =با بزرگداشت.اخير =پايانی.آدرس=نشانی.ارتباط=پيوند.آرشيو=بايگانی.ارسال=فرستادن.ارجاع=فرستادن.ارائه=پديدار کردن.ارتقاء=بالا بردن .استنتاج=بدست آوردن.استفاده =سود کاربری.استعمال دخانيات ممنوع=خواهشمند است سيگار نکشيد.استرداد =بازگرداندن.اصولی =ريشه ای.اصلی ترين =ريشه ای ترين.اطمينان =استواری.اعتماد =پشتگرمی.اعمال نظر=انجام خواسته.اقبال عمومی =رويکرد همگانی.اقليت
=کمترين.اکثريت=بيشترين.امتياز=برتری.امتيازات =برتری ها.امکانات =توانايی ها، داشته ها.آن جناب =سرکار.انطباق =برابری.انتخاب=گزينش.اولويت =برتری.اوليه=نخستين.اولين =نخستين.اهم=برجسته ترين.ايام=روزها.ايزد منان =يزدان پيروزگر.ايده =آرمان.بدين وسيله=بدين گونه.بديهی =روشن.به تعداد=به شماره.پاراگراف=بند.پروژه=برنامه.پروسه=فرآيند.تبليغ=نماياندن آگهی.تجهيزات =آگاهی ها.تحليل نهايی =واپسين نگارش.تحقيق = پژوهش.تخفيف=کاهش.تسهيلات=ياری ها.تسليت =دلداری.تشکيل =ساختن.تصوير =نگاره.تعداد =شمار شمارگان.تعرفه =ميزان نامه.تغيير=دگرگونی.تقديرنامه =سپاسنامه.تکيه=پشت دادن.تکميل=به پايان رساندن.تماس=برخورد.تمام =همه.تنظيم =هماهنگی.توجهات=نگرش ها.توليد=فراوری .تولد=زادروز
جايزه=پاداش.جاری =روان.جريان=روايی.جلسه=انجمن نشست. جلب=فراخوانی.جهت=روی.حاوی=دربرگيرنده.حاضر=آماده.حسب الامر=بر اساس فرمايش.حضور=پيشگاه.خدمت=پيشگاه.خصوص =ويژه.خطاب =سخن.خطر=ناگواری.در مقايسه با=در سنجش با.در وجه شما=برای شما.دقيق=درست تيزنگر.دقت=تيزنگری.ذيل=زير.ذکر=يادآوری.ذهن =انديشه.سرويس دهی=توانبخشی.سطح=رويه پايه.سعادت =خوشبختی.سهم =بهره.شاخص=روشن نمودار.صادقانه =براستی.صادر=فرستادن.صحيح=درست.صرف =به کارگيری. صفحه= برگه.صلاحديد
=نيکخواهانه.صميمانه=پايمردانه.اين مدت=در اين… .ضمنا=در پيوست.ضمن اينکه=پيوست به اينکه.ضوابط =بندها.طبی=پزشکی. طبعا=به خودی خود.طريق=راه.عبارت=گزاره.عرضه=نمايش.عطف=بازگشت.عنوان=پاژنام.فعاليت=کوشش.فرم=پيکر گونه.فقط=تنها.فوری=بی درنگ.فوق=يادشده.قابل توجه=در خور نگرش.قبل=پيش.قوام=پايداری.قيمت=بها.کاملا=سراسر.کسب=درآمد.کما فی السابق=همچنان.کمپين تبليغاتی=برنامه آگهی.کميته=گروه.کليه =همه.کنترل=در شمار آوردن. کيفيت=چگونگی.کلا=همگی.لازم=بايسته.لازم الاجرا=بايسته انجام است.لحاظ=ديدگاه.لحاظ کنيد =بنگريد.ليست=فهرست
مبذول فرماييد=فرمان دهيد.مباحثات =گفتگوها.متخصص=کارآزموده.متمم=پايان بخش.متقاضی=خواستار.متحول=دگرگون.مجبور=ناچار.محوله=سپرده شده.محموله =بار.محاسبه =شمارش.محترم=گرامی.مختصرا=گزيده.مخاطبين=شنونده بيننده.مختلف=گوناگون.مدير=گرداننده.مذاکرات=گفتگوها.مراتب=چگونگی.مراجعه=بازگشت.مرسوله =فرستاده.مرسوم=به آيين.مرجوع=بازگشت.مسائل=دشواری ها پرسشها.مستدعی=خواهشمند.مستقل=بدون وابستگی
مشاوره=رايزنی.مشکل=دشواری.مشابه=همانند.مصاحبه=گفتگو.مصرند=پای می فشارند.مطالعه=خواندن.معتبر =به نام.معروف=شناخته شده.معادل=برابر.معادل اين مبلغ=برابر اين پول.مفاد=گفتارها.مقدور =شدنی.مقبول=پذيرفته.مقامات=سروران.مکتوب=نوشته.منعقده=بسته شده.منطبق=برابر.مواد اوليه=ماده های نخستين.موارد= نکته ها.موفق=پيروز. موفقيت نسبی=کمابيش پيروزی.موضوع=باره.موجبات=بايسته ها.موثر=کارايی.موجود =هستی.موجودی=دارايی.مويد=بيانگر.مويد باشيد=پيروز باشيد.مهم=برجسته.نتيجه=بازده.نسبت=در برابر.نظارت=بازرسی.نهايت=پايان.وظيفه =خويشکاری.همت=تلاش